خرید بک لینک

ساعت 10:18 دقیقه ی صبح که آخرین اسمس اش را خواندم با جمله ی "آره زندگی همینطور ناگهانی تغییر می کنه" در حالی که تمامی بانک های دی، ملت، پاسارگاد و پارسیان اسمس های تبریک تولد را برایم فرستاده بودند و هیچ جای اسمس او عبارتی با این مضمون نوشته نشده بود که "هدی تولدت مبارک"، ناراحت شدم. عمیقا.
خیال کردم دلم چلانده شده انگار که یک نفر دستش را بگذارد روی یک نقطه ی کبودی پای راستت و فشار بدهد. خیال کردم یک زخم خیلی ریز روی یک گوشه از دلم نشست که قلبم را لب پر کرد. فکر کردم، پس جای رفاقت های قدیمی در زندگی امروز آدم ها کجاست؟ فکر کردم، یعنی من فقط هشت سال بودم؟ 8 سال تاریخ انقضا داشتم که گذشت و حالا تبدیل شدم به یکی از اشیای تزئینی توی ویترین که پشت شیشه خاک می خورند و سال به سال جز برای مهمانی کسی یادشان نمی کند؟
زل زدم به صفحه ی موبایلم و خواستم در جواب اسمس اش بنویسم "امروز تولدمه ها" ... حتی انگشتم هم رفت روی کیبورد گوشی، ولی پاکش کردم. فکر کردم مسخره تر از این، کاری نیست که برای کسی که تولدت را یادش رفته بنویسی امروز تولدمه؛ که معنی اش همان است که منتظرم تولدمو تبریک بگی. بعد او تبریک بگوید و در مضحک ترین شکل ممکن برایت آرزوی سعادت کند در حالی که تو وانمود می کنی از تبریکش خوشحال شده ای.
بی خیال ماجرا شدم. فکر کردم عصر وقتی رسیدم خانه حتما روی آن قسمت از دلم پماد سوختگی می زنم و فوت می کنمش تا از ذوق ذوق سوختگی اش کم بشود ...
ساعت 14:10 دقیقه که در را زد و آمد تو، با آن کلاه و شال گردن یک لحظه فکر کردم چقدر این چهره به نظرم آشناست ...
چشم هایم داشت می افتاد کف زمین وقتی مهشاد را دیدم با گل و کیک و شمع!! هر چقدر فکر می کردم یادم نمی آمد آخرین باری که ایییییییییییین همه غافلگیر شده بودم و اساسا کسی توانسته بود مرا تا این حد غافلگیر کند کی بود!
این یک واقعیت است که من از غافلگیر شدن بی نهایت بیزارم چون این حس را به من می دهد که یک اتفاق خارج از برنامه ی از قبل تعیین شده و خارج از چارچوب مشخصِ من رخ داده و احساس می کنم کنترل لحظه ها از دستم در می رود ... اما برای اولین بار در تمام عمرم غافلگیری ای را تجربه کرم که به نظرم بیییییییییییییییییییییییییییی نهایت شیرین بود؛ برای اولین بار - بعد از جشن تولد ده سالگی ام تا به امروز - واقعا در روز تولدم غافلگیر شدم؛ و بعد از مدت ها واقعا یک نفر توانست من را غافلگیر کند جوری که واقعا واقعا جا بخورم و خیال کنم قلبم در همین لحظه ممکن است بایستد از شدت این همه هیجان!
عمیقا، عمیقا مهشاد را وسط میزهای کامپیوتر در مرکز انفورماتیک بیمارستان با همین پای گچ بسته و چللاغ، در آغوش کشیدم!

ضمیمه 1 : بهم گفت تاریخ تولد جادویی ات باید یه فرقی با بقیه ی تاریخ تولدات می داشت دیگه.
راست می گفت. واقعا این تاریخ تولد یک فرق با بقیه ی تاریخ تولدهایم داشت. یک غافلگیری خیلی خیلی عمیق. و یک شوق بی نهایت.

ضمیمه 2 : فکر کردم، تاریخ تولد جادویی بعدی می رود تا 1408/8/28 که من وارد 48 سالگی ام می شوم ... اتفاقی حتی ترسناک تر از ورود به 28 سالگی!!

