خرید بک لینک

من واقعیت را گفتم. دقیقا همه ی همه اش را.
واقعیت این است که وقتی نشسته ایم روی 2تا صندلی رو به روی هم و داریم درباره ی آینده ی مشترکی که می تواند وجود داشته باشد حرف می زنیم، من معمولا در هبچ لحظه ای احساس نمی کنم حضور دارم. خودم را می بینم که نشسته ام و لباس های اتوکشیده ای پوشیده ام و از ایده آل های زندگی حرف می زنم اما انگار شنیده نمی شوم. انگار حتی دیده نمی شوم. من نیستم که نشسته ام پا انداخته ام روی پا و ساق هایم را تکان می دهم؛ بیشتر خیال می کنم یک کاغذ transparent ام، چیزی احتمالا شبیه یک ورق ژلاتین که آب کرده اند ریخته اند روی توت فرنگی قرمز روی شیرینی خامه ای تا خوشمزه تر بشود.
من نیستم که به خواستگاری ام آمده اند، من نیستم که زشت یا خوشگل، با جوش قرمز بزرگ کنار بینی و ابروهای درآمده یا چشم های قهوه ای روشن و موهای هایلایت شده ی بلوطی دیده می شوم؛ پدرم است که دیده می شود. پدرم است که به خواستگاری اش آمده اند. پدرم است که توت فرنگی قرمز روی شیرینی خامه ای است که با یا بدون ژلاتینِ نامرئی رویش، به هر حال خوشمزه است.

ضمیمه 1 : از ورق ژلاتین بودن متنفرم.
از پاسخگویی به سوال های مسخره ی ماشینتون چیه یا درآمد پدرتون چقدره یا خونتون چند متره یا به جز این استخر توی حیاط آیا توی زیرزمین هم استخر دارین یا پدرتون چقدر به کارت تون پول می ریزه یا تا الان چه چیزایی به نامتون کرده یا شمال هم ویلا دارین یا تعطیلات کدوم کشور می رین و امثالهم کهیر می زنم.
احساس بی نهایت وحشتناکی است وقتی پول پدرم، خیلی خیلی زودتر از خودم دیده می شود.

ضمیمه 2 : این واقعا برای من یک دغدغه است.
اینکه با کسی مواجه شویم که هدفش از ازدواج صرفا برطرف کردن نیازهای ج*نسی اش و تولید بچه انگار که ما مسئولین یک سوله ی جوجه کشی هستیم نباشد. اینکه کسی را پیدا کنیم که به من به چشم یک وسیله برای برطرف کردن نیازهای خودش نگاه نکند انگار که من زاده شده ام تا در نقش یک بُرُس حمام ظاهر شوم و هر وقت کمرش خارید آن را بخارانم. اینکه پول پدرم و ماشین و خانه و املاک و همه ی همه ی اینها فقط به اندازه ی یک دستمال کاغذی پر از فین به چشمش بیاید و بتواند تمامشان را ندیده بگیرد. اینکه من به عنوان یک موجود زنده صاحب درک، فهم، عقل و شعور، احساس، قدرت تصمیم گیری، و از همه مهم تر قوه ی محافظت از خود هستم و احتمالا به جز اینکه گل نمی دهم می توانم تفاوت های دیگری هم با یک گلدان گل داشته باشم!
همه ی اینها به کنار. این واقعا برای من یک دغدغه است که بتوانم کسی را پیدا کنم که بیشتر از هر چیز دیگری، ذهنم برایش مهم باشد. اینکه به چه چیزی فکر می کنم و چه حسی دارم و اصلا چه چیزهایی را لای لباس های مور زدنی قدیمی توی صندوقخانه ی ذهنم قایم کرده ام ...

ضمیمه 3 : آیا می دانید عطر شخصیت شما چیست؟
مسخره ترین سوالی بود که تا به حال شنیده بودم!

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 14:36

صفحه بندی