خرید بک لینک

می خواهم سعی کنم یاد بگیرم زمانِ کارم فکرم در کار باشد و زمان خانه بودنم ذهنم در خانه. می خواهم بتوانم بین کار و زندگی شخصی ام مرز بگذارم. که واقعا بتوانم اتفاق های محل کار را همانجا بگذارم و وقتی بر می گردم خانه، واقعا واقعا چیزی توی ذهنم نمانده باشد.
ذهنم همه اش دوست دارد برگردد به محل کار. که اتفاق های آنجا را سیصد هزار با تحلیل کند و سرِ هر تک جمله ای بهم بگوید باید این حرفو می زدی، یا نباید اون حرفو می زدی. و تا شب که می خواهم بخوابم پنجاه هزار بارِ دیگر از صبح تا عصرِ محل کارم را عقب و جلو کرده باشم و هر شبانه روزم به جای بیست و چهار ساعت، کِش آمده باشد به سه چهار روز؛ کِش آمده باشد به کل هفته حتی.
می خواهم سعی کنم با ذهنم مبارزه کنم. می خواهم با تمایلم به تکرار وقایع، به مرور جملات و رفتار و حرکات آدم ها مبارزه کنم و نگذارم بقیه ی ساعت هایم را هم بگیرند. سخت است، مطمئنم. هنوز هیچ راه حلی برای نحوه ی انجام این مبارزه نیافته ام. اما قصدش را کرده ام. عهدش را بسته ام.
تمام دلیلم برای قصد این مبارزه، یک جمله بود که سیلی شد توی گوشم. بهم گفت "یهو به خودت میای می بینی یه نفر با رفت و آمدش ... قدم زدنش ... تو رو متزلزل می کنه ..."
این جمله واقعیت بود. نه یک نفر. هزاران نفر در طول روز با رفت و آمدشان ... قدم زدنشان ... من را متزلزل می کنند. شدت تزلزلم متفاوت است درباره ی افراد مختلف اما اساس این متزلزل شدن واقعیت است. می دانستم اینطوری است اما انگار لازم بود یک نفر توی صورتم این واقعیت را بهم بگوید تا عمق میزان بد بودنش را بفهمم. انگار لازم بود کسی بهم متذکر شود تا واقعا قصد کنم یک تغییر انجام بدهم و عوضش کنم!
از راه حل هایتان اگر در زمینه ی مبارزه با ذهن و خالی کردنش بعد از وقایع اذیت کننده ی محل کار تجربه ای دارید، استقبال می کنم.

ضمیمه 1 : اینکه یک دختر به خاطر ورود به ورزشگاه خودسوزی کرده را من نمیفهمم. خب که چی؟ کک کسی می گزد از این واقعه؟ به نظر کسی اهمیتی دارد؟ بله، آزاردهنده است اما "خودسوزی"؟! یعنی علاقه به استقلال حتی از علاقه به حفظ جان هم مهم تر است؟! به نظر من که بیشتر حماقت است.
اما واقعا خوشحال می شوم اگر این خودسوزی راه ورود ما به ورزشگاه را هموار کند!

ضمیمه 2 : هزارها حسین، هزارها عاشورا، هزارها کربلا در ذهنم، صبح تا شام با هم در بحث و ستیزند. هر بار یکی غالب میشود. هر بار یکی حقانیتش را اثبات میکند و من حیرانم آن وسط که حسینِ من کجاست؟ عاشورای من کدام است؟ برای همین است که خیلی وقت ها غبطه میخورم به حال همین پیرمرد روضه ای ها که نمیدانند مقتل معتبر و نامعتبر چیست و نمیدانند عاشوراپژوهی دیگر چه صیغه ای است و نمیدانند آسیب شناسی با سین است یا صاد و از خط کشی های سیاسی و باندی مداحان و منبری ها و مجالس بی خبرند، اما همان پای سماور یا دم کفش کن تا "السلام علیک یا اباعبدالله" به گوش شان میرسد اشکشان به پهنای صورت جاری میشود.
از کتاب کآشوب - روایت محسن حسام مظاهری

ضمیمه 3 : از اینکه روزها کوتاه می شوند و شب ها طولانی و بلند، حس خوبی دارم.

ضمیمه 4 : دعا کردم خدا همین یکی دو روزه این شک را از دلم بیرون کند و به اندازه ی قبل برایم دلچسب شود به جای این همه خُردی اعصاب. خدایا می شود لطفا؟

ضمیمه 5 : همچنان مقاومتی که در پست قبل نوشته بودم ادامه دارد.
هووووف! عضله هایم درد گرفته از این حجم از مبارزه.

ضمیمه 6 : طبق معمول همیشه و همه ی هفت هشت سال اخیر، باز آخر شهریور شد و من یکی از همان سرماهای سختم را خوردم :|

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 14:36

صفحه بندی