بیست و سوم بهمن
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/20 | ساعت: 23:55
آنقدر همه چیز در این مدت زود گذشت و اتفاقات وحشتناک و ترسناک و البته دردناک افتاد که ...آدم واقعا نمی داند باید از کجا بنویسد.ضمیمه 1 : از خودم می پرسم، اگر این اتفاق برای من بیفتد چه؟اگر شوهرم کارمند بیمارستان باشد و بعد من هر از گاهی ببینم مثلا دو تا باکس پر از دستمال کاغذی به خانه ام آورده، و دفع...
سی و یکم خرداد
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/20 | ساعت: 23:55
و اینگونه است که در سی و سه سالگی و هفت ماهگی مان، دو تا جنگ واقعی دیده ایم!!توصیف کردن اتفاقاتی که در این چند ماه افتاد و چیزهایی که در جنگ دوم تجربه کردیم، واقعا چیزی خارج از تصور همه مان بود. چه کسی می توانست فکر کند به فاصله ی فقط شش ماه، این همه اتفاق خواهد افتاد!حرفی نمی توانم درباره شان بگویم...
سیزدهم تیر
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/20 | ساعت: 23:55
همیشه به این مبحث فکر می کردم که چرا توی فُرم هایی که باید در دندان پزشکی و رادیولوژی و MRI و این جور مکان ها پُر کنم، جدول های متعددی وجود دارد که باید سابقه ی بیماری ها و اسم داروهایی که مصرف می کنی و نام جراحی هایی که شده ای را بنویسی، اما من هیچ وقت چیزی برای نوشتن در این جدول ها ندارم؟همیشه به ...
20 تیر
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/20 | ساعت: 23:55
دوربین های مداربسته بیمارستان را باز می کنم و چشم می دوزم به تصویرها. به آدم های توی لابی، توی رادیولوژی، توی حیاط بیمارستان ...و بعد از خودم می پرسم، مردی که دختر کوچکش با پیراهن سفید آستین حلقه ای را بغل کرده و یک زنِ سراپا سیاه پوش با عینک آفتابی در کنارش راه می رود، خوشبخت است؟ منشی بخش که در اس...
نهم شهریور
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
از اینکه منتظر بمانم، متنفرم.به خاطر همین، خودم امروز دست به کار شدم و روی میکروکیسِ "آن گوشه افتاده" ویندوز زدم، خودم رفتم بالا و کابل های توی سقف دیتاسنتر را کشیدم بیرون، خودم کلی گشتم تا بین قفسه ها بالاخره یک جفت باتری قلمی برای کنترل تلویزیون پیدا کردم تا بتوانم تلویزیون را تنظیم کنم، خودم رفتم...
بیست و سوم شهریور
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
در طی شش سال کارم به عنوان مهندس کامپیوتر در این بیمارستان به نتایج خیلی خیلی مهمی در زندگی اجتماعی ام رسیدم.یکی از بارزترین نتایج این است که من متوجه شدم مردم در هر حالتی غر می زنند. این در نوع خودش یکجور توانایی است که بتوانی در هر حالتی و در هر شرایطی غر بزنی. کاملا در خاطرم مانده وقتی که مهندس ق...
بیستم مهر
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
از حرفی که بهم زد، عمیقا به فکر فرو می روم.که آیا واقعا اینطوری است که من جنبه ی شنیدن اعتراض را ندارم؟پس چرا من احساس می کنم در طی این شش سال حضورم در بیمارستان، به شدت بزرگ شده ام و تحملم از 0.25 که قبلا بود حالا به 10 رسیده؟ چرا من احساس می کنم حالا می توانم خیلی بهتر و راحت تر حرف های مخالف خودم...
دوم آبان
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
دکتر میم. روانکاوم خیلی وقت پیش بهم گفته بود، تو می خوای همه چیز رو توی چارچوب قرار بدی و وقتی چیزی بیرون از چارچوب تو قرار بگیره اذیت میشی. می خوای همه چیز با تو هماهنگ بشه و طبق برنامه ریزی تو پیش بره.و بعد من به این موضوع دقت کردم که چرا وقتی کسی من را سورپریز می کند، من برخلاف بقیه ی آدم ها که ح...
12 آبان
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
یک روز شلوغ بود.یکی از آن روزهای خیلی خیلی شلوغ که از کله ی صبح اتفاقات مختلف افتاده بود و من از حجم کارهایی که باید در بیمارستان انجام می دادم، سرگیجه گرفته بودم! پنج هزار تا کار ریخته بود روی سرم و آقای جیم. کفرم را درآورده بود که بغل دستم بدون هدفون ویدیو نگاه می کرد و صدای ویدیوهایش اعصاب من را ...
سی ام آبان
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
خب!من سی و سه ساله شده ام!ضمیمه 1 : برای سی و سه سالگی ام کارهایی تعریف کرده ام که دوست دارم انجامشان بدهم.در سی و دو سالگی، برعکس سی و یک سالگی که به اکثر کارهایی که برای خودم تعریف کرده بودم رسیدم، اکثر کارهایم به سرانجام نرسید. حالا فکر می کنم لازم است برای سی و سه سالگی قدم های محکم تری بردارم.ض...
هفتم آذر
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
اینطوری شده ام که هربار می خواهم پستی در این وبلاگ بنویسم، از خودم می پرسم "خب الان درباره چی بنویسم؟"و بعد چون حال و حوصله ی پیدا کردن یک موضوع برای نوشتن را ندارم، درنتیجه هیچ پستی نمی نویسم و هیچ نوشته ای منتشر نمی شود.تنبل شده ام به گمانم. یک جور روزمرگی من را در خودش دارد غرق می کند که دیگر حوص...
هشتم آذر
◷
تاریخ انتشار: 1404/9/10 | ساعت: 13:43
نشسته بودم منتظر تا پرونده ی عمل من و مشخصات ریز درمانی ام آماده شود.بعد درد دل خانم سین. باز شد و شروع کرد به صحبت کردن درباره ی آدم ها و بیمارستان و شیفت های کاری و ... بعد گفت، "خدا سایه ی سه نفر رو بالای سر این بیمارستان نگه داره."و در کمال تعجب، یکی از این سه نفر، مدیر من بود! بعد، چیزهایی از م...
هجدهم مرداد
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/24 | ساعت: 12:08
می گویند یکی از روش های معروف برای پخت خوراک خرچنگ در جهان، این است که یک قابلمه آب همراه با مخلفات را می گذارند روی شعله ی گاز و یک خرچنگ زنده را می اندازند داخلش. بعد همینطور که دمای آب توی قابلمه دارد کم کم بالا می رود و به نقطه ی جوش نزدیک می شود، خرچنگ زنده ی توی قابلمه هم "سُر و مُر و گُنده" ز...
سی و یکم تیر
◷
تاریخ انتشار: 1403/5/2 | ساعت: 12:43
1- صدها هزار بار در این یک ماه و نیم، صفحه ی اصلی وبلاگم را باز کردم و هی آماده شدم برای نوشتن. هی فکر کردم و هی Tab های دیگر روی Chrome باز کردم و هی دوباره به کارهای خودم رسیدم و چیزی ننوشتم. دو میلیون فکر از ذهنم گذشت و هی آرزو کردم کاش این وبلاگ را کسی نمی خواند و من می توانستم همه ی چیزهایی که ...
پانزدهم خرداد
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/20 | ساعت: 18:35
به گمانم هدیه بهترین مادری است که محمدمهدی می توانست داشته باشد.گاهی وقت ها فکر می کنم اگر این بچه، بچه ی من بود قطعا حوصله اش از این میزان یکنواخت بودنِ من سر می رفت. در عوض، هدیه می تواند هر لحظه یک چیز هیجان انگیز جدید برای محمدمهدی رو کند. می تواند در هر لحظه، یک بازی جدید، یک خلاقیت جدید، یک کا...
24 اردیبهشت
◷
تاریخ انتشار: 1403/3/3 | ساعت: 6:41
بابا نشسته بود جلویمان و در کمال آرامش، داشت متنی را می خواند که یک نفر درباره ی بابا در اینترنت منتشر کرده. جمله ی "شلوارش را هم نمی تواند بالا بکشد" را - که در مورد خودش بود - برای ما خواند و بلند بلند خندید؛ بدون اینکه احساس کند می خواهد خرخره ی آن کسی که این متن را نوشته است بِجَوَد. بعد هرچقدر ...
بیست و ششم فروردین
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/3 | ساعت: 14:28
تقریبا می توانم با قاطعیت بگویم زندگیِ شغلی در حال حاضر دارد گندترین و مزخرف ترین و به غایت، دردناک ترین روزهایش را به من نمایش می دهد. درگیری، درگیری، و فقط درگیری. در روزهایی به غایتِ غایتِ غایت، مزخرف! ضمیمه 1 : داستانم در مسابقه داستان نویسی شان به هیچ جا نرسید. مشابه سرنوشت همه ی داستان های قبل...
ششم فروردین
◷
تاریخ انتشار: 1403/1/16 | ساعت: 22:42
به حالت سنتی تر اش، عید مبارک.به حالت شیک تر، سال نو مبارک.اگر هم آدم منوّرالفکر ادیبی هستید، نوروزتان پیروز.حالا آدم شیکی هستید یا سنتی یا ادیب یا هر چیز دیگری، بهار شدن دوباره ی طبیعت مبارک تان باشد. عید و نوروز و سال نو هم، مبارکِ همه!ضمیمه 1 : تعطیلات نوروزی من به پایان رسید و امروز اولین روز کا...
هجدهم بهمن
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/10 | ساعت: 20:52
وبلاگ بیمارستانی عزیزم در چهاردهمِ بهمن امسال، سیزده سالگی اش را به پایان رساند و وارد چهاردهیمن سال زندگی اش شد.فکر کردم، آیا کسی بیشتر از حروف سیاهِ این وبلاگ که در پس زمینه ی کاملا سفید نوشته شده اند، شاهدِ روزهای زندگی من بوده؟ آیا کسی می توانسته بیشتر از سیزده سال شبانه روز در زندگی من حضور داش...
دهم اسفند
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/10 | ساعت: 20:52
به گمانم همه ی مردها باید همینطوری باشند.که از لوله کشی ساختمان سر در بیاورند و وقتی شیر آب چکه می کند بتوانند برطرفش کنند و وقتی ماشین یک صدایی می دهد بتوانند کاپوتش را بزنند بالا و بفهمند مشکلش دقیقا از کجاست و بدانند رِسیوِر چطوری تنظیم می شود و اگر یک کانال ماهواره ای از تنظیم خارج شده بتوانند ر...