این تصویر را بیشتر از سه هفته است که هر روز موقع برگشت به خانه روی بیلبورد کنار اتوبان می بینم. (شما هم می توانید در
اینجا کیفیت اصلی تصویر را ببینید.)

در شروع مسابقات فوتبال آسیا تنها چیزی که در عکس بالا توجه من را جلب می کرد چهره ی کریم انصاری فرد بود و با هر بار دیدن این عکس فکر می کردم چطور از قیافه ی کاملا آرام و "بچه مثبت" گونه ی انصاری فرد توانسته اند عکسی بیاندازند که چهره اش تا این حد جدی و حتی خشن به نظر برسد!
از 26دی به بعد که ایران از مرحله ی گروهی به سلامت رد شد، دیگر چهره ی انصاری فرد مهم نبود و جمله ی "کافیه اراده کنی" روی بیلبورد توجه ام را جلب می کرد. هر روز موقع برگشتن از سر کار، به فاصله ی 7کیلومتر و 125متری از خانه که می رسیدم این بیلبورد را می دیدم و فکر می کردم البتّه که کافی است اراده کنیم و قهرمان آسیا بشویم بعد از چهل سال. البتّه که همه چیز مهیّاست برای این قهرمانی و بالاخره توی فوتبالمان به یک مقام مهم دست پیدا خواهیم کرد ...
ژاپن که 3تا به ایران زد و خیلی شیک و مجلسی آرزوهایمان عین یک بشقاب چینی شکست و خرده هایش هم پودر شد، فکر کردم کِی کافی بوده که فقط اراده کنیم؟ کی کسی تا به حال موفق شده کاری را انجام بدهد فقط با اراده کردن؟ از کی تا حالا کسی به چیزی که دلش می خواسته با اراده رسیده؟ لابد این ضرب المثل مسخره ی خواستن توانستن است هم زاییده ی تصورات ابلهانه ی آدم هایی است که موفقیت دیگران را می دیدند و می پرسیدند چطور به این مرحله رسیدی؟ و طرف مقابل هم لابد نمی خواسته رمز موفقیتش را بگوید و تنها می گفته با اراده!
البته که خواستن توانستن نیست. به نظر من هیچ وقت هم نبوده. شاید به زور در عصر غارنشینیِ آدمیان می شد بگویی "کافیه اراده کنی"، چون دو تا و نصفی از خانواده ات فقط توی غار شما زندگی می کرده اند و طبیعتا هیچ کسی نبوده که جلوی پایت سنگ بیاندازد یا حسادت کند و در اداره تان زیرابت را بزند، و آلودگی هوا و حساسیت فصلی و ویروس آنفولانزا و غیره و ذلک هم توی هوای غاری که تنفس می کنی نبوده که گریبانت را بگیرد و از هستی ساقط شوی جوری که اراده و خواستن و بالکل همه چیز از یادت برود، و هیچ مدیر نفهمی هرگز مدیریت غارتان را به عهده نداشته که با خریّت هایش شما را به دوران پنج هزار سال قبل از میلاد دایناسورها برگرداند، و شب نخوابیده ای صبح بیدار شوی ببینی قیمت دلار سه برابر شده و در عوض قدرت خرید و کل سرمایه ی زندگی ات یک سوم شده است، و در غارتان هیچ شخص تندرو و سرخودی وجود نداشته که یکهو بریزد بیرون و سفارت امریکا را فتح کند و 400روز کارکنانش را گروگان بگیرد تا سی سال بعد شخص دیوانه ای به نام ترامپ ظهور کند و به تلافیِ همه ی دشمنی های انباشته شده از همان روز اول جوری دهنت را سرویس کند که بفهمی اراده که هیچ، شاید حتی از شدت تلاش و سختکوشی پاره پاره هم بشوی اما به دلیل تحریم ها باز موفقیت نصیبت نشود، و در غارتان هر بار هر کسی در هر موقعیتی صرفا فقط به "خودش" و "بار خودش را بستن" فکر نکرده تا عمق میزان خودخواهی آدمیان را به نمایش بگذارد، و برای انجام دادن مسخره ترین چیزها توی غارت به پانصد نفر آدم و نهاد مردمی و غیر مردمی جواب پس نداده ای تا حالی ات شود اراده هرگز کافی نبوده؛ و خواستن هیچ وقت توانستن نبوده است.
ضمیمه 1 : بند بند وجودم غرق شعف و شور شد از باختن ژاپن و قهرمانی قطر. کاش به جای 3تا، 6تا می زدند که تلافی ما را هم کرده باشند. اصلا دلم خنک شد عین ماجرای پورعلی گنجیِ بدبخت که توپ اتفاقی به دستش خورد و به نفع ژاپن پنالتی اعلام شد، امشب اتفاقی توپ به دست ژاپنی ها خورد و به نفع قطر پنالتی شد. حال کردم که قطر وسط امارات با این همه دعوا و مرافعه و جدل قهرمان آسیا شد.
گرچه، ما و قطر نداریم. ما اگر نبودیم برای قطر هواپیما هواپیما غذا و لوازم مورد نیاز بفرستیم که همین فوتبالیست هایشان از گشنگی مرده بودند! جا دارد خودمان را قهرمان بدانیم فی الواقع! :))
ضمیمه 2 : آمده موسم فتح و ایمان، شعله زد بر افق نور قرآن/در دل
بهمن سرد تاریخ، لاله سر زد زخون شهیدان/لاله ها قامت سرخ عشقند، سرنوشت تو با خون نوشتند/پیکر پاکت ای جان به کف را، از ازل با شهادت سرشتند/در زمستان بهاران آمد، آدم از قعر دوران آمد/بوی نسل شقایق پیچید، بوی عطرشهیدان آمد ...
بهمن خونین جاویدان، تا ابد زنده بادا قرآن ...
بهمن خونین جاویدان، تا ابد زنده یاد شهیدان ...
ضمیمه 3 : فکر می کنم، کدام شهید؟ کدام ابد؟
ضمیمه 4 : یک نفر برایم اسمس زده سلام آقا رضا خوبی؟ فردا تمرین هست یا نیست؟ خواستم برایش اسمس بزنم آره تمرین از 5صبح شروع می شه تا 8 شب!
ضمیمه 5 : وقتی از آنجا خارج شدم 3:30 بعد از ظهر بود. مهشاد سر کارش بود، مریم روزهای زوج نمی توانست، حمید هیچ علاقه ای به دیدن فیلم های جشنواره نداشت، دایی جواد سر کار بود، خاله جمیله مریض داشت، بابا سرما خورده بود، علی سر پروژه ی ساختمانش بود، هدیه بچه داشت و خودم تنها بودم. یکی از آن روزهای سگی ام بود که تصمیم گرفته بودم یک کار را انجام بدهم و باید می دادم، حتی اگر خودم تنها بودم و هیچ کس همراهم نمی آمد.
یک ساعت بعد، رسیدم جلوی سینما و ایستادم توی صف. دقیقا دو ساعت بعد رسیدم سر صف جلوی گیشه ی بلیط فروشی؛ که گفتند بلیط تمام شده و تمدید هم نمی شود. برای یک لحظه چشمم افتاد به سید محمود رضوی تهیه کننده ی فیلم که در قسمت عقب گیشه ی بلیط فروشی ایستاده بود، و نشانش دادم یک روز سگی چه معنایی می تواند داشته باشد! داد و بیداد کردم که به آقای رضوی بگید بیاد بیرون، صداش کنید بیاد ببینه اینجا چه وضعیه. بعد که کمی جلوتر آمد داد زدم که بیا بیرون دو ساعته وایسادیم تو سرما تو صف واسه فیلم شما بعد میگی تموم شد؟؟ به همین راحتی؟؟ این مسخره بازیا چیه بلیط نداریم و تموم شده ما اینجا از سرما یخ زدیم واسه این فیلم. بیا بیرون مردمو ببین 2ساعته تو صف وایسادن چطوری روت می شه بگی بلیط نیست و تمدید نمی شه یعنی چی باید سانس ویژه بذارین ...
و داد و بیداد من ادامه داشت تا برای فردا ظهرش سانس فوق العاده گذاشتند و شیک و مجلسی رفتم سینما ماجرای نیمروز 2 را دیدم. تقریبا می توانم بگویم من - برخلاف سه فیلم قبلی مهدویان - از این یکی فیلم اصلا خوشم نیامد. وقتی از سینما درآمدم احساس می کردم همه ی باورهایم فرو ریخته و از دست رفته! مهدویان شخصیت مستحکم و قابل اعتماد "کمال" توی فیلم قبلی را توی این فیلم مچاله کرده بود. کمال تبدیل به شخصیتی خودخواه شده بود که از شدت عصبانیت، عباس زریباف را می کُشد و دستگاه حفاظت را فدای مسائل شخصی اش می کند. یا حتی "صادق"، که توی فیلم قبلی شخصیت دقیق، مرموز و بی اشتباهی داشت توی این فیلم یک شخصیت نفهمِ اعصاب خرد کنِ باخطا بود که دیگران فدای تصمیمات اشتباه او می شدند. کاملا وسط سالن سینما احساس می کردم دارد با روانم بازی می شود وقتی شخصیت ها تبدیل به چیز دیگری می شدند که در ماجرای نیمروز1 نبودند. همه ی اینها به کنار، زمان فیلم 2ساعت و ربع بود که حداقل نیم ساعت از فیلم را می شد حذف کرد بدون اینکه مشکلی پیش بیاید.
به نظرم مهدویان صرفا می خواسته این فیلم را هر طور شده به جشنواره برساند، هول هولکی سر هم بندی اش کرده بود.
ضمیمه 6 : من از آن مدل آدم هایی ام که در روزهای سگی شان حتی اگر سه ساعت توی صف بایستند و بلیط برای یک فیلم بخرند که بعد از دیدنش به نظرشان واقعا بی مزه بیاید و توی سالن سینما از احساس کمردرد بمیرند، باز احساس نمی کنند وقتشان تلف شده. من از آن مدل آدم هایی ام که در روزهای سگی ام وقتی تصمیم به انجام کاری گرفتم باید تا آخر بروم. و علی الاصول از انجامش ناراحت نمی شوم و حس بدی پیدا نمی کنم، حتی اگر نتیجه اش به دلخواهم نباشد یا به نظرم مزخرف برسد.
می خواهم بگویم من از اینکه این همه وقت صرف کردم و با مصیبت فیلمی را دیدم که اصلا ازش خوشم نیامد، ابدا حس بدی ندارم. مهم برایم در آن روز سگی این بود که این فیلم را ببینم، و باید می دیدم.
ضمیمه 7 : خب، یک پست طولانی!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 12:26