داشتم توی ایمیل هایم دنبال یک ایمیل که قبلا برای خودم فوروارد کرده بودم می گشتم، به جایش جی میل جزء نتایج جستجویش یک ایمیل کاملا بی ربط را برایم نشان داد. جا خوردم یک لحظه. از اساس یادم نبود که روزی روزگاری همچین ایمیلی دریافت کرده بودم، و بیشتر از آن، فکر می کردم این ایمیل را قبلا پاک کرده ام و خبر نداشتم یک جایی توی جی میل ام هنوز باقی مانده!
کنجکاوی یکهو کل وجودم را گرفت. ایمیل مزبور را باز کردم و نامه های متوالی و پشت سر هم را خواندم دوباره.
دقیقا همان حس های قبل برایم زنده شد بعد از 4 سال. همان میزان عصبانیت، همان احساس خُردیِ اعصاب که یک نفر چیزی به این واضحی را نمی فهمد و برداشتی از تو می کند که بیشتر از هر چیزی "تهوع آور" است، همان حسّ "کوفتگی عضلات" که معمولا بعد از حرف هایش سراسر وجودم را فرا می گرفت چون واقعا خیال می کردم یک سرباز وظیفه ام که از جنگ جهانی دوم برگشته ...
و از همه بدتر، دقیقا همان تلخی گزنده ای که آن روز از خواندن قسمت سجده ی شکر زیر زبانم احساس کرده بودم و همزمان به خاطر جمله ی توهین آمیزش از شدت عصبانیت منفجر شدم ... همه ی حس های قبل برایم زنده شد به جز احساس تعجب و شگفت زدگی. به وضوح به خاطر می آورم بار اولی که این ایمیل را خواندم انقدر تعجب کرده بودم که حد نداشت اما این بار هیچ حس تعجب و شگفت زدگی ای مرا احاطه نکرد.
در عوض، جمله های اول ایمیلش را که می خواندم یک حس هیجان انگیز برایم زنده شد. یک حس خوب که هر دختری را به لبخند می نشانَد وقتی کسی اعتراف می کند مدت ها به او فکر می کرده. وقتی می فهمد ناخواسته مدت ها باعث درگیری ذهنی کسی بوده. این حس خوب با من بود تا وقتی به جمله ی "شما می تونید اون موقع به من بپیوندید" رسیدم و همه ی حس های خوب در من به ثانیه نکشیده تمام شد. همه چیز از بین رفت یکهو. و همان سوال قدیمی که از میلیون ها سال قبل از دوران مزوزوئیک ذهنم را درگیر کرده بود برایم تکرار شد؛ اینکه چرا پسرها نمی فهمند رابطه یک مساله ی دوطرفه است که طرف مقابل هم حق دارد درباره اش تصمیم بگیرد. پسرها نمی فهمند که شاید تو هرگز دلت نخواهد هیچ وقت در هیچ کجای دنیا بهشان بپیوندی ...
هر چه جلوتر رفتم و بیشتر خواندم، تلخی گزنده ای که در نامه هایش بود برایم بیشتر و بیشتر زنده شد. آنقدر که هنوز، بعد از چهار سال، حس کردم انگار همین دیروز بوده که این مزخرفات را برایم نوشت و از رد شدنم، در پیشگاه خدا به قول خودش سجده ی شکر گذاشت.
ضمیمه 1 : هرگز نمی فهمیم که بعضی جمله ها چطور تا تهِ تهِ قلب یک نفر را زخم می کنند.
و احمقانه است وقتی فکر می کنیم معذرت خواهی و حلالیت طلبیدن لابد چسب زخم است که به دیگران هدیه می کنیم تا روی زخم هایشان بگذارند و جمله های بی شعورانه ی ما را فراموش کنند.
ضمیمه 2 : داریم چه کار می کنیم واقعا.
ضمیمه 3 :
زندگی با ماجراهای فراوانش
ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف
ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ است
چیست اما ساده تر از این، که در باطن
تار و پود "هیچی" و "پوچی" هم آهنگ است؟
ضمیمه 4 :
آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
من دانم و غمگین دلت ای "خسته کبوتر"
سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم.
ضمیمه 5 : باغبان و رهگذاری نیست.
باغ نومیدان، البتّه که چشم در راه بهاری نیست.
برچسبها: تلخی هایم
+ شنبه نهم دی ۱۳۹۶ - ۱۱:۵۷ ب.ظ - هدی
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: يکشنبه
17 دی
1396 ساعت: 19:37