ضمیمه 1 : دغدغه ی بعدی امیرعلی، اختراع است. روزی هزار تا چیز را برای اختراع در آینده انتخاب می کند و در اکثر مواقع هم ناکام می شود چون نصف بیشتر اختراعاتش قبلا اختراع شده اند. اتومبیلی که خودش بتواند دم درِ خانه پارک شود، رباتی که از توی یخچال دَنِتِ توت فرنگی دربیاورد و به امیرعلی که روی مبلِ هال نشسته تحویل دهد، دستگاهی که بگذاریم توی گوشی تلفن خانم معلم مان ببینیم دارد درباره ی چی حرف می زند (!)، و این آخری؛ تبلت یا موبایلی که برایش تکلیف های رونویسی و دیکته را بخوانیم و خودش تکلیف هایمان را بنویسد!
ضمیمه 2 : داشتم تمرین های کلاسِ "سه روز در هفته بعد از ظهرها"یم را می نوشتم، امیرعلی پرسید تکلیفای دانشگاهته؟ گفتم امیرعلی من که دیگه دانشگاه ندارم.
با چنان نگاه دل سوخته ای خیره شد به یک گوشه از فرش اتاقم و گفت خوش به حالت از شر مدرسه و دانشگاه خلاص شدی. من چی که هنوز تازه سال سومم 12سال باید برم مدرسه و بعدشم 4سال دانشگاه؟
گفتم خب منم همه ی این درسا رو خوندم تا این جا رسیدم دیگه.
مغموم و گرفته گفت من چی که هنوز به هیچ جا نرسیدم؟
امیرعلی از لحاظ تمایل به پیچشِ هر نوع درس و مدرسه و دانشگاه و تلف کردنِ وقت، عیناً خود من است. خنده ام می گیرد!
ضمیمه 3 : امروز بهم یک کتاب هدیه داد. از نویسنده ای معروف، که به شدت مورد علاقه ی باباست اما من فقط یک کتاب ازش خوانده ام تا به حال.
جا خوردم کاملا. مراوده ی کتاب دادن و کتاب گرفتن، یا درست تر بگویم، مراوده ی اساسا "هدیه دادن" نداشتیم هیچ وقت. اصلا مراوده ی خاصی با هم نداشتیم چون این شخص به شدت روی اعصاب من بود و سعی می کردم تا جایی که می شود زیاد ارتباطی با او نداشته باشم.
همینطوری کتاب به دست ماندم امروز! با دهانی کاملا باز از تعجب!
فکر کردم، چقدر عجیب. چقدر رفتارش متفاوت از رفتار من است.
ضمیمه 4 : این متن سروش صحت در روزنامه ی اعتماد دیروز.
پنج شنبه های دوست داشتنی صحت، پنج شنبه های دوست داشتنی اعتماد :)
ضمیمه 5 : امروز ظهر که حمیدرضا و امیرپارسا و امیرمهدی تصمیم گرفتند با دسته های اضافه ی ایکس باکس خاله اینها فیفا 2018 مالتی پلیر بازی کنند، سه تایی همتیم شدند و رئال مادرید را انتخاب کردند - من هی فکر کردم خدایا چطور شده که حمیدرضا دارد زیر بارِ "رئال مادرید بودن" می رود - تصمیم شان برای حالت پروفشنال بود، تیم مقابل هم بارسلونا انتخاب شد طبیعتا. نتیجه اینکه؛ دو تا پسرخاله و یک پسردایی، رئال مادرید را 0-14 بر بارسلونا بازاندند! نیمه ی اول تمام نشده رئال را 6تایی کرده بودند پسرها! من و امیرعلی به عنوان تماشاچی بودیم، مشخص است که بنده در حال مردن از حرص بودم و امیرعلی چنان قهقهه های از ته دلی می زد که انگار در واقعیت رئال 14 تا از بارسلونا خورده و به لیگ دسته ی یک اعزام شده مثلا!
بازی که تمام شد، فکر کردم حمیدرضای پلید از اول رئال را انتخاب کرد که بزند با یک بازیِ درخشان این شکلی بی حیثیت اش کند از اساس. طیّ یک نقشه ی قبلی، لابد.
بی ادب ها!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری