صبح ها هنوز به زور خودم را از تخت می اندازم بیرون. و هنوز، از ساعت 8ونیم صبح به بعد، با سرعت 18بار در ثانیه سرم را می چرخانم و ساعت را نگاه می کنم که نکند عقربه هایش به اندازه ی نیم میلی متر به ساعتِ تعطیلی و بازگشت به خانه نزدیک شده باشند و من نفهمیده باشم! همچنان بعضی از روزها بسیار هیجان زده می شوم از چیزهای خفنی که می بینم و چیزهای خفن تری که یاد می گیرم، و بعضی از روزها از شدت روتین بودنِ کارها و هیچ اتفاقی نیفتادن در محل کار احساس خفگی می کنم. همچنان همه چیز بالا و پایین می شود. اما زندگی، فعلا دارد برای من می چربد به همه ی حالت های قبلی. به همه ی پول هایی که قبلا زرت زرت با پا روی پا انداختنِ توی خانه به کارتت واریز می شد و حالا دارد قطره قطره، با کله ی صبح به زور بیدار شدن و تا عصر جان کندن به حسابت واریز می شود. زندگی فعلیِ با آژانس برو با اتوبوس بیا می چربد به زندگی قبلیِ با ماشین نسبتا لاکچری برو با ماشین نسبتا لاکچری بیا.
زندگیِ فعلی ام بدون نیاز به "صد بار از روی سرمشق بنویس" و "قبل از هر مصاحبه ی کاری، دویست هزار بار تکرار کن تا توی مغزت قرار بگیرد"، به راحتی به من نشان داده که روتر لایه ی 3 است و سوئیچ لایه ی 2؛ که روتر با آی پی کار می کند و سوئیچ با مک. زندگی فعلی ام به من دارد رویاپردازی را یاد می دهد، دارد پس انداز کردن و حساب و کتاب دخل و خرج را یاد می دهد. زندگی فعلی ام پله پله صعود و پیشرفت کردن را یادم می دهد.
زندگی فعلی ام است که دارد معنا می دهد به ساعتِ 4 بعد از ظهر، دارد مفهوم می بخشد به خواب صبحِ جمعه. زندگی فعلی ام است که روح می دمد به احساس "خستگی"، که رنگ می زند به عبارتِ بی رنگ و روی "اوقات فراغت". که اگر نبود این زندگی فعلی، همه ی وقت هایم فراغت بود و همه ی صبح هایم جمعه.
زندگی فعلی من هست، تا از بودنش جان بگیرم و جوانه بزند در وجودم احساس شیرین استقلال. که مزه مزه کنم حس هیجان انگیز مفید بودن، کاری انجام دادن، دیروزی متفاوت با امروز و پس فردایی متفاوت با فردا داشتن. زندگی فعلی من هست تا بفهمم کار کردن، هرچند بی اهمیت و بامشقّت و کم درآمد، چیزی را در وجودم بیدار کرده که هرگز از بودنش خبر نداشتم.
ضمیمه 1 : قبلا هم گفته بودم به هیچ وجه منکر گرایشات فمینیستی وجودم نیستم. اما اینکه این گرایشات به نظر من "یه کم" هستند و به نظر تو "خیلی زیاد"، نشان دهنده ی تفاوت در نسبت هایی است که داریم با هم می سنجیم شان. و البته، نشان می دهد هنوز شخصی با "گرایشات فمینیستی خیلی زیاد" ندیده ای وگرنه می فهمیدی به این دو مثقال گرایش من نمی گویند خیلی زیاد!
ضمیمه 2 : تقریبا یک روز در میان فکر می کردم چرا وقتی صدایش می زنم یا مخاطب قرارش می دهم هیچ واکنشی نشان نمی دهد؟ اولش فکر می کردم حتما با من مشکل دارد. بعدتر به نظرم مشکل خاصی در رفتارش نیامد اما نمی فهمیدم چرا جواب حرف ها یا سوال هایم را نمی دهد. امروز فهمیدم سمعک توی گوشش می گذارد و صداهایی که از زوایای پشت سرش بیایند را درست نمی شنود.
و اینگونه است که می گویند درباره ی آدم ها زود قضاوت نکنید!
ضمیمه 3 : کف کردم شنیدم اندی ماری از تنیس خداحافظی کرد. به همین زودی؟
نصف خاطرات سال های گذشته ی بازی هایش برایم دوره شد.
ضمیمه 4 : آخ اگر بزنیم فردا ژاپن را بترکانیم و دلمان حال بیاید!
ضمیمه 5 : "حق"؟؟؟
کدام حق؟! درباره ی کدام حق من، و اساسا کدام حق "زن" داری اینطور حق به جانب حرف میزنی؟؟
ضمیمه 6 : لبخند زدم.
بله بله. من همچین آدمی هستم.
ضمیمه 7 : ویراژ، امتحان عملیِ صفر تا صد ماشین، و تلاش برای رساندن دور موتور به 7.
این همان چیزی است که من این روزها هستم.
ضمیمه 8 : افکار وحشتناکی توی ذهنم هست که به نظرم دارد روز به روز وحشتناک تر می شود. قشنگ دو سه روز است که هی دارم به خودم می گویم نه، سیگار نه!!
ضمیمه 9 : برنامه ی فشرده ی فردا و البته هر روز تا آخر هفته! دهن سرویس کن یعنی!
ضمیمه 10 : توجه کردید که گفتم من تا قبل از نیمه ی دی همه ی کارهای مربوط به خودم را انجام می دهم و بقیه اش اساسا دیگر هیچ ربطی به من ندارد؟؟
توجه دارید که. یعنی الان هیچ چیزی به من مربوط نیست مثلا. :|
اینچنین افراد قاطع در کلامی هستیم.
ضمیمه 11 : مو به تنم سیخ شد از شنیدن کمپین صدهزار ازدواج زیر 18 سال. واقعا مردم دیوانه اند؟!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: يکشنبه
28 بهمن
1397 ساعت: 12:26