روزهای جدید با اتفاقات خیلی خیلی جدید، با آدم های جدید که به زندگی مان ورود می کنند و به تازگی عضوی از خانواده مان می شوند ...
همه ی اینها به کنار، تصمیمات جدیدی که برای زندگی مان می گیریم و تقویم ها را ورق می زنیم و روزها را می شماریم برای همه ی مرخصی ها و در رفتن ها و پیچاندن ها! :)))
روزهایی است که اتفاق ها به سرعت می افتند و لحظه ها همچنان سریع برای ما میگذرند. بی توقف.
ضمیمه 1 : حتی اگر در یک صبح جمعه از کله ی سحر خوابت نبرد و یک شعر عین چسب چوب به نورون های چوبی مغزت بچسبد که
چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها
برگ بی درختم و در مسیر بادهاباز هم می شود به بازار گل تهران رفت و در کمال تعجب، بعد از صدها سال که به دنبال پیاز لیلیوم عطری بودی بالاخره بتوانی آن را پیدا کنی! حتی در روزی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو آهنگ های افسرده طور به خاطرت بیاید و حال دلمرده ای داشته باشی هم، باز می شود در کمال مسرّت پیازهای لیلیوم عطری را توی گلدان کاشت و ذوق مرگ شد! همچین حالی یعنی!
ضمیمه 2 : واقعیت این است که از اولش دلم می خواست این خبر در کل فامیل پخش بشود. اصلا خدا خدا می کردم یک نفر او را ببیند و همه جا این واقعه ی مضحک را جار بزند و من به آدم هایی که متعجبانه مرا نگاه می کنند و فضولی از سر و رویشان می بارد اما ناشیانه تلاش می کنند آن را مخفی کنند، در کمال خونسردی لبخند بزنم و بگویم نه خبری که نیست!
ضمیمه 3 : همه اش دارم جلوی خودم را در موقعیت های مختلف می گیرم که اخلاقیات را رعایت کنم و بدجنس نشوم!!
ضمیمه 4 :
پرده ی دوم، صحنه ی نهمکالیگولا به سرعت وارد می شود.
کالیگولا - معذرت می خواهم، آخر امور مملکتی هم زورآور است. (خطاب به پیشکار) پیشکار، تو باید دربّ انبارهای غلّه را قفل کنی. فرمانش را هم امضا کرده ام. از توی اتاق من بردار.پیشکار - ولی ...کالیگولا - فردا قحطی می شود.پیشکار - ولی صدای مردم در می آید.کالیگولا - (با قوت و صراحت) می گویم فردا قحطی می شود. همه می دانند قحطی چیست : بلای آسمانی. فردا بلای آسمانی نازل می شود ... و من هر وقت که دلم خواست بلا را قطع می کنم. (برای دیگران تئضیح می دهد) به هر حال من راه های خیلی متعدد ندارم تا ثابت کنم که آزادم. همیشه آزادیِ یکی به ضرر دیگری تمام می شود. این مطلب مایه ی تاسف من است، اما این است که هست.از نمایشنامه ی کالیگولا، نوشته ی آلبر کامو.
من شیفته ی سفسطه بازی های کالیگولا به عنوان پادشاه مملکت هستم! استدلال هایش بی نظیر است واقعا!
ضمیمه 5 : هرگز فکر نمی کردم در ماهِ منتهی به بیست و شش سالگی ام، همچین فکرها و تصوراتی که دارم را داشته باشم.
بیشتر از یک سال بزرگ شده ام در سالی که برایم گذشت انگار. جوری که الان لابد کله ام از این حجم از بزرگ شدن و قد کشیدن و رشد کردن، به سقف اصابت کند! :))
ضمیمه 6 : در خانواده فقط فوتبالیست نداشتیم که به نظر می رسد خواهیم داشت. به زودی :)
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 15:36