احتمالا در همین لحظه از شب و در همین ساعت از شبانه روز، من تنها آدم در کل ساختمانمان هستم که هیچ حرف یواشکی و خصوصی ای برای زدن با هیچ احدی در روی کره ی زمین ندارم!
ضمیمه 1 : شوخی بی مزه ای است. شوخی خیلی خیلی بی مزه ای است با یک نفر در شرایط من.
کاش این خانم حسین پور یا پورحسین یا هر اسم دیگری که داشت و من یادم نمانده زودتر زنگ بزند و تکلیف را یکسره کند. کوفتی لامصب.
ضمیمه 2 : نه، من می خواهم بدانم الان در همین لحظه و در چنین شرایطی، آیا وقت شفاف سازی در شهرداری تهران است آیا؟!؟!! آیا الان زمان مناسبی است آیا؟!!
"تف بر گور پدر این شانس" عبارتی است که به درد چنین مواقعی می خورد! :|
ضمیمه 3 : دیشب همینطوری نشسته بودم جلوی تلویزیون و فکر می کردم یعنی واقعا رئال 5تا خورد؟ واقعا این همان رئالی است که پشت سر هم قهرمان اروپا می شد؟
از همان اولش باید کونته را می کردند سرمربی.
ضمیمه 4 : کتاب فعلا تا نمی دانم کی؛ بیگانه نوشته ی آلبر کامو.
ضمیمه 5 : گاهی وقت ها بعضی چیزها خستگی یک روز را می گذارند روی شانه ی آدم، جوری که احساس کنی زیر بار این خستگی شانه هایت دارند له می شوند. داری خرد و درب و داغون می شوی و چیزی که از تو می ماند تنها و تنها شبحی شبیه توست.
گاهی وقت ها در پایان یک روز کاری، له و خمیر توی تختخوابت دراز می کشی و لاجرم از تخلیه ی حس ها و فکرهای بد، وبلاگ می نویسی. درست شبیه همین حالای من.
ضمیمه 6 : هااااااااه. چقدر خوشحال بودم اگر تمام این ماجرا شوخی نبود.
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: سه
شنبه
29 آبان
1397 ساعت: 15:36