خرید بک لینک
(این را باید در پست قبلی می نوشتم ولی یادم نبود. به جایش حالا دارم می نویسم.
توضیحات اضافه : فاطمه خواهر احمد است. احمد نامزد طاهره بوده که در همان روزهای اولیه ی نامزدی شان گم و گور می شود. میثم پسر فاطمه است و خواهرزاده ی احمد، که پنهانی با داییِ گم و گور شده اش ارتباط داشته و همین ارتباط، جرم اش شده است.)
فاطمه، فردای روزی که طاهره با او حرف زد، خودش را به تهران رساند و از آنجا مستقیم به اوین رفت و پشت درِ بزرگ زندان آنقدر بی هوش شد و به هوش آمد که بالاخره توانست یک ملاقات کابینی با میثم داشته باشد. طاهره تمام آن روزی که فاطمه پشتِ در زندان اوین زار زد و بی هوش و با هوش شد با او بود و به احمد فکر می کرد که حتم از میثم راجع به زندگی او هم پرس و جو کرده است و آن وقت بود که به زندگی اش طوری نگاه کرد که هیچ وقت نگاه نکرده بود. از چشم احمد خودش را دید که بیست و پنج سال می شود که معلم مدرسه ی راهنمایی در منطقه هیجده است و دو دختر دارد و شوهری که چهار سال از خودش کوچک تر است و یک بچه ننه ی درست و حسابی است و یک وقتی پادُوی احمد بوده و احتمالا آرزو داشته روزی احمد شود؛ شده است، دست کم جای احمد را در زندگی طاهره گرفته است.
این است که در ضمیمه ی پست قبلی ام درباره ی این کتاب نوشتم "صد درصد بلقیس سلیمانی وار".
چون شخصیت های کتاب های بلقیس سلیمانی دارای حس هایی هستند که کاملا برای آدم قابل تصور است. در قصه هایش معمولا احساسات شخصیت های مختلف خیلی لایت و ملایم توصیف می شود؛ مثل لبخندی محو که به آهستگی در گوشه ای از یک صورت بنشیند و بی آنکه تبدیل به خنده ی عمیق بشود همانطور لبخندوار باقی بماند. - "لبخند محو" واقعا همان چیزی است که از خواندن نوشته هایش در ذهنم تداعی می شود.
ضمن اینکه کتاب های بلقیس سلیمانی نثری روان دارند و دیدهایی کاملا زنانه. و از خواندنِ حس های توصیف شده در نوشته هایش، آدم معمولا لذت می برد.

ضمیمه 1 : هرگز تصور نکنید زندگی نمی تواند سخت تر از روزهای فعلی تان بشود.
همه ی زندگی ها چیزی توی آستین شان دارند که می توانند سرِ یک بزنگاه رو کنند. و باعث شوند به سختی های قبلی بخندی و از شدت سختی های فعلی زار بزنی.

ضمیمه 2 : خانمی که مسئول page کردن افراد در بیمارستان بود، اسمِ سحر و فامیلیِ علی اکبرزاده را خواند اسمِ سحرعلی و فامیلیِ اکبرزاده!
از خنده آن وسط ترکیده بودم!

ضمیمه 3 : نباید توقع داشته باشی که من با تو خوب برخورد کنم در شرایطی که خودت را معرفی نکرده ای و همینطوری اظهار نظر می کنی و جرات معرفی کردنِ خودت را هم نداری. - چرا؟
رفتار من با کسانی که نمی شناسم شان، البتّه که زمین تا آسمان فرق دارد نسبت به رفتارم با شناخته ها.

ضمیمه 4 :
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون "باد"
به "گرفتارِ رهایی" نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت؟
"بال" تنها غم غربت به پرستوها داد
اینکه "مردم" نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که "یاران" ببرندت از یاد ...
فاضل نظری

ضمیمه 5 : از خواندن این مصرع توی دلم گفتم دمت گرم با این جمله ی هنرمندانه ات، واقعا بال تنها غم غربت به پرستوها داد.


برچسبها: کتاب هایم, روزگذر هایم, چون شعر زندگی ست
+ شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ - ۱۱:۵ ب.ظ - هدی |

برچسب: شهریور, نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 11:14

صفحه بندی