خرید بک لینک
معمولا طی مواجهه با آدم هایی که خیلی ریلکس هستند احساس بدی پیدا می کنم. حس عصبی از اینکه "روانیم کردی انقد ریلکسی تو!" که در هنگام دیدار بر تمام وجود من مستولی می شود به کنار، اما همیشه بعد از اینکه مواجهه ام تمام شد و در خلوت خودم تنها شدم احساس بدی پیدا می کنم. اینکه چقدر راحت به مسافرت می روند و هتل می گیرند بدون اینکه نگران تمیزیِ اتاق و دستشویی هایش باشند، اینکه چقدر خوش و خرم در هر رستوران و کافه ای غذا می خورند بدون اینکه به روغن سرخ کردنی اش فکر کنند یا به سلامت ماده ای که وارد معده شان می شود، اینکه چقدر راحت زندگی می کنند و از بوی عرق آقای کنار دستی شان توی اتوبوس یا مترو یا تاکسی و یا حتی توی پیاده روی خیابان حالت تهوع نمی گیرند، اینکه ریلکس به مهمانی می روند بدون اینکه نگران دیر شدن ساعت برگشت به خانه و ساعت خواب و ساعت بیداری برای فردا صبح باشند ...
اینکه چقدر شیرین زندگی می کنند و درس می خوانند و سر کار می روند و ازدواج می کنند و بچه دار می شوند و هر روز و هر لحظه، زندگیِ ریلکس شان را ادامه می دهند ... همه ی اینها باعث می شود در خلوت و تنهایی خودم حس بدی پیدا کنم از اینکه نمی توانم موارد فوق را انجام بدهم بدون اینکه درگیر استرس بشوم یا بدون اینکه زندگی را بر خودم سخت بگیرم و تلخ کنم.
در حال حاضر، تقریبا هر روز خانم ب. را که می بینم می فهمم چقدر زندگی برای من شیرین و راحت است و برای او نه. که چه خوب است من از صدای تیک تیک عقربه های ساعت دیواریِ بالای سرم عصبی نمی شوم و از اینکه همکارِ مَردَم حاضر نیست ده دقیقه زودتر برگردد تا من زودتر خارج شوم و به کارهایم برسم حرص نمی خورم و چقدر عالی که صدای لِخ لِخ دمپاییِ همکارانِ پسرم روی زمین مرا روانی نمی کند و لزومی به خشک کردن قاشق چنگالم با چندین لایه دستمال کاغذی بعد از شستشو با اسکاچ و مایع ظرفشویی نمی بینم و عادت ندارم بابت هر بیسکوییتی که در حین کار توی دهنم می کنم یک بار دست هایم را میکروب زدایی کنم!
هر روز و روزی چند بار، خانم ب. را که می بینم می فهمم آدم های ریلکس از دیدن رفتارهای من لابد چقدر خنده شان می گیرد و به نظرشان مسخره می رسد.

ضمیمه 1 : همه اش فکر می کنم اگر مامان تلفن نکرده بود که پنج شنبه را به جمعه بیاندازد، همین حالا و در همین لحظه من چقدر راحت بودم.
حال آنکه به احتمال قریب به یقین، طبق معمولِ همیشه، چه فردا چه پس فردا چه فردای پس فردا چه هر روز دیگری، قرار نیست هیچ اتفاقی بیفتد.

ضمیمه 2 : دارم تلاش می کنم تا حدی برنامه ی روزانه ی زندگی ام را مرتب کنم و هر کاری در همان روز و سرِ موقع خودش انجام شود.

ضمیمه 3 : تمام مدت فکر می کنم پس چرا حضرت ابوالفضل هیچ کمکی به مامان نمی کند؟
پس چرا خیالش را راحت نمی کند؟

ضمیمه 4 : البته که خیر و برکت را در زندگی ام شاهد هستم.

ضمیمه 5 : یک مساله هست که باید جدی اش بگیرم. به قول مامان هر چقدر خودسازی کرده بودم در طی سال های اخیر، احساس می کنم دارد به فنا می رود عمیقا.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:26

صفحه بندی