خرید بک لینک
احمقانه است که ناپلئون بناپارت پس از رها کردن نامزدش و ازدواج با یک بیوه ی پولدار، در بهار 1798 در رویاروییِ دوباره با نامزد سابقش به او گفته "باور کنید زن معنی زندگی واقعی را در ازدواج می یابد."
من جای "برناردین اوژنی دزیره کلاری" نامزد سابق ناپلئون بودم، به جای اینکه با سستی بگویم "میل دارم که با این شمعدان به سر شما بکوبم" احتمالا در مواجهه با مردی که همچین تفکرات احمقانه ای دارد، شمعدان که سهل است شمشیر به سرش می کوبیدم و طبیعتا پس از آن، روزی پنج هزار بار به عنوان یک کاتولیک معتقد به کلیسا می رفتم و خدا را شکر می کردم که قبل از افتادن درون هچل و ازدواج با همچین مردی، نامزدی ام با او به هم خورده! :)))
تنها کاری که در اندک زمان های بیداری ام در این چند روزِ "مبتلا به آنفولانزا" انجام داده ام این بود که کتاب "دزیره" را پیش بردم. الان دیگر به نظرم کتابِ صد درصد پیش نرونده ای نیست، اما بیست درصد پیش نرونده است همچنان به نظرم.

ضمیمه 1 : یک بخش از کتاب دزیره متن تعلیماتی که به بچه ها در مدارس فرانسه پس از اعلام پادشاهی ناپلئون بناپارت داده می شده را نوشته : "ما به امپراطورمان ناپلئون اول سایه ی خدا در روی زمین، احترام، اطاعت، صداقت و خدمت سربازی را مدیون هستیم."
واقعا دیشب از خواندن این عبارت جا خوردم! فکر می کردم هم ردیف قرار دادن خدا با پادشاه فقط در کشورهای جهان سومی که مردمش رگه هایی از مذهب دارند اتفاق می افتاده. هرگز، هرگز فکر نمی کردم در سال 1800 میلادی در "فرانسه"، کشوری در قاره ی اروپا با مردمی که طبیعتا رگه های مذهبی شان به مراتب کمتر از کشورهای مسلمان نشین است برای اثبات حقانیت پادشاه از خدا کمک بگیرند!
واقعا چرا؟؟ چرا همه ی پادشاهان باید سایه ی خدا در روی زمین یا مواردی مشابه این باشند؟ مثل ناصدالدین شاه و "قبله ی عالم"، مثل صدای ضبط شده ی مظفرالدین شاه که می گوید "هم خدا و هم سایه ی خدا که خودمان باشیم ..."، مثل عبارت سال های نزدیک تر "خدا شاه میهن"؛ مثل همه ی عبارت هایی که در طول تاریخ تغییر کرده اند اما مفهوم همه شان یکی است ...
که یکی، خیال می کند تنها نفر بعد از خداست.
واقعا چرا؟

ضمیمه 2 : این روزها همه اش حرف هایش را برای خودم تکرار می کنم ...
سخت ترین قاضیِ زندگیِ هدی کیه؟؟
منظورش واضح است. من! من سخت ترین قاضی زندگی هدی هستم. که نصف قضاوت های بی رحمانه ای که خیال می کنم دیگران دارند درباره ی من می کنند را خودم درباره ی خودم می کنم.
لابد آبان شروع شود به جای روزی چند بار، ساعتی چند بار باید این حرف ها را برای خودم بگویم!

ضمیمه 3 : زندگی همیشه آنطورها که ما دوست داریم و آنطورها که ما برنامه می ریزیم پیش نمی رود. البته که دو هفته ی تمام از ذوق مسافرت آخر هفته مان قند توی دلم آب می کردند اما زندگی همین است دیگر. که یک برنامه ی خفن در حد چییییییییییییییی برای خودت می چینی و یکهو زندگی دستش را بلند می کند و شترق! می کوبد توی دهنت!
برای همین که زیاد خیال نکنیم خودمان همه کاره ایم!

ضمیمه 4 : حاضر بودم یک ششمِ عمرم را بدهم و دیشب من هم همراه زنانی که به استادیوم آزادی رفته اند رفته بودم. واقعا حاضر بودم برای تماشای بازی تدارکاتی با تیم بی ارزشی مثل بولیوی که معلوم نیست در ازای چه مقداری حاضر شده با ما بازی کند به ورزشگاه بروم و آنقدر فریاد بکشم "ایران" که صدایم بگیرد و تارهای صوتی ام خش دار بشود.
واقعا، واقعا واقعا حاضر بودم برای تماشای بازی فوتبال با هر تیم چپر چوپوری به استادیوم آزادی بروم اگر قرار بود من هم جزء تماشاچیان باشم.

ضمیمه 5 :
امّید تو بیرون بُرد از دل همه امّیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی!
سعدی

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:36

صفحه بندی