خرید بک لینک
روزی حداقل چهار بار، دلم می خواهد خرخره ی خانم خ. را بجوم از زور چرندیاتی که می گوید و من فکر می کنم چطور، واقعا چطور می شود زنی با همچین طرز تفکری را تحمل کرد.

ضمیمه 1 : معصومه الان ده ساله است و پیش مادربزرگش زندگی می کند. پدرش معتاد بوده و 8سال قبل وقتی مواد زیادی کشیده بوده توهم می زند و مادر معصومه را توی خانه به طرز فجیعی می کُشد. حالا پدر معصومه زندان است و نکته ی کابوس وارِ ماجرا اینجاست که معصومه اولیای دم محسوب می شود؛ یعنی همه منتظرند او پانزده ساله بشود تا تصمیم بگیرد که می خواهد پدرش را قصاص کند یا او را می بخشد ...
هفته ای حداقل 1بار، از شنیدن قصه های وحشتناک این بچه ها فکر می کنم چقدر خداوند بزرگ و مهربان بوده که من به جای این بچه ها نیستم.

ضمیمه 2 : چیزی که برای من به شدت عجیب است این است که تقریبا هیچ کدام از این بچه ها به من نمی گویند "شما"، نمی گویند "خانم میم."
قریب به اتفاق همه شان می گویند "هدی"، می گویند "تو". به نظرم واااااااااقعا خیلی عجیب است که این بچه ها هیچ احساس شرم یا احیانا ارتباط با شخص بزرگتر از خود یا حتی تلاش برای مودبانه صحبت کردن ندارند! طبیعتا من می توانستم جای یکی از معلم های مدرسه شان باشم دیگر، نه؟

ضمیمه 3 : اعتراف می کنم لذتی که در مسافرت رفتن با پولِ "خود درآورده" و پولِ عرق جبین ریخته شده و پولِ "هفت صبح برو پنج عصر بیا" و پولِ "هلاک شو از کلّه زدن با یک مشت بچه" هست، در میلیون میلیون پول پدر را خرج کردن نیست.
عمیقا، عمیقا خوشحالم از اینکه کار می کنم. گرچه، باید اعتراف کنم واقعا دلم می خواهد یک ماهِ تمام هر روز صبح بخوابم و ساعت 11 صبح بیدار شوم به جای 6 صبح!

ضمیمه 4 : هوای عااااااااالی. دلچسب.
سرد و کاملا پاییزگونه :)

ضمیمه 5 :
پیر بودم گشتم از یوسف، جوان
کور بودم، گشتم از نورش بصیر!

ضمیمه 6 : بله. دقیقا همینجاست که می گویند "فَعَسی اَن تَکرَهوا شَیئاً و هُوَ خیرٌ لکم".

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 15:36

صفحه بندی