ضمیمه 1 : دیروز رفتم قم برای زیارت. از قبل شنیده بودم که فتحعلی شاه قاجار در یکی از قسمت های حرم حضرت معصومه دفن است و آنطور که عکس هایش را دیده بودم مکان بسیار قشنگی است. از بابا خواستم طبق آدرس هایی که توی اینترنت نوشته شده - و من نمی دانستم دقیقا کجای حرم می شود - من را بر سر قبر جناب آقای پادشاه ببرد.
پرس و جو کنان با راهنمایی خُدّام حرم بالاخره جای قبر را پیدا کردیم، جایی که اگرچه در حال حاضر برای انجام پاره ای امور اداری استفاده می شود اما سقف و دیوارهایی با گچ بری های بسیار بسیار زیبا دارد. البته گچ بری هایش زیاد ریزکار نیستند اما واقعا قشنگند.
خیره خیره به سقف و در و دیوار، و در حالی که احتمالا روی قبر حضرت پادشاه ایستاده بودم - چون روی زمین فرش انداخته شده و مکان دقیق قبر مشخص نیست - بر سر یک دو راهی ماندم. اینکه طبق آمیزه های دین مبین اسلام باید فردِ از دنیا رفته را بخشید و برای او طلب آمرزش و غفران کرد، یا اینکه برای همچین پادشاه بی کفایت و بی عرضه و لیاقتی که نصف خاک ایران را در طول سال ها پادشاهی اش باخته و صدها بدعت مزخرف و چرت و پرت در امور مملکت داری ایجاد کرده - از جمله قضیه ی چندصد زنی و داشتن حرمسرا - باید بر سر قبرش تنها یک تف انداخت و رفت!
همینطوری دارم به این قضیه فکر می کنم و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم.
(عکس بالا را من نگرفته ام، از توی گوگل پیدا کردم.)
ضمیمه 2 : حمیدرضا حسابی در فکر بود، وقتی به نتیجه نرسید از مامان سوال کرد "اسم آقای لام. که برای نوروفیدبک می رفتیم پیش اش چی بود؟"
من یکهو شوت شدم در خاطرات دوران نوروفیدبک و راهروهای آتیه. یادم افتاد با آقای لام. چقدر سر رکوردهای تمرکز کل کل می کردیم. یادم افتاد مدت ها زور زدم تا بالاخره یک بار توانستم رکورد تمرکز او را بشکنم، و آقای لام. ظرف سه روز اننننننننقدر زور زد تا توانست یک رکورد بالاتر از من بزند که خودم را اگر می کُشتم هم نمی توانستم دوباره رکوردش را بشکنم! یادم افتاد چه حس های بامزه ای در آتیه تجربه کردم، چه آدم های جالبی دیدم، با چه مفاهیم جدیدی آشنا شدم برای اولین بار ...
بعد یادم افتاد همان وقت ها آقای لام. در نظرم مردی صد درصد ایده آل از لحاظ ظاهری بود، چه از نظر قیافه چه از نظر قد و چه از نظر تیپ. اگرچه که هم اکنون مدت ها بود از اساس وجود داشتن مخلوقی به نام آقای لام را فراموش کرده بودم، چه برسد به قیافه اش.
بعد فکر کردم باید حتما در صدر لیست ایده آل های یک مرد بنویسم "ظاهر آقای لام"!
و در کنارش با یک خط تیره اضافه کنم "- و حتی بهتر"!
ضمیمه 3 : آقای نماینده ی شیراز که اسمش در خاطرم نمانده ضمن عذرخواهی از مردم به خاطر حرکت مفتضحانه ی برخی نمایندگان بابت سلفی انداختن با فدریکا موگرینی، در صحبت هایش جمله ای از ابوعلی سینا گفت که به نظرم خیلی خوب بود. اینکه "اگر برای یک کارِ غلط هزار دلیل بیاوری، میشود هزار و یک غلط."
از نماینده ی شیراز که اسمش یادم نیست تشکر می کنم بابت این میزان شهامت در عذرخواهی. و به او عمیقا دلگرم و امیدوار شدم بابت "فردی مطّلع و بافرهنگ" بودن.
ضمیمه 4 : میشود خیلی راحت درباره آدمهایی که از حس هایشان و افرادی که برایشان جذاب بوده اند حرف میزنند قضاوت کرد. میشود هر فکری کرد. میشود وقتی کسی می گوید "اینطوری بودم" این جمله را نشنیده گرفت و برداشت کرد که "اینطوری هستم". میشود گذشته آدم ها را همواره زنده دید، همواره زنده کرد.
قطعا عده ای اینجا را می خوانند که از ضمیمه 2 ی من برداشت های کج و کوله می کنند. گرچه که توضیح دادن برای آن عده ابدا فایده ندارد چون آدمِ کج فهم اگر خودت را حلق آویز کنی هم باز کج فهم خواهد ماند، اما خواستم تنها بگویم اینکه ظاهر یک نفر را بپسندیم به نظرم امر روتین ایست که معنی اش فقط قیافه ی آن آدم است. من نه فقط درباره ی خودم، که درباره ی همه ی آدم های روی کره ی زمین قویّاً معتقدم پسندیدن قیافه ی یک نفر با پسندیدن باطن اش دو مقوله ی کاملا جدا از هم هستند. به گمانم یک قیافه می تواند به نظرمان "خوب" بیاید در حالی که از آن آدم عمیقا متنفریم و یا ابدا هیچ حسی به آن آدم نداشته و نداریم؛ این چیزی است که خودم تجربه کرده ام و کاملا به آن معتقدم.
پس، قبل از قضاوت های کج و کوله تان لطفا مد نظر داشته باشید که به نظر من "خوش آمدن از قیافه" یک مساله ی ظاهری است که در نظرم خیلی هم طبیعی و معمول است. - اگرچه که من آدم سخت پسندی هستم.
ضمیمه 5 : داشتم وسط جلسه ی ساعت 8 صبح بیهوش می شدم و تقریبا خواب داشت بر من غلبه می کرد که یکهو چرتم پاره شد و به طرز عجیبی دیدم این زن چقدر شبیه من است ... 8 و 20 دقیقه ی صبح جلوی آدم هایی که حسابی باهاشان رودربایستی داریم سرش را به طرف راست خم کرده و توی شیشه ی کتابخانه ی رو به رویی به خودش ذل زده و دارد بالای روسری اش را صاف و صوف می کند!
خنده ام گرفت.
ضمیمه 6 :
گفتم این چیست؟ بگو، زیر و زبر خواهم شد
گفت می باش چنین زیر و زبر، هیچ مگو.
برچسبها: کتاب هایم, زیرا که من بیمارِ تاریخ هستم, غر اجتماعی
برچسب: مرداد,
نویسنده: کیانوش حیدری