خرید بک لینک
داشتم از سرما منجمد می شدم. برای اولین بار از شدت سرما در ناحیه ی پا و زانوهایم واقعا احساس می کردم یکی از انگشت های پایم سیاه شده. از بس سرد بود عصبی شده بودم و سرم هم بی نهایت درد می کرد. پالتویم را درآوردم پیچیدم دور پاهایم و تلاش کردم به سرما فکر نکنم و خودم را با خواندن بقیه ی ماجرا مشغول کنم. مهندس الف بک لحظه وارد اتاق ما شد و داشت با آقای عین. حرف می زد که من را دید و گفت سردته؟ خندیدم و گفتم بله خیلی. مهندس الف بلافاصله به آقای لام که آبدارچی است گفت برو شوفاژ منو از توی اتاق بیار بذارش برای خانم میم. همزمان آقای عین. هم یکی از شوفاژهای برقی اتاق خودمان را آورد و چسباند به میز من. ظرف بیست ثانیه، یکهو بیشتر از پنجاه پرّه ی شوفاژ برقی های کنار پایم روشن شدند. آقای ط. از کنارم رد شد و گفت خانم میم. چطوریه که شما رو انقدر تحویل می گیرن؟؟ جهت تلطیف فضا گفتم اگه میز شما هم چسبیده به در بود و از سرما یخ می زدین همینقدر تحویلتون می گرفتن.
مطمئن نبودم چیزی که می گویم واقعیت داشته باشد. برخورد مهندس الف با تمام بچه ها واقعا دوستانه است اما رابطه شان رئیس و مرئوسی است در نهایت. هیچ کدام از بچه ها نمی دانند پدر من چه کاره است و هیچ کدامشان حتی احتمال هم نمی دهد یکی از همان هایی که هی به تمسخر می گیرندش و غر غر می کنند و نق می زنند که "قشر مغروری اند و اصلا نمی فهمند زندگی یعنی چه" می تواند پدر من باشد. همه می دانند که من به سفارش مستقیم آقای کاف در اینجا حضور دارم و مهندس الف هم طبیعتا نمی تواند روی حرف رئیسش که همان آقای کاف است حرف بزند. اما هیچ کس نمی داند که چرا آقای کاف سفارش من را کرده و من دقیقا چه کاره اش می شوم و مهندس الف این وسط چرا مجبور شده من را بپذیرد در حالی که تجربه ای ندارم و مثلا همان آقای ط. بنده خدا حداقل دو سه برابرِ من چیزمیز بلد است.
هر بار پشت سرِ این قشرِ به قول خودشان مغرورِ مرفه حرف می زنند من سعی می کنم واکنشی نشان ندهم و نگویم این حرف ها مزخرف است و چرت و پرت می گویند. اما فکر می کنم بالاخره روزی که بفهمند من یکی از همان قشرهایی هستم که این همه وقت مسخره اش می کردند، چه حالی بهشان دست می دهد؟
هم خوشم نمی آید حالتِ پنهان کاری در این زمینه داشته باشم که انگار مخصوصا به حرف هایشان گوش می داده و واکنشی نشان نمی داده ام؛ هم همزمان علاقه ای ندارم چیزی در رابطه با شغل پدرم بدانند و دیدشان نسبت به من تغییر کند - اتفاقی که علی الاصول برای دیگران می افتد وقتی شغل پدرم را می فهمند. و البتّه برخوردهایشان متفاوت می شود.
گیر کرده ام این وسط. بد.

ضمیمه 1 : همه اش توی کله ام دارد می خواند عشقو مدیون تو ام، آره مجنون تو ام!
خفه شدم بس که بهنام بانی توی سرم داد زد.

ضمیمه 2 : ایگور متوجه یک مورد جزئی دیگر نیز می شود : تلفن همراه. مهم ترین قطعه در تمام لباس. مهم بود که در هر دقیقه به آدم تلفن کنند یا پیامک دریافت کند و هر گفتگویی را قطع کند تا به تلفنی جواب بدهد که در واقع هیچ اهمیتی ندارد. با نوک انگشت، از امکان sms استفاده کنند و پیام های طولانی بنویسند. همه یادشان رفته که sms مخفف short message service است یعنی سرویس پیام کوتاه. و از صفحه کلید کوچک طوری استفاده می کنند که انگار ماشین تحریر است. صفحه ی گوشی کُند و ناراحت است و صدمه ی جدی به شست آدم می زند اما چه مهم است؟ درست در همین لحظه فضای تمام دنیا دارد غرق می شود در چیزهایی مثل: "سلام عشق من، با فکر تو بیدار شدم، خوشحالم که تو در زندگی منی"، "تا ده دقیقه ی دیگر می رسم، لطفا ناهارم را آماده کن و ببین لباسم را به خشکشویی فرستاده اند یا نه؟"، "مهمانی اینجا خیلی کسل کننده است، اما جای دیگری ندارم که بروم. تو کجایی؟"
چیزهایی که تایپ کردنشان پنج دقیقه طول می کشد و گفتنشان فقط ده ثانیه، اما دنیا اینجوری است دیگر. ایگور خوب می داند موضوع از چه قرار است، چون خودش به لطف اینکه تلفن همراه دیگر فقط وسلیه ی برقراری ارتباط با دیگران نیست میلیون ها دلار به جیب زده. تلفن رشته ی امید است، روشی برای جلوگیری از احساس تنهایی، ژستی تا اهمیت خودت را به همه نشان بدهی.
و این ساز و کار داشت دنیا را به زوال کامل می کشاند. در سیستمی نبوغ آمیز که در لندن ساخته شده بود، به ازای فقط پنج یورو در ماه، مرکزی هر سه دقیقه یک بار، پیام هایی کلیشه ای ارسال می کرد. وقتی داری با کسی حرف می زنی که دلت می خواهد تحت تاثیرش بگذاری، کافی است قبلش شماره ی مشخصی را بگیری و سیستم را فعال کنی. در این صورت سه دقیقه ی بعد، بوق پیامک به صدا در می آید. تلفن را از جیبت بیرون می آوری، پیام را باز می کنی و نگاهی سریع به آن می اندازی، می گویی بعدا جواب پیام را می دهی (خوب البته، پیام فقط حاوری جمله ی "بنا به درخواست" و ساعت است) به این ترتیب سخنگو احساس اهمیت می کند و مذاکرات سریع تر پیش می رود، چون طرف دیگر می فهمد که با آدم گرفتاری طرف است. سه دقیقه ی بعد، مکالمه دوباره با پیامک جدیدی قطع می شود، تنش افزایش می یابد و کاربر می تواند تصمیم بگیرد که آیا ارزشش را دارد که تلفن را برای پانزده دقیقه خاموش کند یا بهتر است بگوید گرفتار است و خودش را از شرّ مصاحب نامطلوبش راحت کند.
از کتاب "برنده تنهاست" نوشته ی پائولو کوئیلو.

ضمیمه 3 : روی صورتم پنج شش تا جوش اندازه ی کل صورتم زده.
همیشه در شرایط مهم جوش ها هستند که حرف اول را روی صورت من می زنند.

ضمیمه 4 :
خود ز عشقت سینه ام خون کرده ای،
از فراقت دیده ام خونین مکن
چند نالم از جفا و جور تو؟
بس کن و بر من جفا چندین مکن
هر چه می خواهی بکن، بر من رواست.
بی نصیبم زان لب شیرین مکن!

ضمیمه 5 : در اینجا آهنگ علیرضا قربانی روی همین شعر را گوش کنید.
شما را نمی دانم اما به نظر من که بسیار عالی و دلچسب است. واقعا آهنگش را دوست دارم.

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: يکشنبه 28 بهمن 1397 ساعت: 12:26

صفحه بندی