به هر حال، نباید اغراق کنم و باید اقرار کنم که برای من راحت تر از بقیه بود. اولی که زندانی شدم، سخت ترین چیز این بود که فکرهایی که می کردم فکرهای یک آدم آزاد بود. مثلا، یک دفعه بدجوری دلم می خواست در ساحل باشم و کنار دریا قدم بزنم. وقتی صدای اولین موج هایی که به کف پایم می خورد از خیالم می گذشت و حس کردن آبی که به تنم می خورد و احساس راحتی و آزادی ام از این حال، یک دفعه متوجه می شدم چقدر دیوارهای سلولم تنگ به من چسبیده اند. اما این حال چند ماهی بیشتر دوام نداشت. بعد از آن، همه ی فکرهای من فکرهای یک آدم زندانی بود. به انتظار هواخوری روزانه در حیاط، یا ملاقات با وکیلم می نشستم. بقیه ی اوقاتم را راحت می گذراندم. آن روزها اغلب با خودم فکر می کردم حتی اگر مجبور بودم در تنه ی توخالی یک درخت زندگی کنم و کاری نداشتم غیر از اینکه به گُل آسمان بالای سرم نگاه کنم، کم کم به این زندگی عادت می کردم. منتظر می ماندم تا پرنده هایی را که می گذشتند نگاه کنم یا ابرهایی را که در هم فرو می رفتند، درست همانطور که این جا منتظر می ماندم تا وکیلم را با آن کراوات های عجیب و غریبش ببینم یا درست مثل وقتی که در یک دنیای دیگر، منتظر یکشنبه ها می ماندم تا تن ماری را بغل کنم. حالا که فکر می کنم من واقعا در تنه ی توخالی درخت نبودم. دیگرانی بودند که وضعشان خیلی بدتر از من بود. باری، این عقیده ی مامان بود و عادت داشت مرتب آن را تکرار کند، که آدم دست آخر به همه چیز عادت می کند.
از کتاب "بیگانه" نوشته ی آلبر کامو.ضمیمه 1 : یک روز مرخصی عالی، که دست بر قضا به صدهزار کار نکرده و تلنبار شده ات برسی!
هااااااه! یک نفس عمیق از ته دل همراه با حس رضایت!
ضمیمه 2 : از بین تمام کتاب های خیلی خیلی معروفی که خوانده ام فقط "کوری" و "1984" بود که بعد از خواندنشان احساس کردم واقعا کتاب های خاصی هستند و نویسنده هایشان واقعا هنرمندند. بعد از خواندن "پیرمرد و دریا"ی همینگوی این شکلی بودم که، همین؟! بعد از "ناتور دشت" سلینجر قیافه ام کاملا :| بود. دیشب هم که "بیگانه" ی آلبر کامو را تمام کردم قیافه ام این شکلی بود که، خب که چی؟
واقعا نمی فهمم بعضی از این کتاب های خیلی خیلی معروف دقیقا به چه علتی و روی چه حسابی معروف شده اند.
ضمیمه 3 : تنها بخشی از کتاب که به نظر من خوب بود توصیفات مربوط به داخل زندان و نحوه ی وقت گذراندن بود.
باز هم مسئله ی اصلی کُشتن وقت بود. دست آخر وقتی یاد گرفتم چه طور چیزها را به یاد بیاورم، دیگر اصلا حوصله ام سر نمی رفت. بعضی وقت ها به اتاقم فکر می کردم و در عالم خیال از یک گوشه ی اتاق شروع می کردم و دور اتاق می گشتم، و یک به یک چیزهایی را که سر راهم بود به یاد می آوردم. اولش طولی نمی کشید. اما هر دفعه که از نو این کار را می کردم کمی بیشتر طول می کشید. هر تکه از اسباب و اثاثم را به یاد می آوردم؛ و روی هر تکه از اسباب و اثاث، هر شیئی که بود؛ و از هر شئ همه ی جزئیاتش را، و جزئیات آن جزئیات را - نقشی، تَرَکی، لب پریدگی ای - و بعد رنگ و جنس شان را. در عین حال تلاش می کردم چیزی را از قلم نیندازم و همه چیز را یک به یک بشمارم. این طوری شد که بعد از چند هفته می توانستم ساعت ها فقط بنشینم و چیزهای توی اتاقم را بشمارم. و هر چه بیشتر فکر می کردم چیزهای بیشتری را از ته حافظه ام بیرون می کشیدم که قبلا هیچ توجهی به آن ها نکرده بودم یا فراموش شان کرده بودم. آن وقت بود که متوجه شدم آدمی که حتی فقط یک روز زندگی کرده باشد می تواند صد سال را رحت در زندان بگذراند. آن قدر یاد و خاطره خواهد داشت که حوصله اش سر نرود.توضیحات کاملا ملموس.
ضمیمه 4 : کتاب فعلا، نمایشنامه ی "کالیگولا" نوشته ی آلبر کامو.
ضمیمه 5 : چقدر هوا و رنگ درختان این روزها خوب است. اصلا چشم نمی شود از درخت ها برداشت!
ضمیمه 6 : مامان سپیده و رضا هر بار که زنگ می زند می گوید از بچه های من دست گرفتی خدای محمد دستتو بگیره.
گاهی وقت ها فکر می کنم اگر فقط یکی از این همه دعای این بچه ها مستجاب شود هیچ مشکلی در آینده نخواهم داشت!
ضمیمه 7 : به قول پری زنگنه،
دونای بارون ببارید آروم تر
بهارای نارنج داره می شه پر پر
گل نسای منو میدن به شوهر
خدای مهربون تو این زمستون
یا منو بکش یا اونو نستون
:)
بارون می باره زمینا تر می شه
گل نسا جونم کارا بهتر می شه
گل نسا جونم غصه نداره
زمستون می ره پشتش بهاره ...ورژن مورد علاقه ی من از این آهنگ را
اینجا بشنوید.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 15:36