خرید بک لینک
فکر می کنم، این واقعا احساس عجیبی است وقتی موجودِ 63 سانتی متری ای را می بینی که آدم ها می گویند چقدر فاصله ی دماغ و دهنش شبیه توست و اخلاقش برای نخوابیدن عینا مشابه تو است؛ اینکه در اوج خواب آلودگی برای چهار دقیقه چشم هایش را می بندد و بعد بلند می شود و خواب کاملا از سرش پریده! این واقعا حس عجیبی است وقتی مامان یکهو می گوید واااااای عین بچگی هدی شیر می خوره، یا بابا عکس های آلبوم بچگی مان را زیر و رو می کند و یک ماه و هفده روزگیِ بچه ی هدیه را با یک ماه و هفده روزگیِ ما تطبیق می دهد و تشابهات مان را پیدا می کند.
هیچ وقت قضیه ی "ارث بری" انقدر به نظرم عجیب نیامده بود. اینکه بچه ای را می بینی که بچه ی خودت نیست اما جزئی از صورتش مشابه توست یا اخلاقی دارد که به طور تابلویی به تو رفته است برایم واقعا احساس دوگانه ای پدید آورده؛ بچه نداری اما نشانه هایی از خودت را در بچه ی دیگری می بینی!
حالا - برخلاف همیشه - به نظرم حتی یک جورهایی خوب هم هست که بچه ها بخشی از وجودشان را از بقیه ی اعضای خانواده شان به ارث می برند.

ضمیمه 1 : هنوز هیچ حسی به بچه ی هدیه ندارم.
دارم خودم را اینطوری قانع می کنم که وقتی بزرگ شد و حسابی از آب و گِل درآمد، حتما خاله ی خوبی برایش می شوم!

ضمیمه 2 : همیشه وقتی حالم بد است و افسرده ام، بعد لاک می زنم یا آرایش می کنم و حالم بهتر می شود - چون این دو مورد در قریب به اکثرِ موارد می توانند حال آدم را خوب کنند - به این فکر می کنم که مردها برای برطرف کردن حالت های افسردگی شان چه کار می کنند وقتی نمی توانند از این دو وسیله استفاده کنند؟!
این یکی از تنها مواردی است که مرا بابت زن بودنم خوشحال می کند و باعث می شود کمتر حسرت مرد نبودنم را بخورم.

ضمیمه 3 : بعضی حس ها هست که مدت ها زمان صرف می کنم تا برای آدم ها "بنویسم" یا "بگویم" و توضیح دهم که چقدر حس های بدی برایم هستند و هرگز، هرگز دلم نمی خواهد دوباره تکرار شوند. بعد دقیقا در همان دقایقی که "خیالم راحت شده" که همه متوجه بد بودن حس مذکور شده اند، تو می آیی چیزی می گویی که بعدش فکر می کنم چطور این همه راحتیِ خیال را می توانی ظرف سه سوت از من بگیری؟
اعتراف می کنم در همه ی این سال ها جز وقت هایی که با هم وسطی بازی می کردیم نفهمیده ام ات. اینکه همه ی نوشته هایم را می خوانی و حرف هایم را می شنوی و قیافه ات را جوری می کنی که حس کنم متوجه حسّ بدم شده ای ولی دوباره حرف خودت را می زنی، واقعا نمی فهمم ات.

ضمیمه 4 : نُهِ شب منتظر بودم حمیدرضا قفل ماشین را باز کند و من در صندلیِ جلو بنشینم، که یکهو دو تا پسربچه ی فینگیلی با دوچرخه از کنارم رد شدند و من شوت شدم در تابستان سال های دور وقتی همین ساعت از شب در همین جا با بچه های کوچه دوچرخه سواری می کردیم ...
یکهو مغزم کارایی اش را از هجوم همه ی خاطرات دوچرخه سواری گذشته مان از دست داد! همه ی شب هایی که توی کوچه با نسا می ایستادیم و حرف های دخترانه می زدیم و پسرها با کاف. های دوقلو فوتبال می زدند و من لبخندهای عاشقانه بین یک دختر و پسر، و جلب توجه های کودکانه و حسادت های بچگانه را برای یک پسر و دختر نگاه می کردم ...
فکر کردم واقعا خوشحالم از اینکه نگاه های سمج اش دیگر تکرار نمی شوند. نمی خواهم برگردم عقب و دوباره بنشینم روی سنگ های لبه ی میدانِ ته کوچه و حرف هایی بزنم که فردا عصرش تو جرات پیدا کنی و بیایی دمِ درِ خانه مان و نفس را در سینه ی من حبس کنی! واقعا خوشحالم که بزرگ شدم و دیگر آن روزها بر نمی گردند، اما نمی دانم چرا یک جایی از دلم برای حس های کودکی و نوجوانی مان تنگ شد. نمی دانم چرا با دیدن آن دو تا پسربچه، یکهو دلم خواست همین حالا بروم دوچرخه ام را از تهِ حیاط دربیاورم و توی کوچه دوچرخه سواری کنم ...
آدم گاهی وقت ها نمی خواهد برگردد به عقب، اما دلش شدیدا برای حس های گذشته تنگ می شود. حتی برای حس های کودکانه ی موجود در خاطرات حماقت آلودِ زندگی اش!

ضمیمه 5 : فکر کردم، واقعا چه خوب که هیچ کدام از اعضای خانواده ام همه ی این خاطرات را نمی داند.
برچسبها: حس هایم, دلتنگی هایم

+ جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ - ۱:۸ ب.ظ - هدی |

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 19:24

صفحه بندی