خسته شده بودم. واقعا خسته شده بودم.
فقط از ذهنم گذشت "خوش به حال خانم ت. اون موقع که مچ پاش شکسته بود و یک ماه کامل خوابید تو خونه نیومد بیمارستان و استراحت کرد." بعد توی دلم گفتم "کاشکی واسه منم موقعیتش پیش بیاد." همین. حتی دقیقا مطمئن نیستم اشاره کردم که مچ پای من هم پیچ بخورد و بترکد یا نه! اما مسلماً منظورم از همه ی این آرزوها و کاشکی گفتن ها یک ماه استراحت در خانه بود و اینکه چه کارهایی می شود در طی یک ماه "خوابیدن روی تخت" انجام داد ... چقدر کتاب خواند ... چقدر داستان نوشت ...
اولین کار، به وبلاگم رسیدم. بعد کتاب خواندم. یک لیست از همه ی کتاب هایی که مدت هاست توی آب نمک خوابانده بودم تا بخوانمشان تهیه کردم و چیدم کنار تخت برای خواندن. فیلم سینمایی هم گذاشته بودم برای دیدن اما آنچنان در اولویتم نبود.
تاکیدم در تمام مدت تفکرات "خوش به حال این" و "خوش به حال اون" روی قسمت خوابیدن صبح توی خانه بود، نه روی قسمت پیچ خوردن مچ پا توی باغچه ی جلوی بیمارستان! و نکته ی مهم تر این بود که بتوانم یک ماه، یا حداقل دو سه هفته توی خانه فقط استراحت کنم و تخخخخخخخخت بخوابم. حتی فکرش را هم نمی کردم همکارم دیروز طی یک تصادف فجیع درب و داغون شود و مدیرم از من بخواهد طی اقدامی جوانمردانه بروم بیمارستان و به بقیه ی همکارانم در امر پاسخگویی به تلفن ها کمک کنم در حالت نشسته ...
از درد پا گریه ام گرفته بود امروز. از اینکه هم مچ پایم لِه شده هم نمی توانم توی خانه کپه ی مرگم را بگذارم و تخت بخوابم و به جایش باید بروم سر کار، دلم می خواست همانجا روی سنگ های کف مرکز کامپیوتر بنشینم و های های گریه کنم! اما سعی کردم قوی باشم. سعی کردم در نقش یک کارمند نمونه ظاهر شوم که از فرط عذاب وجدان به ستوه آمده و به یاریِ همکارانش شتافته ...
حالم از مدیرم به هم خورد وقتی تیکه اش را بهم پراند. خونم به جوش آمد و دستم روی پای دراز شده ام مشت شد و آرزو کرد کاش می توانست زیر چانه ی مدیرم فرود بیاید. نگاه تاسف باری بهش انداختم که می توانست جمله ی "من به خاطر تو با این درد پا اومدم بیمارستان گوسفند!" را از پشت چشمانم به وضوح بخواند.
بلند شدم از حرصم رفتم دستشویی. صورتم را گرفتم زیر شیر آب سرد و بعد ایستادم جلوی آینه. به خودم نگاه کردم که بهم توهین شده بود. به خاطر حرف یک آدم بی شعور کِشان کِشان خودم را رسانده بودم به مرکز تا بنشینم پشت میز و او از اتاقش بیاید بیرون و بهم تیکه بیاندازد.
فکر کردم، واقعا نمی شود چشم های آدم ها را باز کرد وقتی تا این حد کور و نفهم هستند که نمی بینند دیگران چه کارهایی برایشان می کنند.
ضمیمه 1 : انقدر تلخ شده بودم که می خواستم تلافی حرفش را بکنم. می خواستم جلوی همه حالش را بگیرم و جوابش را تلخ بدهم که بفهمد ناراحتم. می خواستم مخصوصا جلوی دیگران منّت بگذارم سرش و بگویم "اگه ناراحتی از فردا می مونم خونه."
همین را گفتم. سه چهار تا تیکه ی جانانه بهش انداختم و همین که جلوی دیگران سعی کرد خودش را از تک و تا نیندازد مشخص بود چقدر برایش سنگین بوده. دلم خنک شد.
بی شعوری هم حد و اندازه دارد واقعا. حداقل اگر آدم بی شعوری هستیم اندازه اش را رعایت کنیم!
ضمیمه 2 : مفیدترین کارم در این "چهار روز" استراحت - به جای آن یک ماه! - تمام کردن کتاب عقاید یک دلقک بود. قطع به یقین در لیست "کتاب های بسیار بسیار معروف و بسیار بسیار چرند" قرار می گیرد.
البته که پیش از این کتاب های دیگری هم به این مقام رسیده بودند؛ ناتور دشت. پیرمرد و دریا. خداحافظ گری کوپر. الی ماشاءالله از این کتاب های بسیار بسیار معروف داریم که من پس از خواندنشان فکر کرده ام واقعا بسی هچل هفت و مزخرف اند!
ضمیمه 3 : زمانی که خبر مرگ هنریته آمد، در منزل میز را برای صرف غذا می چیدند. آنا دستمال سفره ی هنریته را که هنوز به نظر او آنقدر کثیف نشده بود که شسته شود داخل حلقه ی زردرنگ مخصوص آن روی کمد گذاشته بود و همه ی ما نگاه هایمان متوجه دستمال سفره ی هنریته شده بود که هنوز آثار قدری مربا و یک لک کوچک قهوه ای سوپ یا سس روی آن دیده می شد. برای اولین بار در زندگی ام پی بردم اشیایی که یک نفر بعد از مرگ و یا رفتنش بر جای می گذارد چقدر وحشتناک اند. مادر واقعا سعی کرد غذا بخورد، مسلما معنی اش این بود که : زندگی ادامه پیدا می کند یا چیزی شبیه به این، اما من دقیقا می دانستم : این حقیقت نداشت. زندگی ادامه پیدا نمی کند، بلکه این مرگ است که ادامه خواهد داشت.
از کتاب عقاید یک دلقک، نوشته ی هاینریش بُل
ضمیمه 4 : کار مفید دیگری که در طی این چهار روز انجام دادم، یک سال از نُه سال آرشیو وبلاگم را مرتب کردم.
برایم روی یکی از پست ها نظر گذاشته بود "لا به لای این غر زدن های مخصوص خودت، خوش بینی غریبی می بینم ..."
از تصوّر خوش بینی غریب و ذاتی ام که حتی از لا به لای غر زدن هایم هم پیداست، لبخند زدم.
ضمیمه 5 : بابا گفت آدم درستیه ها و مدیر واقعا قَدَر قدرتیه. فقط مشکلش اینه که آدم شناس نیست.
گفتم دقیقا باباجون! مشکلش دقیقا همینه که آدم شناس نیس، خودم دارم توی بیمارستان می بینم تا چه اندازه آدم شناسی اش ضعیفه. چیزی که من توی 7 ماه فهمیدم رو هنوز بعد از 11سال نتونسته بفهمه و آدما رو نشناخته.
ضمیمه 6 : بهم گفت "تو همه چی تمومی ماشالا. باید خدا خدا کنن یه بار تو رو ببینن فقط!!"
خنده ام گرفت! و عمیقا سعی کردم با صدای قاه قاه بلند نخندم!!
برچسب:
نویسنده: کیانوش حیدری