این پست را در حالتی می نویسم که هم کمرم و هم گردنم از شدت کار با کامپیوتر درد می کنند، علاوه بر آرنج و مچ دستم که از قبل درد می کردند. این پست را در حالتی می نویسم که مدت های مدیدی است پست نگذاشته ام چون عصرها نه حال نوشتن دارم نه حوصله ی چشم دوختن به مانیتور لپ تاپ، و دلم بسی تنگ شده بود برای وبلاگ نویسی. این پست را در حالی می نویسم که اگر نگویم روزی چند بار، حداقل روزی یک بار از خودم می پرسم آیا تجربه هایی که در این بیمارستان و در این روزها به دست می آورم ارزش این همه اعصاب خُردی و کله زدن با آدم هایی که غالباً روانی ام می کنند را دارد؟ آیا چیزهایی که در طی این مدت به دست آورده ام ارزشش را داشته اند که دقایقِ با هم بودن خانواده و دوستان و خاطراتم را از دست داده ام؟
این پست را در حالی می نویسم که در بیست و هفتمین پاییز زندگی ام قرار گرفته ام و هرگز قبلا چنین تصویری از خودم در بیست و هفت سالگی نداشتم.
ضمیمه 1 : همه ی ما آدم ها به تجربه هایی که می کنیم زنده ایم.
که چه لحظه هایی را گذرانده ایم و چه حس هایی داشته ایم و چه مکان هایی را دیده ایم و چه دقایق نفس گیر و ثانیه های ملتهبی را از سر گذرانده ایم. من در نُه ماه و نیم گذشته آنقدر تجربه های متفاوت و بعضاً هیجان انگیز کسب کرده ام که مطمئنم اگر در هر شرکت کامپیوتری دیگری کار می کردم ممکن نبود این همه چیزهای متفاوت را یکجا ببینم. خوبی اش اینجاست که تجربه هایم نه فقط در باب کامپیوتر، بلکه در باب مسائل اجتماعی زیادی هم بوده اند و مَن بابت اندوختن شان خوشحالم خیلی. البتّه که همیشه چیزهای دلچسب در کنار مسائل اعصاب خرد کن و روان پاک کن قرار دارند و خواه ناخواه در کنار تجربه های هیجان انگیزم روزهای سخت و بدی هم داشته ام، اما چیزی که هنوز من را سرپا نگه می دارد تجربه های هیجان انگیز آینده است که می توانم در کار فعلی ام کسب کنم چون پتانسیلِ این محیط در زمینه ی ساختن تجربه های هیجان انگیز برای من، بسیار بسیار بالاست!
ضمیمه 2 : یک صدا از پسِ وجودم ندا بر می آورد که مدیرت را هم بگو!
این یک حقیقت است. مدیر من شخصیتی بی نهایت کاریزماتیک دارد که می تواند تو را در عرض دو دقیقه و چهل ثانیه در خودش ذوب کند و گُم بشوی در او؛ جوری که احساس کنی هرگز خودت نبوده ای و فقط او وجود خارجی داشته و تمام چیزهایی که ازت می خواهد و حرف هایی که می زند وحی مُنزل است. در بعضی دقایق حتی آدم را به مرحله ای می رساند که می خواهی به او ایمان بیاوری اصلا! در این حد کاریزماتیک، در این حد جذّاب و مسلط.
اما نقطه های منفی وجودش اذیت کننده است. کاملا آزاردهنده، جوری که به نظر من نقطه های مثبتش را تحت الشعاع قرار می دهد. مشخصاً من باید ممنون مدیرم باشم چون اوست که نصف این تجربه های هیجان انگیز را برایم رقم زده، اوست که به من به عنوان یک نیروی بی تجربه ی خام اعتماد کرده، و اوست که به من پا داده تجربه های بزرگتری داشته باشم. اما او هم هست که با رفتارهایش روانم را خراش داده جوری که در پاره ای اوقات دلم خواسته فردا صبح بروم برگه ی استعفایم را بکوبم توی صورتش! به نظرم نقطه های مثبت وجودی مدیرم خیلی خیلی مثبت، و نقطه های منفی اش هم خیلی خیلی منفی اند.
یک هفته است دارم فکر می کنم اینکه یک نفر "هم نقطه های مثبت وجودش کمرنگ باشند و هم نقطه های منفی اش" بهتر است یا اینکه "هم نقطه های مثبتش پررنگ باشند هم نقطه های منفی اش"؟
رای من گزینه ی اول است؛ اگر نقطه ی مثبت پررنگی نداریم حداقل نقطه ی منفی پررنگ هم نداشته باشیم. اما مدیرم گزینه ی دوم است. به خاطر همین هم است که نقطه های منفی وجودش کاملا روان من را می خراشند.
ضمیمه 3 : چیزی که من درباره ی محل کار فعلی ام خیلی دوست دارم این است که به اخلاق های پسرانه ی من پا داده می شود. اصلا حال می کنم از بروز اخلاق های پسرانه ام. که کارهای پسرانه طور را داوطلبانه انجام بدهم در حالی که همکار خانمم بهم گوشزد می کند این کارها پسرانه است!
این لابد بر می گردد به همان خوی طغیانگر و شورشی من، و البته همان اخلاق های پسرانه ام که از کودکی در من بود و دائما سرکوبشان می کردم!
ضمیمه 4 : اولین مقاومتم در هم شکست. مدت ها بود داشتم مقاومت می کردم، بیشتر از 6ماه که جدی جدی درگیرش بودم و شبیه یک جنگ تن به تن شده بود! امروز شکست خوردم در این جنگ.
نمی توانستم طولانی نفس بکشم، اما چیزی که خیلی بد است این بود که بی نهایت به من حال داد و کاملا دلچسب بود نمی دانم چرا! لابد چون در پسِ ذهنم این یک اخلاق کاملا پسرانه است و به خاطر همین، تمایلم به رفتارهای پسرانه را کاملا ارضا کرد و بهم مزه داد.
سر شب که میخواستم برای مامان خرید کنم، به محض اینکه سوار ماشین شدم یک نفس عمیق کشیدم و پرت شدم به گذشته. به خاطرات کودکی و همین بوی دلچسب که توی ماشین پدربزرگ و شوهرعمه ام می پیچید و مردهای جذاب کودکی مان را برایمان تبدیل به قهرمان های اسطوره ای می کرد ...
هیچ کس نمی تواند بفهمد "بو"ها با من چه می کنند. کاری که یک "بو" با من می کند صدهزارتا خاطره و جمله و عکس و فیلم نمی تواند بکند.
چادرم را مچاله کردم زیر بغلم، که این بوی خوشِ هیجان انگیزِ دلچسب لای تار و پودش بماند و تمام نشود.
ضمیمه 5 : اینطور که پیداست، دیری نپاید که مقاومت بعدی ام هم در هم بشکند!
ضمیمه 6 : کتاب عقاید یک دلقک را شروع کرده ام. تا اینجا که خیلی بی مزه و مزخرف بوده. :|
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری