همه چیز این روزها حالمان را می گیرد. همه ی آدمها ناامیدند و اکثر اخباری که می شنویم ناامیدمان می کند. اگر هم خبر ناامیدکننده ای نشنویم، عکس ها و دکورهای زندگی دیگران جوری چیده شده که حتما با دیدنشان عذاب وجدان خفه مان کند که چرا فردی فعال نیستیم و چرا به اندازه ی کافی از زندگی لذت نمی بریم و چرا وقتمان را تلف می کنیم؛ و در بقیه ی موارد هم حس رقابت پذیری مان به شدت تحریک شود که چرا بیشتر کتاب نمی خوانیم و چرا کنسرت و سینما و کافه به اندازه ی کافی نمی رویم و چرا لباس های مارکدار نمی پوشیم و چرا بیشتر مهمانی دعوت نمی شویم و چرا به حد کافی وقت صرف دوستانمان نمی کنیم و چرا جوانی مان دارد تلف می شود و چرا احساس خوشبختی نمی کنیم؟؟ حال آنکه من قویّا معتقدم بخشی از حس های خوشبختی که از عکس ها و دکورهای "خیلی خوب چیده شده"ی زندگی دیگران تراوش می کند، ساختگی است بیشتر از آنکه واقعیت داشته باشد. برای همین مدتی است تصمیم گرفته ام جور دیگری باشم.
بیایید کمتر به پدیده ی گرانی فکر کنیم و ارزش دارایی مان، که ثانیه ای دارد کم می شود و هر کدام مان هر لحظه کمتر و کمتر پول داریم. بیایید فراموش کنیم که پژو 206 در عرض یک روز 4میلیون تومان، و پراید در عرض یک ماه 10میلیون تومان گران شد و با این وضعیت، ماشین که هیچ، حتی موتور سیکلت هم دارد از کسانی که وسیله ی نقلیه ای ندارند دور و دورتر می شود. بیایید سرمان را عین کبک بکنیم زیر برف و کمتر غر بزنیم و کمتر ناامید باشیم در این زندگی که هر لحظه اش ما را بیشتر از قبل ناامید می کند اگر خودمان را ببازیم. بیایید کمتر حرص بخوریم از حضور مسئولی که - دور از جان همه ی مسئولین فهمیده ی کشور - یک بی شعور به تمام معناست. بیایید قیمت سکه و دلار را به جای روزی چند بار، مثلا دو هفته یک بار چک کنیم و کمترازقبل ناراحتِ چیزهایی بشویم که دیگر نمی توانیم بخریمشان. بیایید کمتر حرص بزنیم بابت مُهرهایی که هرچه می گذرد احتمال خوردنشان توی پاسپورتمان کمتر می شود و امکان ورودمان به سرزمین آمال و آرزوهای خیلی ها امریکا تقریبا زیر صفر است.
بیایید اِفه ی خفن بودن را فراموش کنیم و به جای منتشر کردن چیزهایی که هر لحظه ما را غیرطبیعی تر و خاص تر و در نظر دیگران دور از دسترس تر می کند، نرمال تر به نظر بیاییم. مثلا اعتراف کنیم که یک کتاب معمولی را 2ماه است داریم می خوانیم و هنوز تمامش نکرده ایم؛ که مثلا دو هفته است حتی یک ورق کتاب نخوانده ایم. بیایید کمتر درباره ی کافه ها و رستوران های لاکچری و خوراک خرچنگ و استیک با سس مخصوص حرف بزنیم. بیایید درباره ی معمولی بودن خودمان بگوییم، که گاهی وقت ها حال نداریم حتی مسواک بزنیم چه برسد به اینکه جهت حفظ فیتنس و روی فرم بودن بدنمان هفته ای 4بار به باشگاه برویم! آیا همه باید فینگرفود درست کنند و عکسش را به دیگران نشان بدهند؟ آیا همه باید عکس با عینک آفتابی و کیف مارکدار در سواحل ترکیه بیاندازند؟ به نظرم سعی کنیم کارهای معمولی بکنیم و تصمیمات عادی بگیریم. که مثلا روزی هشت لیوان آب بخوریم و وقتی جلوی تلویزیون نشسته ایم سریال مورد علاقه مان را نگاه می کنیم همزمان 10تا حرکت برای دست و 10تا حرکت برای پا انجام بدهیم. که سعی کنیم هر وقت حوصله مان گذاشت کتاب بخوانیم، نه به صورت یک قانون که لزوما باید هر شب خوانده شود. که مراقب باشیم هر روز حداقل یک میوه برای حفظ سلامتی بخوریم. قوانین کاملا کوچک برای خودمان بگذاریم که مثلا هر لباسی را که بر می داری دوباره سر جایش بگذار، و هر روز صبح بعد از بیدار شدن ملافه ی تختت را مرتب کن (این دو مورد را خودم امتحان کرده ام، برخلاف ظاهر بی اهمیتشان بیییییییییییی نهایت توی روحیه ی آدم تاثیر می گذارند!) سعی کنیم کمتر از قبل غر بزنیم و هر بار هر کسی را که می بینیم، از وضعیت بد اقتصادی ناله نکنیم و غر نزنیم که ای وای قدرت خرید کم شده و جامعه فلان شده و مردم در قبر می خوابند! به نظرم، از شدت نشر اخبار بد و ناامیدکننده توسط خودمان باید به شدت بکاهیم در این روزها. همزمان، به انتشار عکس ها و ژست های خوشبخت نشان دهنده ی خودمان هم خاتمه بدهیم. هیچ جای عکس ها نوشته نشده ما چند قسط عقب افتاده در بانک داریم و مثلا موعد اجاره خانه نزدیک است، در عوض فقط احساس بدبختی دیگران را تشدید می کند در حالی که دیگران اگر بدانند ما هم هزار تا گرفتاری برای خودمان داریم حتما حالشان بهتر خواهد شد به جای اینکه بیشتر و بیشتر در فاز "خوش به حالش" و "من چقدر بدبختم" فرو بروند.
سعی کنیم از شدت خودخواهی مان در روزهایی که حال همه ی آدم ها بد است و هر حرف کوچکی می تواند آه و حسرت و دلسردی را در عمق جان دیگری فرو کند کم کنیم. همچنین سعی کنیم به چیزهای کوچکی که در زندگی مان به نظر نمی آید ارزش چندانی داشته باشند اهمیت بدهیم.
ضمیمه 1 : انقدر مدت زمان طولانی ای پست نگذاشته بودم که حتی تغییرات بلاگفا در قسمت "نوشته ی جدید" را هم ندیده بودم!
ضمیمه 2 : گرایشات فمینیستی کم یا زیاد یا خیلی زیاد من را بگذاریم کنار؛ می خواهم بدانم آیا برای کسی سوال ایجاد نمی شود که چرا تقریبا در اکثر فیلم هایی که برای سالگرد پیرزوی انقلاب از تلویزیون پخش می شود فقط مردها حضور دارند و هیچ زنی در فیلم ها نیست؟ خب چرا؟ آیا هیچ زنی در پروسه ی سقوط رژیم پهلوی تاثیرگذار نبوده و همه ی زن ها در اندرونی منازلشان مشغول بزرگ کردنِ فرزندان انقلابیون بوده اند؟!
ضمیمه 3 : روی صندلی پشت میز کناری من که نشسته بود، یک آهنگ با صدای خیلی خیلی ضعیف روی موبایلش در حال پخش بود که من فقط ریتم آهنگ را می شنیدم. حتی نمی شنیدم خواننده ی آهنگش کیست. یکهو بی مقدمه ازم پرسید
خانوم شما که مشکلی ندارین من این آهنگ رو گذاشتم؟؟هم خنده ام گرفته بود هم مدت ها بود کسی ازم سوال نکرده بود با شنیدن آهنگ های در اصطلاح غیر مجاز مشکل دارم یا نه!
ضمیمه 4 : آیا کسی به خاطر دارد که جی میل در زمانی که یاهو بسیار بسیار در بورس بود فقط با اینویتیشن کار می کرد؟ یعنی یک نفر که خودش جی میل داشت باید برایت اینویتیشن می فرستاد تا بتوانی اکانت جی میل بسازی.
هدیه برایم دعوت نامه فرستاده بود که من اکانت جی میل ساختم؛ می خواهم بگویم من همچین آدم پیشرویی در زمینه ی استفاده از جی میل هستم! :)))
ضمیمه 5 : فکر می کنم، چراااااااااااااااااااااااااااااااا نباید کسی را داشته باشم که هر روز در یک فضا - حالا هر قبرستانی - بنویسد و من لحظه شماری کنم که هر روزهایش را بخوانم و حظ ببرم از خواندن شان. چرا نباید هیچ کدام از دوست هایم بنویسند و آن عزیزترهایی که می نوشتند نیز حالا ننویسند که من روزی صد بار فکر کنم، خدایا چرا همچین لذتی در زندگی من نیست؟ چرا چنین لذتی را از من دریغ کرده اند؟
ضمیمه 6 :
آن کس است اهل بشارت که "اشارت" داند
نکته ها هست بسی ... "محرم اسرار" کجاست؟؟
حافظ
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری
تاريخ: شنبه
11 اسفند
1397 ساعت: 19:37