این روزهای من شب می شوند بدون اینکه بفهمم چطور. بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشم روزهای یازده ساعت و پنجاه دقیقه ای مهر چطور بر من به اندازه ی یک ساعت و پنج دقیقه می گذرند.در عوض شب هایم طولانی اند؛ شب هایی پر از فکر و خیال. پر از بوی تینر و رنگ و حضور مداوم پشه ها در اتاق من. شب هایی در مصاحبت با آقای عین. و پسر کوچکش و یاد همسر مرحومش. شب هایی با درد شدید در نواحی مهره های L2 تا L4 کمرم. شب هایی با شرح پریشانی خورشیدشاه حلب برای رسیدن به مه پری و تدبیرهای عیّارانه ی سمک. شب هایی با صدای نوحه ی تکیه ی رو به روی بالکنم.شب هایی با اشک ها و گریه های پنهانی.من، و همه...
ادامه مطلب