خرید بک لینک
من خیلی خیلی قبل تر از اینکه موبایل و سیم کارت داشته باشم اسمم توی لیست contacts موبایل مهشید بود. دقیقا سه سال قبل از اینکه گوشی بخرم مهشید اسمم را save شده توی موبایلش داشت و شماره ی من، شماره ی "پیمان" بود. بدین گونه من یکی از پر رنگ ترین افراد توی زندگی مهشید و یکی از پرکاربردترین شماره های موبایلش بودم! من هفته ای پنج الی شش بار با مهشید می رفتم بیرون. روزی چند بار تلفنی با مهشید حرف می زدم. گاهی موقع تعطیلی مدرسه با ماشینِ پدرم می آمدم دنبال مهشید، توی مهمانی ها فقط با مهشید می رقصیدم. من همراه مهشید می رفتم شمال چون پدرم علی رغم پزشک بودنش، در همان محوطه ی ویلاهای حفاظت شده مربوط به کارمندان "نیروی دریایی" (!) یک خانه داشت - همیشه فکر می کردم چطور خانواده ی مهشید متوجه همچین دروغ شاخداری نمی شوند - و تعطیلی ها تا نصف شب در محوطه ی حفاظت شده ی ویلاهایمان با مهشید وقت می گذراندیم.
یک بار که مامان مهشید برای گرفتن کارنامه آمده بود مدرسه، مهشید من را به او معرفی کرد و گفت مامان اینم هدی که برات می گفتم. مامانش با تعجب من را نگاه کرد - چون در کلّ کلاسمان من تنها دختر محجبه بودم - و از مهشید پرسید "جداً؟"
سوال تابلویی که نشان می داد مادرش حداقل شک کرده است.
باری ... پیمان به نام من و من به کام پیمان، چندین سال دوست پسر مهشید بودم!
دو سال بعد وقتی با نسترن همسایه ی مهشید اینها ریختم روی هم و مهشید را دور زدیم، او فهمید و وسط یکی از مهمانی ها شَتَرَق زد توی گوشم و عصبانی برگشت خانه. به خانواده اش دلیل این قطع رابطه ی ناگهانی با من را اینطور توضیح داد که هدی دوست پسر یکی از دخترها رو دزدیده. و به این ترتیب اسم من از توی گوشیِ مهشید پاک شد. از روی زبانش هم.
بعدها وقتی گوشی خریدم و هر از گاهی با بچه های مدرسه از جمله مهشید قرار نهار می گذاشتم، من هیچ وقت در هیچ کدام از قرارها حضور نداشتم چون سال ها پیش مهشید با من به هم زده بود! من در تمام عکس های دسته جمعی که با بچه های مدرسه می انداختیم، تنها دختر چادری بودم که قیافه ام در عکس به نظرِ مامانِ مهشید بی نهایت شبیه به هدی بود ولی هیچ وقت همان هدیِ همکلاسی دبیرستان مهشید نبودم! من حتی توی موبایل مهشید هم به اسم هدی نبودم!
به این ترتیب من همچنان بخشی از زندگی مهشید هستم ولی اسمی ازم در هیچ کجا برده نمی شود!

ضمیمه 1 : با تاخیر، ماریَن "چیلیچ" حریف فدرر در مسابقه ی فینال ویمبلدون امسال بود.
فکر کردم، چه نام فامیلی قرینه ای! (با محور تقارن حرف لام!)

ضمیمه 2 : در راستای بقیه ی تبلیغ های شیپور روی بیلبوردهای سطح شهر که به نظرم بامزه آمده، تبلیغ گوشی تلفن که نوشته "می خوام فقط با من حرف بزنی" و تبلیغ یک فرش که نوشته "می خوام بیفتم زیر پات"!
خنده ام گرفت.

ضمیمه 3 : امروز صبح امیرپارسا و امیرعلی را به صورت داوطلبانه بردم پارک برای دوچرخه سواری. سه تایی یک سربالاییِ خیلی طولانی با شیب تند را هِن هِن کنان دوچرخه به دست رفتیم بالا، من یکی که آخرهای سربالایی اش تقریبا داشتم مسیر را به حالت سینه خیز طی میکردم! رفتیم بالای بالایش تا آنجا، از - به قول امیرپارسا - "نما"ی بالای پارک و تهران همزمان با هم لذت ببریم.

بالای سربالایی بادِ خیلی خوبی می آمد و می خورد به صورت های داغ کرده مان، کلّی خنک می شدیم. اولش لذت بردیم حسابی، بعد با آقای نگهبان پارک دعوا کردیم چون فکر کرده بود یک دختر جوان با دو تا پسربچه می خواهند از روی تپه ی خاکی - که در عکس، پایین دست راست مشخص است - بپرند پایین و خودکشی کنند (من این شکلی بودم که، واقعا چرا؟! :| ) بعد که با داد و هوارِ نگهبان از روی قسمت جلویی تپه کنار رفتیم، با پسرها سوار دوچرخه هایمان شدیم و کــــــــــــــــــــــــــــــلّ آن سربالایی طولانی با شیب تند را که حالا تبدیل به سرپایینی با شیب تند شده بود با سرعت پایین آمدیم ...
اولش ترسیدم، یاد بچگی هایم افتادم که همین حرکت را با دوچرخه انجام دادم و زِرت خوردم توی تیر چراغ برق و لب و لوچه و دندانهایم ترکید. اما کمی که گذشت انقدر بهم حال داد و آنقدر خوردنِ باد توی صورتم بهم مزه کرد که از پسرها جلو زدم و فراموش کردم قرارمان این بود آنها جلویم باشند تا اگر اتفاقی افتاد من بتوانم ببینم!
درس اخلاقی امروز این بود که با هر سن و سالی، با هر موقعیت اجتماعی و مرتبه ای، با هر خاطره ی خوب و بدی، دوچرخه سواری با سرعت در سرپایینی را امتحان کنید مخصوصا وقتی باد توی صورت تان می خورد، حتی اگر در کودکی تان در مکانی مشابه خورده اید زمین و لِه و پِه شده اید. خوب است اینکه هر از گاهی کارهای غیرعقلانی انجام بدهیم و از حسّ رهایی ای که آن کارها بهمان می دهند لذت ببریم :)

ضمیمه 4 : از رنکینگ جدید تنیسورها واقعا تعجب کردم، البته ناراحت هم شدم که جوکوویچ انقدر له شده.
اما از بازگشت شکوهمندانه ی فدررِ تمام نشدنی بسی ذوق نمودم. فکر کردم، آقای RF دوست داشتنی با آن بکهند یک دستی هایش :)
(مخاطب، طبیعتا راجر فدرر!)

ضمیمه 5 : به نظرم این خیلی خوب است وقتی می توانیم کسی را داشته باشیم که انقدر پایه باشد و درباره ی دیوید بکام به میزان کافی چرت و پرت ببافد، آنقدر که در خانه اش از خنده روده بُر شویم!
(سرکار خانم مخاطب : این یکی "فوش" که نبود، بود؟) :))

ضمیمه 6 : لعنت ... لعنت به تصاویر، و لعنت به صداها وقتی از ذهن مان پاک نمی شوند ...
لعنت به حروفِ کلمه ها وقتی بعضی هایشان لای دندان هایت گیر می کنند و جورِ خاصی تلفظ می شوند. لعنت به تو که این همه سال، دندان های کوفتی ات را ارتودنسی نکرده ای و من هر بار وقتی حرف می زنی فکر می کنم هرچقدر خودت را دوست ندارم، از این مدل تلفظ کردنت خوشم می آید.
واقعا لعنت به تو، که هر بار می خواهم بگویم "مهیب" یاد تو می افتم.
(الحمدالله رب العالمین که مخاطبش اینجا را نمی خواند.)

+ سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ - ۷:۵۱ ب.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

صفحه بندی