این البته خیلی عجیب است که از وقتی سرکار رفته ام و در این بیمارستان هستم مسخره ترین چیزها به نظرم جالب می آیند. فرق بین انبردست و سیم چین و دم باریک را هیچ وقت نمی دانستم، هیچ وقت هم در نظرم اهمیتی نداشت. ولی در آن روز برایم فقط این مهم بود که در همان لحظه بدانم این سه بزرگوار (!) چه فرقی با هم می کنند و اگر آقای ت. به من می گوید سیم چین را از توی کیفم بده دقیقا منظورش کدام یکی است؛ ابداً هم برایم مهم نبود که همه ی پسرها با هم فکر کنند پس من در این 26سال زندگی دقیقا چه چیزی یاد گرفته ام! خب، مشخصاً قابل پیش بینی است که هیجانزده شدم از فهمیدن تفاوت بین آن سه و بالاخره تشخیص دادنشان که کدام به کدام است. فقط نمی دانم چیزی که در حالت عادی کوچکترین اهمیتی هم برایم نداشت یکهو چطور می شود که این همه جذابیت پیدا می کند ...
از درِ مرکزمان که خارج بشویم و به سمت درِ خروجی بیمارستان برویم، یک ردیف جدول پهن دقیقا رو به رویمان وجود دارد که فقط جان می دهد رویش راه بروی. و من اکثر روزها تمایلم برای راه رفتن روی این جدول را کنترل می کنم چون طبیعتا تصویر زیاد چشم نوازی نیست کارمند خانم یک بیمارستان با چادر روی ردیف جدول و سنگ های بیمارستان قدم رو کند! مساله اینجاست که هرچقدر فکر می کنم و به ذهنم فشار می آورم یادم نمی آید پیش از بیمارستان، آخرین باری که دلم خواسته روی یک جدول راه بروم کی بوده!
به گمانم واقعا مسخره است چیزهایی که هرگز پیش از این دیده نمی شدند یکهو برایمان جذاب می شوند.
ضمیمه 1 : چسبیده به ساختمان اصلی بیمارستان دارند یک ساختمان دیگر می سازند جهت طرح گسترش. وقتی می گویم "چسبیده" منظورم واقعا چسبیده است، جوری که کفِ طبقه ی اولِ ساختمانِ فعلی دقیقا با کفِ طبقه ی اول ساختمان نیمه ساز در یک سطح هستند و اصلا می شود بعد از اتمام ساختمان نیمه ساز، دیوار بین شان را هم خراب کرد که کلا هر دو ساختمان سرهم شوند.
نمی دانم چرا همیشه ساختمان سازی و بنّایی و این چیزها برایم جالب بوده. لابد به خاطر همان تمایل قدیمی ام به رشته ی ساختمان سازی و عمران و معماری است؛ که قاعدتا هم باید از بابا به ارث برده باشم چون او هم در نوجوانی بین رشته ی پزشکی و رشته ی راه و ساختمان مردّد بوده و در نهایت گزینه ی اول را انتخاب کرده.
هر بار که وارد ساختمان اصلی بیمارستان می شوم بلااستثنا بخشی از زمانم را از پنجره های بین دو ساختمان چشم دوخته ام به بنّایی ساختمان نیمه ساز بغلی. و آه و حسرت کشیده ام و دلم خواسته بروم وسط خاک و خُل ها و کارگاه جوشکاری و بنّایی شان ...
یک روز ظهر برای چک ماوس بخش رفته بودم طبقه سه که دیدم پنجره بین دوتا ساختمان، چهارطاق باز است و میشود از همانجا شیرجه رفت وسط بنّایی ساختمان نیمه ساز ... بی اراده کشیده شدم لب پنجره و دستم را گذاشتم که خودم را بکشم بالا و وارد ساختمان نیمه ساز شوم. خیز هم برداشتم که بروم داخل ... نرفتم ولی. از مدیرم ترسیدم چون فکر کردم ممکن است دقیقا در همان لحظه ی کوفتی جهت بازدید از ساختمان نیمه ساز رفته باشد و زرت من را آن وسط ببیند و بعدش اتفاقی بیفتد که دلم بخواهد روزی صدهزار بار بگویم گند بزنند به این شانس!!
چندماه بعد همین ماجرا را عیناً، بی کم و کاست، و بدون رودربایستی به مدیرم گفتم و ازش خواستم یک بار من را هم موقع بازدید از ساختمان نیمه ساز ببرد. قبول کرد و گفت خبرم می کند. فکر کردم این از همان "باشه" هایی است که در ادارجات کاملا معمول است و بهت گفته می شود جهتِ اینکه خفه شوی بعد ماجرا فراموش می شود تا صدها سال بعد که دوباره خودت پی اش را بگیری! اما هر بار وارد ساختمان اصلی می شدم عین حسرت کشیده ها می چسبیدم به پنجره ی بین دو تا ساختمان و خیره می شدم به کارگاه بنّایی ...
دیشب یک پیغام از مدیرم دریافت کردم که در کمال تعجب من، یک فیلم از داخل ساختمان نیمه ساز و بنّایی هایش برایم فرستاده بود!! اول خودم قاه قاه زدم زیر خنده از این حرکتش! بعد حسابی هیجانزده شدم از دیدن فیلم. بعد تشکر کردم و پیِ ماجرای بازدید حضوری ام را گرفتم.
منتظرم ببینم کِی من را می برد وسط خاک و خُل های بنّایی ساختمان نیمه کاره!
ضمیمه 2 : قبلا گفته بودم که مهندس الف. مدیرم نقطه های مثبتِ خیلی مثبت و نقطه های منفیِ خیلی منفی در اخلاقش دارد.
واقعا جا خوردم از اینکه برایم فیلم را فرستاد. ابداً فکر نمی کردم برایش پشیزی اهمیت داشته باشد که یکی از کارمندانش - طی درخواستی کاملا مسخره و عجیب و غریب - دلش می خواهد برود وسط یک ساختمان نیمه ساز و بنّایی را ببیند! مطمئن بودم اینکه بهم گفت "باشه من خواستم برم تو هم بیا" جمله ای جهت ساکت کردن من و پیچاندن ماجراست.
انقدر از دیدن فیلم کارگاه بنّایی هیجانزده شدم که پنج متر پریدم هوا!
ضمیمه 3 : آدم تکلیفش روشن نیست. نمی داند دل ببندد به نقطه های خیلی خیلی مثبت اش یا حالش به هم بخورد از نقطه های خیلی خیلی منفی.
ضمیمه 4 : باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟؟
ضمیمه 5 : جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن ... پادشاه فصل ها "پاییز"!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری