خرید بک لینک
به گمانم بزرگترین دغدغه ی این روزهای امیرعلی پرورش دادن و داماد کردنِ "فندق" - خرگوش کوچکش - و در آغوش گرفتن نوه های دلبندش است چون امیرعلی پدرِ فندق است و بچه های فندق هم طبیعتا می شوند نوه های امیرعلی. آنقدر این دغدغه برایش بزرگ بود که بالاخره رفت و یک خرگوش بیست و نه روزه ی سیاه و سفیدِ ماده برای پسرش خرید و سخت منتظر است وقتی عروسش حسّابی بزرگ شد، او را به آرزوی دیرینه اش که همانا نوه دار شدن است برساند! آن روز که برای "رونَما" از عروس به خانه ی خاله اینها رفته بودم، امیرعلی بهم قول داد وقتی "پشمک" خانم بله را گفت من را به عنوان "دخترخاله ی پدرِ داماد" برای مراسم بله بُران و به صرف شیرینی دانمارکی دعوت کند! و هر گاه اولین سری از "فندقچه" هایش به دنیا آمدند - چون گویا در مرام خرگوش ها نیست کمتر از چهارتا بچه در هر بار زایمان داشته باشند - آن وقت "پدربزرگ امیرعلی" به من یک لیوان شیرموز یا میلک شیکِ توت فرنگی بدهد از صدقه سریِ اولین نوه هایش!
واقعا خنده ام می گیرد از این دنیای بی دغدغه ی بچه ها.

ضمیمه 1 : دغدغه ی بعدی امیرعلی، اختراع است. روزی هزار تا چیز را برای اختراع در آینده انتخاب می کند و در اکثر مواقع هم ناکام می شود چون نصف بیشتر اختراعاتش قبلا اختراع شده اند. اتومبیلی که خودش بتواند دم درِ خانه پارک شود، رباتی که از توی یخچال دَنِتِ توت فرنگی دربیاورد و به امیرعلی که روی مبلِ هال نشسته تحویل دهد، دستگاهی که بگذاریم توی گوشی تلفن خانم معلم مان ببینیم دارد درباره ی چی حرف می زند (!)، و این آخری؛ تبلت یا موبایلی که برایش تکلیف های رونویسی و دیکته را بخوانیم و خودش تکلیف هایمان را بنویسد!

ضمیمه 2 : داشتم تمرین های کلاسِ "سه روز در هفته بعد از ظهرها"یم را می نوشتم، امیرعلی پرسید تکلیفای دانشگاهته؟ گفتم امیرعلی من که دیگه دانشگاه ندارم.
با چنان نگاه دل سوخته ای خیره شد به یک گوشه از فرش اتاقم و گفت خوش به حالت از شر مدرسه و دانشگاه خلاص شدی. من چی که هنوز تازه سال سومم 12سال باید برم مدرسه و بعدشم 4سال دانشگاه؟
گفتم خب منم همه ی این درسا رو خوندم تا این جا رسیدم دیگه. 
مغموم و گرفته گفت من چی که هنوز به هیچ جا نرسیدم؟
امیرعلی از لحاظ تمایل به پیچشِ هر نوع درس و مدرسه و دانشگاه و تلف کردنِ وقت، عیناً خود من است. خنده ام می گیرد!

ضمیمه 3 : امروز بهم یک کتاب هدیه داد. از نویسنده ای معروف، که به شدت مورد علاقه ی باباست اما من فقط یک کتاب ازش خوانده ام تا به حال.
جا خوردم کاملا. مراوده ی کتاب دادن و کتاب گرفتن، یا درست تر بگویم، مراوده ی اساسا "هدیه دادن" نداشتیم هیچ وقت. اصلا مراوده ی خاصی با هم نداشتیم چون این شخص به شدت روی اعصاب من بود و سعی می کردم تا جایی که می شود زیاد ارتباطی با او نداشته باشم.
همینطوری کتاب به دست ماندم امروز! با دهانی کاملا باز از تعجب!
فکر کردم، چقدر عجیب. چقدر رفتارش متفاوت از رفتار من است.

ضمیمه 4 : این متن سروش صحت در روزنامه ی اعتماد دیروز.
پنج شنبه های دوست داشتنی صحت، پنج شنبه های دوست داشتنی اعتماد :)

ضمیمه 5 : امروز ظهر که حمیدرضا و امیرپارسا و امیرمهدی تصمیم گرفتند با دسته های اضافه ی ایکس باکس خاله اینها فیفا 2018 مالتی پلیر بازی کنند، سه تایی همتیم شدند و رئال مادرید را انتخاب کردند - من هی فکر کردم خدایا چطور شده که حمیدرضا دارد زیر بارِ "رئال مادرید بودن" می رود - تصمیم شان برای حالت پروفشنال بود، تیم مقابل هم بارسلونا انتخاب شد طبیعتا. نتیجه اینکه؛ دو تا پسرخاله و یک پسردایی، رئال مادرید را 0-14 بر بارسلونا بازاندند! نیمه ی اول تمام نشده رئال را 6تایی کرده بودند پسرها! من و امیرعلی به عنوان تماشاچی بودیم، مشخص است که بنده در حال مردن از حرص بودم و امیرعلی چنان قهقهه های از ته دلی می زد که انگار در واقعیت رئال 14 تا از بارسلونا خورده و به لیگ دسته ی یک اعزام شده مثلا!
بازی که تمام شد، فکر کردم حمیدرضای پلید از اول رئال را انتخاب کرد که بزند با یک بازیِ درخشان این شکلی بی حیثیت اش کند از اساس. طیّ یک نقشه ی قبلی، لابد.
بی ادب ها!


برچسبها: پسرخاله هایم, روزگذر هایم
+  جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ -  ۵:۵۸ ب.ظ  -  هدی  | 

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:16

صفحه بندی