اگر سال ها پیش، مثلا هفت سال قبل که مرتب وبلاگ نویسی می کردم و Daily thoughtsهایم واقعا دیلی بودند، یک نفر از در می رسید و به من می گفت هفت سال بعد روزی می شود که تو دو هفته از شهریور گذشته تازه می خواهی اولین پست آن ماهت را بنویسی، بدون شک قاه قاه به زیر خنده می زدم و حرفش را توهم می خواندم و با احتمالی بالای 95درصد با صدای رسا اعلام می کردم که من بدون نوشتن پست در این وبلاگ زنده نخواهم ماند!
واقعیت این است که من هنوز هم این صفحه ی سفید بیمارستانی را دوست دارم. هنوز هم برایم عزیز است، و هنوز انگار هر روز که می گذرد یک میلی متر مربعِ دیگر از قبلم کنده می شود و در گوشه ای از این وبلاگ قرار می گیرد. اما کار و گرفتاری های روزمره به حدی مشغولم کرده که شب ها وقتی به خانه می رسم فقط می خواهم گزارش کار کوفتی ام را بنویسم بعد هم شام و نماز و خواب. و انقدر در طول روز با آدم های بعضا نفهم کله زده ام یا انقدر خیره خیره چشم دوخته ام به صفحه ی مانیتور که شب، بعد از کار اصلا دلم نمی خواهد حتی برای یک ثانیه ی دیگر مانیتور لپ تاپم را نگاه کنم. طبیعتا بدون زل زدن به مانیتور هم نمی شود پستی گذاشت.
از این بابت، نه که بگویم به شدتِ قبلاها ناراحت می شوم؛ نه. - چون هم اکنون به اندازه ای سرم شلوغ است و وقت برای مسائل خارج از کارم ندارم که خیلی خیلی کم پیش می آید از چیزی به اندازه ی قبل ناراحت شوم - اما از بابت این همه ننوشتن در جایی که آن همه برایم عزیز بود واقعا حس خوبی ندارم.
گرچه؛ راه حلی هم برایش نیست.
ضمیمه 1 : دارم مبارزه می کنم. دارم مقاومت می کنم به شدت.
اما خیال می کنم مبارزه را باخته ام از قبل ... مقاومتم در حال شکستن است، این را کاملا حس می کنم.
ضمیمه 2 : دارم این کتاب را می خوانم چون نفیسه مرشدزاده را بی نهایت دوست دارم. البته کاملا اتفاقی خواندن حالای این کتاب همزمان شده با روزهایی نزدیک به تاسوعا و عاشورا، اما از این اتفاق خوشم آمد و دوستش دارم.
اگر شما هم آدم مذهبی ای هستید من خواندن این کتاب را در همین هفته به شما توصیه می کنم.
ضمیمه 3 : از روزهای اخیرم نتیجه گرفتم هیچ وقت نباید روی حال فعلی حساب کرد. یکهو دیدی چنان رقم خورد و چنان همه چیز زیر و رو شد که اصلا خودت کف کردی از این همه تغییرات گسترده در زندگی و آدم ها و اتفاقات و همه چیز با هم! دارم فکر می کنم واقعا صائب تبریزی راست گفته که از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد؛ از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن!
واقعا گاهی وقت ها فقط یک نسیم. حتی باد هم نه.
ضمیمه 4 : خدا خودش می داند که من چقدر دلم می خواهد چهار تا داستان بنویسم و بفرستم برای انتشارات شان.
ضمیمه 5 : تا از ماشین پیاده شدم، چهار قدم راه نرفته بودم که بابا گفت "چقدر جای بابام خالیه" و همین یک جمله کافی بود تا همه ی اشک ها و بغض هایی که جلویشان را در بیست و چهار ساعت گذشته گرفته بودم سرازیر شوند. جوری گریه ام گرفته بود که هر کار می کردم بند نمی آمد، هی عمو محمد انجیر برایم آورد و بابا انگور به خوردم داد اما اشک های من خیال بند آمدن نداشتند.
یک ربع بعد آنقدر دستمال کاغذی را فرو کرده بودم گوشه ی چشمم و زور زده بودم برای نگه داشتن گریه ام تا حالم کمی بهتر شد.
البتّه که باز هم اشک داشتم برای ریختن.
ضمیمه 6 : هیچ وقت خیال کرده اید یک چیز مثل زخم گوشه ای از قلبتان قرار گرفته و خوب نمی شود؟ هر بار فکر کردید خوب شده کافی است فقط یک آلبوم عکس قدیمی ورق بزنید، یک فیلم از گذشته های دور ببینید، پایتان را توی یکی از مکان های قدیمی بگذارید ...
تمام. زخم به همان شدت قبل خونریزی می کند و تمام کبره های رویش هم دوباره کنده می شود.
فکر می کنم همه ی آدم هایی که بعد از از دست دادن یکی از عزیزانشان فاز افسردگی را طی می کنند و به سرعت به درجات بالایی از دپرشن می رسند همچین حس هایی دارند. چرا من هنوز می توانم به شدت روزهای اول گریه کنم؟
خیال می کنم افسردگی دقیقا همین حس است.
ضمیمه 7 : به این هفته می گویند یک هفته ی ایده آل برای کار کردن! دو روز در محل کار، دو روز تعطیل. دوباره دو روز در محل کار، یک روز تعطیل.
واقعا کاش همه ی هفته هایمان همینقدر ایده آل بودند! :)))
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری