وبلاگ های زیادی هستند که من میخوانم شان. نه به صورت مرتب و دنبال کننده، بیشتر به صورت هر از گاهی و عشقی. اما هیچ کدام شان مثل وبلاگی نمیشود که پست هایش را بخوانی در حالی که نویسنده اش را از نزدیک میشناسی. میخواهم بگویم خفن ترین و خوش قلم ترین و اصلا دلچسب ترین وبلاگ عالم هم، حتی. هرگز نمی تواند جایی را در قلب من پر کند که وبلاگی که نویسنده اش را از نزدیک می شناسم پر میکند. این حس که کسی که در روزهای عادی زندگی حسّابی به تو نزدیک است یک وبلاگ می نویسد و بخشی از وجود خودش را که تو حواس ات نیست آن را ببینی یا نیستی که ببینی یا اصلا او نمیخواهد ببینی، در سطر به سطر یک نوشته می گنجاند و میتوانی آدم ها را "بخوانی" به جای دیدن ... این، حسی است که هیچ وبلاگ خفنی در کل عالم هستی نمیتواند به من بدهد جز وبلاگی که نویسنده اش یک نفر از آدم های زندگی واقعی من است ...
و تو!
توی لعنتی!
این تنها حس دلچسب زندگی ام را هم از من دریغ می کنی با این وبلاگ نداشتن ات! چرا؟
ضمیمه 1 : گرچه، دو سه تا توی لعنتی دیگر هم هستند که احتیاج به کتک دارند، مثل تو!
ضمیمه 2 : هدیه می گوید "مانور بحران"!
خنده ام می گیرد!
ضمیمه 3 : به گمانم همه مان در اوضاع و احوال فعلی به یکی از این لکه های نور احتیاج داریم.
ضمیمه 4 : احساس می کنم الان می توانم بیست و چهار ساعت کامل بخوابم. تقریبا به مرز تلف شدگی رسیده ام از خستگی.
ضمیمه 5 : خنده ام می گیرد از همه ی آدم هایی که توی مغازه یا پمپ بنزین، من را با عبارت "خواهر" مخاطب قرار می دهند! آیا همه ی آدم هایی که چادر سرشان می کنند الزاماً "خواهر"مان هستند؟! آیا ما هنوز وسط دهه ی شصت و سال های جنگ با عراق زندگی می کنیم؟!
ضمیمه 6 :
بَرآر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی؛
که از هر ذره ی دل، "آفتاب"ای بر تو گستردم!
هوشنگ ابتهاج
برچسبها: روزگذر هایم, چون شعر زندگی ست
+ پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶ - ۲:۱۶ ب.ظ - هدی |
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: يکشنبه
17 دی
1396 ساعت: 19:37