خرید بک لینک
این روزها بیشتر از هر زمان دیگری به دوران میانسالی ام فکر می کنم - اگر اساسا پا به چنین دوره ای بگذارم.
باباجون را که می بینم هی بیشتر و بیشتر میانسالی خودم را تصور می کنم ... لابد من هم نشسته ام روی یک ویلچیر - چون در عُنفوان جوانی از ناحیه ی زانو و کمر به میزان کافی درب و داغون هستم و تکلیف پیری ام از همین حالا مشخص است - و در هر دو جمله یکی، کلمه ها و اسامی را فراموش می کنم. لابد برای من هم هرروز عصر به دلگیریِ عصرهای جمعه است و از 6 صبح که چشم هایم را باز می کنم منتظرم یکی از بچه ها یا نوه ها درِ خانه ام را بزند و بیاید تو.
لابد من از آن پیرزن های غر غرو می شوم که همه ی اطرافیان از دستشان عاصی اند و با کلام شان دیگران را دق می دهند. لابد برای خوردنِ قرص هایم هر بار باید هزار نفر آدم هزار تا فیلم بازی کنند تا من رضایت بدهم و قرص هایم را بخورم. لابد از کوچکترین چیزها عصبی می شوم و بد اخلاقی می کنم. لابد باید برایم سُند بگذارند و از خوردن نهار و شام بدون نمک و بدون چربی و بدون روغن، روزی چند بار داد و هوار راه می اندازم. به گمانم من از آن پیرزن های غر غرو می شوم که همه را ذلّه می کنند و بچه هایم لاجَرَم برایم پرستار می گیرند و از آن جایی که آن پرستار بدبخت هیچ نوع دلبستگی ای به من ندارد - چون هیچ پرستاری نمی تواند دلبستگی ای به یک پیرزن غر غرو داشته باشد - بیشتر وقت ها بهم زاناکس و دیازپام می دهد تا از شرّم خلاص شود.
این واقعا آینده ای است که برای میانسالی خودم متصوّرم.

ضمیمه 1 : بالاخره کتاب "وداع با اسلحه" نوشته ی ارنست همینگوی را تمام کردم بعد از یک ماه!
چهار تا کتاب از همینگوی خوانده ام تا حالا و به نظرم تمام کتاب هایش دارای موضوعات و داستان هایی بسیار بسیار مزخرف و حوصله سر بَرَنده، و در عوض اسامیِ بسیار بسیار قشنگ و هنرمندانه ای هستند.
The old man and the sea, For whom the bell tolls, The sun also rises, A Farewell to arms به نظرم همه اسامی قشنگی هستند که آدم را کاملا تحریک می کنند بخواهی کتابش را بخوانی و ببینی درباره چه هستند.
و احتمالا بعدش مثل من فکر می کنی این کتاب مزخرف بدون محتوا به چه علتی انقدر معروف شده!

ضمیمه 2 : متشکرم ازت جناب آقای زیدان که از رئال مادرید تیمی ساخته ای که بارسای بی نیمار را به همین راحتی در نوکمپ ببرد! اصلا جگرم خنک شد!

ضمیمه 3 : هفته ی پیش فیلم سارا و آیدا را دیدم، تا آخرین لحظه های فیلم منتظر بودم عین آن یکی فیلم مزخرف مازیار میری یعنی سعادت آباد، نصف شخصیت ها به هم خیانت کنند و زن این یکی با شوهر آن یکی ارتباط پنهانی داشته باشد و همه ی آدم ها کاملا "سعادتمند"وار در کنار یکدیگر زندگی کنند! واقعا تعجب کردم از اینکه هیچ ارتباطی از آن نوع و هیچ خیانتی در این فیلم مطرح نشد.
کلا به نظرم فیلم خاصی نبود، اما نقش پگاه آهنگرانی کاملا بهش می آمد. و من عاشق قسمت دابسمش توی ماشین بودم!

ضمیمه 4 :
کمترین تصویری از یک زندگانی: آب، نان، آواز
ور فزون تر خواهی از آن، گاه گه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادیِ آغاز
ور فزون تر باز هم خواهی ... بگویم باز؟
آنچنان بر ما به نان و آب اینجا تنگسالی شد
که کسی در فکر آوازی نخواهد بود
وقتی آوازی نباشد،
شوق پروازی نخواهد بود.
دکتر شفیعی کدکنی
برچسبها: روزگذر هایم, کتاب هایم, و من به سینما می روم, چون شعر زندگی ست

+ دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۶ - ۴:۴۵ ب.ظ - هدی |

برچسب: مرداد, نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:19

صفحه بندی