دوم دی
مدت ها بود مهمانی ای تا این اندازه مفصل در خانه مان نداده بودیم.و من هرگز فکر نمی کردم در زمینه ی مهمان داری، تا این اندازه از موضوع پرت باشم و نمره ام صفر باشد! به خیالم لااقل 5-6 نمره به من تعلق می گیرد ولی در این مهمانی مفصل خانوادگی متوجه شدم در این فقره کاملا صفر هستم! :|ضمیمه 1 : بالاخره یکی ا...
18 دی
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه!
23 شهريور
قرار بود سرویس اینفینیت را بهشان تحویل بدهم.باید به همان کسی تحویل می دادم که پارسال همین موقع، یکی از سرویس ها را مثلا به من تحویل داده بود و بعدا من فهمیدم چققققققققققققققدر چیزهای بیشتری وجود داشته که او می دانسته و مخصوصا به من تحویل نداده! مثلا اینکه شماره تلفن خط طلایی شرکت مذکور را می دانسته ...
27 شهريور - 1
از صبح كه نشسته ام اينجا پشت ميزش، دلم دارد مثل سیر و سرکه می جوشد. شاید حتی بگویم بیشتر از سیر و سرکه؛ دلم دارد یک بار می آید بالا و دوباره می رود پایین و هی بالا و پایین می شوم انگار.مجبورم کرده اند بنشینم اینجا و تلفن جواب بدهم امروز؛ اما اینجا را نمی خواهم. مکان قبلی خودمان را می خواهم. مکان قبل...
27 شهریور - 2
زندگی شاید هیچ وقت آنطور که ما خیال می کنیم پیش نرود. همه چیز را همینطوری در ذهنم نگه داشته بودم که در یکی از روزهای همین هفته به او بگویم شان. حرف ها و جمله هایم را همینطوری کنار هم چیده بودم که وقتی در این هفته دیدمش، سر یک فرصت مناسب به او بگویم و حسم را بیان کنم. همه چیز عوض شد اما. اتفاقات دیگر...
دهم ارديبهشت
از خودم مي پرسم، زندگي ام چطوري بود وقتي من نمي دانستم مي توانم كسي را دوست بدارم؟زندگي ام در روزهاي پيش از وابسته شدنم چطوري بود؟ روزهايي بدون تپيدن قلبم در گلو! بدون هجوم آوردن ناگهانيِ يك قلمبه خون در گونه هايم؛ و بدون داشتن نوسانِ حسيِ دائمي، بين قلّه هاي سرخوشي و درّه هاي ناراحتي. واقعا زندگي ا...
23 اردیبهشت
متن این پست از آن نوشته هایی است که شرح حزن و اندوه است و هیچ دلیلی هم برای آشکار نوشتنش نیست.
سی ام اردیبهشت
رئیسم جلوی همه بهم گفت، راستی دیسک کمرت چطوره؟ چند روز به خاطرش استراحت مطلق شده بودی، الان بهتره؟گفتم بهتر شده ولی دردش خوب نمی شه چون باید برم استخر. و اون استخری که قبلا می رفتم هم الان مدت هاست به خاطر کرونا تعطیل شده.رئیسم همانطور جلوی همه، پوزخند زنان و به حالت مسخره گفت "خب برو استخر توی حیاط...
26 فروردین
بابا به راحتي مي تواند ديگران را ببخشد. مثل گذاشتن مژه ها بر هم، و دوباره باز كردنشان. مثل راه رفتن توي هال خانه مان براي رسيدن به كنترل تلويزيون.بابا ديگران را مي بخشد و به طرز شگفت آوري، اين بخشيدن، كاملا به دلش مي چسبد و به او مزه مي دهد! مثل خوردن يك ليوان شربت خنك بعد از ورزش سنگين. مثل دوباره ...
سی ام فروردین
مامان گفته بود، انقدر خودتو عذاب نده. آخرش اینه که میری استعفات رو میدی و خلاص.من فکر کرده بودم که چنین چیزی نشدنی است. وقتی مدیر بیمارستان بهم گفته می توانی ساعت 2 بعد از ظهر بروی خانه ات ولی مدیر خودم گفته ساعت 7 شب برو، وقتی بابا در حضور مدیر بیمارستان به مدیرم گفته من واسه دخترم یه کاری می خوام ...
نهم اردیبهشت
روزهای اردیبهشت می گذرند و من به جای گشت و گذار در بهارِ طبیعت و لابد لذت بردن از درخت های شکوفه ی زده ی روستاهای اطراف تهران، چِپیده ام ذر یک بیمارستان توی یک دیتاسنتر، که هیچ پنجره یا روزنی به بیرون ندارد و اگر ساعت بزرگ روی دیوار نمی بود لابد هیچ وقت نمی فهمیدم الان چه ساعتی از روز است و ظهر شده ...
دوم بهمن
سال ها بود كه در زمستان سرما نخورده بودم.حالا بعد از مدت ها، واقعا بعد از مدت ها، سرماه خورده ام. اصلا از يادم رفته بود سرما خوردگي چه حس گند و مزخرفي است! كاملا فراموش كرده بودم و در سلامتي روزهايم را سپري مي كردم. حالا دوباره دوران سرفه و لرز و آبريزش بيني در صبح هاي زود و از همه بدتر گلودرد، دوبا...
ششم بهمن
خب!بعد از تب کردن بازیکن خط حمله ی تیم فوتبال واحد کامپیوتر بیمارستان، که همانا یعنی بنده، بالاخره هیات ژوری پزشکی رای نهایی خود را صادر کرد که همانا ابتلای اینجانب به کووید نوزده بود!بعد از دو سال کار کردن در یک بیمارستان، بالاخره کرونا گرفتم. آن هم در مسخره ترین حالت ممکن! نه از یک بیمار کرونایی ت...
17 بهمن
آرایشگاه خانم قاف تا خانه ی خاله جمیله اینها، پیاده دو دقیقه راه بود.نمی دانم چرا من این همه برای اعضای آن آرایشگاه، جذاب بودم. از لحظه ای که می رفتم داخل، همه شان من را نگاه می کردند و حواسشان به من بود که چه لباسی پوشیده ام و کیفم را کجا آویزان می کنم و وقتی می نشینم روی صندلی و پای راستم را می ان...
10 شهريور
حس بدي دارم.فكر مي كنم براي هيچ كدام از اين آدم هايي كه روزانه بهم مي گويند "برو بخش فلان" هيچ اهميتي ندارد كه در آن بخش مريض كرونايي خوابيده و من مثلا چهل دقيقه است آن وسط ايستاده ام. خيال مي كنم هي
13 مهر
طبق معمول، یکی از همان روزهایی که علاف نشسته ام و از صبح در و دیوار را زل زده ام و هی فکر کرده ام چرا حال و حوصله ندارم برای انجام دادن هیچ کاری؟خوب شد بلاگفا درست شد بعد از مدت ها توانستم در اوقات عل
19 مهر
هر چقدر، واقعا هر چقدر سعی کردم جلوی ریزش اشک هایم را بگیرم نشد. هرچقدر هی خواستم سر خودم را گرم کنم و زل بزنم به صفحه ی دوربین ها و هی به خودم بگویم "چیزی نیست تو می تونی هدی"، نتوانستم. سوزش معده ام
28 اسفند
مدیرم در آخرین ساعت های آخرین روز کاری 98، من و دو همکار دیگرم را صدا زد و نفری یک پاکت داد دستمان؛ سپس از هر کدام مان یک "رسید" گرفت بابت تحویل گرفتن پاکت عیدی!!این سومین عیدی ای است که دارم در این م
نهم فروردین
نمی توانستم حتی تصور کنم یک روز ممکن است اتفاقی بیفتد که مثل داستان های قدیمیِ مادربزرگ پدربزرگم از "سال وَبایی در ایران"، یک بیماری واگیردار پیدا شود که همه چیز را تحت تاثیر قرار دهد و جان آدم ها را
11 فروردین
بهم گفت "من به خودم فکر نمی کنم اصلا، نگران خانواده ام هستم فقط."یک لحظه خواستم بگویم "خسته نباشی واقعا!!" کدام یک از ما نگران خانواده هایمان نیستیم؟ چه کسی است که اساسا به خودش اهمیت بدهد در چنین شرا