پرسید "چند؟ 71؟"
گفتم "نه، میگه 72".
گفت "ببخشید خانوم ما مدافع حرم رفتیم واسه همین شنوایی گوشم کم شده."
نگاه کردم به ابروهای برداشته شده و خالکوبی روی ساعد دست چپش. به چشمم حداکثر 30 سال می آمد. به من در حالی که متعجب بودم گفت "خیلی سخت بود."
گفتم "ارزشش رو داشت؟"
چنان نگاهم کرد انگار فحش داده ام. گفت "معلومه که داشت. واسه خاطر کشورم رفتم، واسه خاطر ناموس این مردم". و من را نگاه کرد که به چشمش لابد یکی از همان "ناموس های مردم" می آمدم که لازم بود به خاطرم مدافع حرم بشود.
گفتم "من از شما ممنونم به خاطر ما رفتید". احساس کردم منتظر شنیدن همین جمله است، من هم زیاد منتظرش نگذاشتم.
ضمیمه 1 : یکی از فجیع ترین و مزخرف ترین و حال به هم زن ترین و غیر قابل تحمل ترین روزها بود امروز. 9:10 دقیقه ی شب که رسیدم خانه فقط دلم می خواست کله ی خودم را بکوبم توی دیوار از این حجم از اتفاق مزخرف که توی یک روز پشت سر هم و در کمتر از 12 ساعت برایم افتاده بود.
هااااااااااااه.
یک روز بی نهایت خسته کننده را پشت سر گذاشته ام و در همین لحظه به مرحله ی هلاکیدگی نزدیک می شوم.
ضمیمه 2 : اینجاست که یک جای خالی احساس می شود؛ بد هم احساس می شود.
ضمیمه 3 : خودم را حلق آویز می کنم بس که از روی گزارش کارها به کاغذهایم هی اضافه کردم و هیچ خبری نشد.
ضمیمه 4 : نمی فهمم خدا می خواهد بهم چه بگوید.
کاش سیگنال هایش را واضح تر می فرستاد می توانستم منظورش را درست دریافت کنم.
ضمیمه 5 :
ساقیا جام مِی ام دِه که نگارنده ی غیب
نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد
آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی،
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری