خرید بک لینک

به گمانم اینطوری است که وقتی آبدارچی باشی باید یک اخلاق تکرارشونده ی خیلی بولد هم داشته باشی. اصلا باید اینطور باشد که یک اخلاق کلید کننده داشته باشی و روی همان گیر بدهی و هی تکرارش کنی تا آبدارچی بهتری باشی. تا پروسه ی آبدارچی شدنت ادامه داشته باشد.
نمی دانم اول آبدارچی می شوی بعد یک اخلاق عجیب غریب پیدا می کنی یا چون یک اخلاق عجیب غریب داری آبدارچی ات می کنند. اما به نظرم قریب به اکثر آبدارچی ها باید یک اخلاق عجیب و غریب داشته باشند. مثل علی آقای ما؛ که دیفالت همه چیز را می ریزد دور. کارتن سِرور nvr باشد یا برگه باطله، QR Code های دوربین های پت اسکن باشد یا نهار دست نخورده ی من، همه چیز به صورت دیفالت دور ریخته می شود مگر اینکه قبل از علی آقا خودت را به آن برسانی!
واقعا نمی فهمم چرا اکثر آبدارچی ها یک اخلاق خیلی بولد دارند که هی همان را تکرار می کنند. مثل علی آقا و اخلاق دور ریختن.

ضمیمه 1 : نمی دانم به قول مهندس الف مدیرم من الان دچار یک "مشکل" هستم یا دچار یک "مساله"؛ بهم گفت مشکل بدون راه حل است اما مساله راه حل دارد. نمی دانم مساله ی فعلی ام راه حل دارد یا نه اما واقعا وضعیت کمرم به شرایطی رسیده که فکر می کنم دیگر قابل ادامه دادن نیست. از یک طرف تازه یک مسئولیت جدید بهم سپرده شده که صفر تا صد اش دست من است و نمی خواهم حالا که بعد از این همه جنگیدن یک کار جدید بهم سپرده اند آن را بی خیال شوم. از طرف دیگر هر روز صبح با گریه می روم بیمارستان چون کمرم انقدر درد می کند که نمی توانم از جایم جُم بخورم.
مانده ام این وسط. نمی دانم می خواهم چه خاکی بریزم بر سر مبارکم!

ضمیمه 2 : من از این کارمندها نیستم که بنشینم هر کسی هر چیزی خواست بهم بگوید. می خواهد مدیر باشد یا قائم مقام مدیر یا هر آدم بی شعور دیگری که نمی فهمد دارد چه می گوید. از حد که رد شد من اعتراض می کنم. من هم بلدم از حد رد کنم، من هم می توانم کیفم را بردارم بگویم "خدافظ" تا ببینیم از افراد باقی مانده کدامشان غیر از من می توانند جمع و جورش کنند. اصلا کدامشان مرد هستند که داوطلب بشوند غیر از من و احتمالا آقای طا.
من از آدم هایی که موقع درست کردن، پای کار نیستند اما موقع خراب شدن طلبکارند و داد و فریادش را سر دیگران می زنند متنفرم. فرقی برایم نمی کند قائم مقام مدیر است یا کارمند یا هر احمق دیگری.

ضمیمه 3 : مهندس الف. یکی از دفعاتی که - طبق معمول - گیر داده بود به آشپزی کردن من، بهم گفت دستپخت خیلی مهمه چی جلوی شوهرت میخوای بذاری. آشپزی یاد بگیر حداقل بتونی یه چیزی درست کنی بذاری جلوش. گفتم من ترجیح میدم کسی منو نگیره تا اینکه بخواد واسه دستپختم منو بگیره. سرضرب گفت نه پس واسه اخلاق خوبت میخواد تو رو بگیره!
خودم پقی زدم زیر خنده! ناراحت نشدم و از این همه حاضرجوابی اش در لحظه، خنده ام گرفت.
دیروز که آقای عین. همکارم گیر سپیچ داده بود که فلان روز عصر نماینده ی شرکت برای تحویل کارها به شما می آید، گفتم نه نه هر روز دیگه ای به جز فلان روز. گفت چرا؟ گفتم من کار دارم اون روز اصلا نمی تونم. گفت خب کارتون رو بندازید یه روز دیگه این خیلی واجبه. گفتم نه نه نه اصلا نمی شه جا به جاش کرد دست من نیست. دو سه ساعت بعدش دوباره گیر داد که نماینده شرکت همان فلان روز می تواند. گفتم بابا من که توضیح دادم فلان روز من نیستم کار دارم.
کلافه ام کرده بود. نمی خواستم بهش بگویم چه کار دارم در آن فلان روز که قابل جا به جایی نیست؛ همزمان نمی توانستم با این جملات "کار دارم" و "من نیستم" آقای عین. همکارم را قانع کنم. فکر کردم اگر فقط یک بار دیگر قضیه ی فلان روز و نماینده ی شرکت را مطرح کند، به مهندس الف. مدیرم پیغام می دهم و قضیه را بهش می گویم. حتی متن پیغامم را هم نوشتم و فقط منتظر شدم آقای عین. به شرکت تلفن کند و برای همان فلان روز قرار بگذارد تا من دکمه ی send را بزنم و به مهندس الف پیغام بدهم!
برایش نوشتم "ببخشید آقای مهندس مزاحم وقت تون میشم. من یه "مشکل" دارم که اگه شما براش راه حل بدید تبدیل به "مساله" میشه. آقای عین. قصد داره در فلان روز با نماینده ی شرکت قرار بذاره اما من اون روز نمی تونم. سعی کردم سربسته به آقای عین. توضیح بدم اما متوجه نشد منم نمیتونستم بیشتر از این براش توضیح بدم که چرا نمی تونم بیام چون، نه به خاطر "دستپختم"، احتمالا به خاطر "اخلاق خوبم" یکی خواهان ازدواج با منه و فلان روز مراسم خواستگاریمه من نمی تونم بیام!"
بعدتر که آقای عین. دیگر اصرار نکرد و من پیغامم را پاک کردم، فکر کردم چه حیف کاش اصرار کرده بود و من از روی استیصال این پیغام را برای مهندس می فرستادم و بعد قیافه اش را می دیدم! :))))))

ضمیمه 4 : قبلا فکر کرده بودم مهندس الف. در این مرکز دچار روزمرگی شده و حوصله اش سر رفته بس که همه ی کارمندان با حالت پاچه خواری مجیزش را می گویند و روی حرفش حرف نمی زنند. برای همین هم بود که دو سه باری که من مخالف حرفش را زدم هی بحث را ادامه داد و هی به پر و پای من پیچید که دوباره مخالفت کنم.
دوشنبه که رفتم توی دفترش و اعتراض جانانه ای کردم و وسطش گریه ام هم گرفت و گفتم دیگر نمی توانم این وضعیت مسخره و هچل هفت را تحمل کنم، حدود یک ساعت با هم حرف زدیم و وسط حرف هایش گفت من از کارمندی که هر چی من بگم بگه باشه خوشم نمیاد. حتی بچه ام هم وقتی مخالفت میکنه میگه نه من تشویقش می کنم می گم آفرین. من کارمندی دوست دارم که وقتی یه چیزی میگم بیاد بهم بگه نه.
وسط گریه خنده ام گرفت. گفتم پس برای همینه هی بحث هایی که من باهاتون مخالفت کردم رو پیش می کشید! فکر کردم، پس همان حدس اولیه ام درست بود و واقعا حوصله اش سر رفته بود از این همه صدای موافق شنیدن!

ضمیمه 5 :
سر و چشمی چنین دلکش، تو گویی "چشم ازو بردوز"
برو! کاین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد!
نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می بینم، مگر ساغر نمی گیرد؟
میان گریه می خندم که چون "شمع" اندرین مجلس
"زبان آتشینم" هست، لیکن در نمی گیرد
خدا را ای نصیحت گو حدیث ساغر و مِی گو
که نقشی در خیال ما از این خوش تر نمی گیرد
بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده ی رنگین،
که فکری در درون ما از این بهتر نمی گیرد!
حافظ

ضمیمه 6 : با عرض معذرت از آقای شاعر که من ترتیب بیت های شعرش را آنطور که خودم حال کردم جا به جا نمودم!

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 14:36

صفحه بندی