خرید بک لینک
من به همان نسبتی که خیلی چیزها و خیلی شخص ها را به سرعت دور می ریزم، به همان نسبت هم، کلی چیزهای اضافه و شخص های اضافه در زندگی ام نگه می دارم. من اصلا، استاد جمع کردن شخص ها و چیزهای اضافه ام. البتّه که نمی توانم شخص های اضافه ی توی دلم را جایی در اتاقم بگذارم، اما چیزهای اضافه را همیشه توی کشو می ریزم. هر از گاهی شخص های توی دلم را بررسی می کنم و اضافه ها را می ریزم دور، و هر از گاهی هم کشوی چیزهایم را در می نَوَردم - چون واقعا "در نوردنی" است! - و یادگاری های قدیمی ام را بازبینی می کنم.
تمام دیروز، بدون رفتن به بیمارستان مشغول بازبینی محتویات کشوی اتاقم بودم. اولین دفترچه بیمه ام. برگه ی زرد شده ی جواب انتخاب رشته ی کنکورِ بابا که دو تا انتخاب اولش به علت تکمیل ظرفیت رد شده و انتخاب سومش قبول شده. برگه ی چرک نویس امتحان علوم دوم راهنمایی ام. دفتر سرمشق پیش دبستانی حمیدرضا. اولین مداد نوکی زندگی ام که در کلاس چهارم خریده بودم. برگه های امتحان پایانی ترمِ اولِ سوم راهنمایی ام؛ انشا 20 شده ام. املا هم همینطور. تاریخ 19.75 شده ام و ریاضی 15.75 . معلم ریاضی ام جلوی نمره با خودکارِ قرمز سه تا علامت تعجب گذاشته. در صفحه ی اول، جمله ی سومِ اتحادِ اول را اشتباه نوشته ام، یادم رفته در 2 ضرب کنم و 8ab نوشته ام به جای 16ab. معلم ریاضی ام جلویش با خودکار قرمز نوشته یک اتحاد ساده را بلد نیستی. هنوز که هنوز است بعد از این همه سال احساس تنفر به این زن دارم.
ادبیات 18.5 شده ام. مفرد کلمه ی حکما را نوشته ام حکم! فکر کردم، چه بچه ی 15 ساله ی خنگی!
سوم راهنمایی اکثر اوقات املا 20 می شدم. کلی ورقه ی املا از آن سال دارم که خانم افغا*نیا*ن زیر هر کدام از 20 هایم نوشته آفرین یا خسته نباشی دخترم یا متشکرم یا از این قبیل جملات.
اردیبهشتِ آن سالی که سوم راهنمایی بودم، یک انشا به عنوان آخرین انشای آن سال و طبیعتا آخرین انشای دوران راهنمایی مان باید می نوشتیم که موضوعش "حرف های ناگفته" بود. همان سال توی یکی از این مجله های زرد - که الان حتی یادم نمی آید اساسا به چه علتی این مجله را خریده بودم! - یک مصاحبه از پژمان بازغی خواندم که در آخر مصاحبه ازش سوال شده بود "حرف نگفته؟" و او گفته بود "سکوت پر از حرف های نگفته است"؛ جمله ای بسیار حکیمانه که از زمان خواندنش همینطوری در خاطرم نگه داشته بودم تا بتوانم آن را یک جا سرِ بزنگاه خرج کنم و حس حکیمانه ای داشته باشم! بزنگاه اش، همان آخرین انشای دوران راهنمایی ام بود. عینا جمله ی پژمان بازغی را نوشتم، در حالی که پُر بودم از حرف های نگفته. معلم انشایمان عادت داشت همیشه زیر برگه های بچه ها چیزی بنویسد و من عاشق این اخلاقش بودم. تمام هفته ام در انتظار اینکه این دفعه خانوم ضر*ا*بی زیر برگه ام چی می نویسه؟ از انشام خوشش میاد یا نه؟ میگذشت. برایم زیر برگه آخرین انشایم نوشته بود "برعکس هدی گزینه ی حرف را انتخاب کرده بودم!! ... هدی همیشه حرف برای گفتن داشته حالا که سکوت گزینه ی انتخابی اش می ماند برای من هم حرفی نخواهد ماند جز دعای خیر."
تهِ تهِ برگه ام نوشته بود "راستی مواظب قدرت بیانت باش. عطیّه ی الهی است. به وقت خرج کردن حواست به صاحبش باشد."

ضمیمه 1 : کِشویم پر است از نقاشی های بچه های فسقلی که حالا دانشگاهی شده اند، صداهای ضبط شده ی کودکی روی نوار کاست، کارت پستال هایی با خط های خرچنگ قورباغه ی دبستانی، و نامه هایی از آدرس های مختلف و فرستنده های متفاوت.
یکی از کارهای مورد علاقه ام همین سرکِشی به "کشوهای یادگاری" ام است. - اسمی که من به جهت نگهداری تمام یادگاری هایم در آنجا، روی آن دو کشو گذاشته ام.

ضمیمه 2 : تا جایی که به خاطر دارم پژمان بازغی هرگز بازیگری نبوده که در دوران تینیجری ام در کف اش بوده باشم - متاسفانه باید اعتراف کنم بازیگری که کودکی در کف اش بودم رضا گلزار بود، در کمال نا امیدی از حُسن سلیقه ام! - حالا هر چه فکر می کنم یادم نمی آید مجله ی زردی که مصاحبه ی پژمان بازغی را داشته به چه علتی و با چه نیّتی خریده ام وقتی هرگز در کف این آدم نبوده ام!

ضمیمه 3 : برای امکان auto save ازت ممنونم بلاگفا.

ضمیمه 4 : آیا شما هم مثل من احساس میکنید که حسن فتحی دارد فصل 2 شهرزاد را زیادی کش می دهد؟

ضمیمه 5 : شهر خالی است ز عشّاق بُوَد کز طرفی، مردی از خویش برون آید و کاری بکند.
جمله ای بس آشنا و بسیار بسیار خاطره انگیز ... خاطرات خوب روزهای دور ... خیلی دور ...
همچنین جمله ای بسیار بسیار صحیح؛ درخورِ شرایطِ کنونی مان.
و صد درصد، صد درصد فیت برای فردای من.

ضمیمه 6 : بی صبرانه منتظرم برای فردا.

ضمیمه 7 : از بس امروز گریه و زاری کردم در حال حاضر سَرم در حال تکّه شدن به قسمت های مساوی است.

ضمیمه 8 :
گفتم : "این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ ..."
گفت : "صبری تا کران روزگاران بایدش."
...
گفتمش : "خالی است شهر از عاشقان، وینجا نماند
مردِ راهی تا هوای کوی یاران بایدش."
گفت : "چون روحِ بهاران آید از اقصیِ شهر،
مردها جوشد ز خاک
آنسان که از باران گیاه
و آنچه می باید کنون،
صبر مردان و دل امّیدواران بایدش."
دکتر شفیعی کدکنی


برچسبها: من دوستشان دارم, دلتنگی هایم, چون شعر زندگی ست
+ سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶ - ۱۲:۱۵ ق.ظ - هدی |

برچسب: شهریور, نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 11:14

صفحه بندی