ضمیمه 3 : هیچ چیزِ تولد امروزم شبیه چیزی که توی ذهنم برای "روز تولد در محل کار" کنار گذاشته بودم نبود. بدون حضور 4 همکار دیگرم. بدون حضور داشتن من در دیتاسنتتر (که خوشحال بودم چون فکر می کردم حداقل از دیدن مهندس قاف. در این روز تولد خلاص می شوم!) بدون عکس دسته جمعی با همکارهایم پشت به پنجره ی اتاق.
با ناراحتی و اعصاب خردی از اخلاق های غیر قابل تحمل و گیرهای احمقانه و هچل هفت مهندس قاف به خودم و بقیه. با درد طاقت فرسای پا. با ناراحتی از رفتار مهندس الف. با ناراحتی از حرکات آقای میم.
تنها چیز دلچسبی که این تولد در محل کار برایم داشت حضور مهشاد وسط ساعت های واقعا غیر قابل تحمل بیمارستان بود.
محکم بغلش کردم. محکم ترین بغلِ این سال ها.

ضمیمه 4 : کادوی تولد پارسال برایش دوتا بلیط کنسرت گرفتم. برای نفر بعدی یک بلیط تئاتر موزیکال گرفتم. بعد فکر کردم چرا به عقل هیچ کس نمی رسد برای من کادوی تولد یک بلیط کنسرت مورد علاقه ام را بگیرد!
دقیقا امسال آرمیتا برای تولدم بلیط کنسرت گرفت و من بعد از کلی جیغ و فریاد بر سرش که "آخه این چه کاری بود تو کردی دیوونه؟!"، وقتی قانع شدم که کادو را از او بپذیرم، به مدت سه هفته ی تمام روی پا بند نبودم از هیجان این کنسرت! و بیشتر از هیجان این کادو!
بعد دقیقا هفته ی قبل از کنسرت باید پای من پیچ بخورد و کادویی به این هیجان انگیزی را از دست بدهم :((( واقعا چرا خب!

ضمیمه 5 : برایم اسمس زده مرسی که به دنیا اومدی شدی خواهرزاده ی معترض من!
خنده ام گرفت. برای همکارهایم بلند بلند خواندم که خاله ام همچین اسمسی فرستاده! همه خندیدند، حتی آقای صاد کبود شده بود. مخصوصا می خواستم همه شان بدانند من نه فقط در این بیمارستان، که کلا همه جا این مدلی ام حتی در خانواده!

ضمیمه 6 : در تمام عکس های تولدم توی تمام آلبوم ها، کنار حمیدرضا نشسته ام و دوتایی با هم شمع ها را فوت می کنیم.
اولین جشن تولدم بی حمید، دو سال قبل تولد بیست و پنج سالگی بود که من تنها بودم و حمیدرضا وسط سربازی. بیست و پنج، عددی که در نظرم خیلی خاص بود و دلم می خواست یک جشن تولد به یاد ماندنی هم بشود مزخرف ترین جشن تولد عمرم شد. بدون بابا. بدون مادرجون. بدون حتی یک نفر از خانواده ی گسترده مان. فقط من، هدیه و مامان که توی بالکن چشم هایمان را دوخته بودیم به یک بعد از ظهر بارانیِ بی نهایت دلگیر و من خیال می کردم هیچ وقت در تمام عمرم این همه تنها نبوده ام.
دومین جشن تولدم بدون حمیدرضا پارسال و بیست و شش سالگی بود. چهار روز از عقد حمید گذشته بود؛ شب که خواسته بود همسرش را برساند خانه، خانواده ی همسرش برای حمیدرضا جشن گرفته بودند. فردا صبحش که حمید را دیدم عکس کیک تولدش را نشانم داد که نازنین برایش پخته بود. عکس بعدی شمع های صورتی 26سالگی روی کیک شکلاتی بودند که حمید داشت فوتشان می کرد. بدون من.
این سومین جشن تولدم است بدون حمیدرضا. دارم عادت می کنم به جشن های تک نفره. به شمع هایی که تنهایی فوت می شوند انگار من هم دوقلو نبوده ام هیچ وقت.
فکر کردم، چه خوب که سفارت آلمان جا به جایی داشت و تعطیل شد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادند تا توی کوفتیِ لامصّب ویزایت نرسد و روز تولد من در ایران باشی!
چه خوب که آمدی بیمارستان تا خیال کنم هرگز این همه تنها نبوده ام :***

برچسب: نویسنده: کیانوش حیدری تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:37

صفحه بندی