سی ام دی
فکرهای خُل کننده دارند همینطور در مغزم رژه می روند.این واقعا حس خیلی عجیبی است که پسری که از من خوشش می آمد، به همین زودی ازدواج کرده و آقای عین را به مراسم عروسی اش دعوت کرده است. به این فکر می کنم که یعنی من و دختری که او به جای من پسندیده، شبیه هم هستیم؟ چطور ممکن است یک پسر از هردوی ما خوشش بیای...
بیست و پنجم آذر
مدت هاست پست نگذاشته ام.در واقع فرصتی برای نوشتن نداشته ام. الان اینطوری ام که، از کمترین زمان های موجود برای اوقات فراغتم استفاده کنم و بخوابم! هیچ کاری انجام ندهم به جز خواب! شبیه این کتاب بچگی مان شده ام که درباره ی "سلیمون" شخصیت اصلی کتاب می گفت "کارش چی بود؟ خواب و همه اش خواب و همه اش خواب و ...
هجدهم آبان
از آخرین روزی که روی وبلاگم پستی نوشته بودم خیلی گذشته. از آخرین روزهایی که به این وبلاگ می گفتم "وبلاگ بیمارستانی" چون پس زمینه اش سفید است و شبیه بیمارستان می ماند، خیلی خیلی خیلی گذشته. بعید می دانم کسی در خاطرش مانده باشد متنی که قبلا در بالا سمت چپ وبلاگم، زیر عکس، نوشته بودم چه بود ... کسی یاد...
هشتم مهر
این روزها و در میانه ی مسابقات آسیایی هانگژو، آدم هایی را نگاه می کنم که از ایران رفته اند و بدون هیچ حمایتی، واقعا بدون هیچ حمایتی، مدال آورده اند.به این فکر می کنم که چقدر باید خودت به خودت مطمئن باشی و از اعماق دلت واقعا باور داشته باشی که مدال می تواند نصیب تو بشود. و بعد برای باورت بجنگی، بجنگی...
14 مهر - 2
بازی های آسیایی در حال تمام شدن است و به طرز شگفت آوری، در رشته هایی که هیچ امیدی به مدال آوری شان نداشتیم مدال آورده ایم!اسکیت بانوان مدال نقره؟!؟! در شرایطی که بازیکنان می گفتند هیچ زمینی برای تمرین نداریم، واقعا چطوری همچین چیزی ممکن است؟؟!!بعد در رشته هایی که همه ی پول مملکت را می ریزند توی حلقو...
26 شهریور
خودم تنها توی دیتاسنتر بودم. قرار بود همکارم بیاید اما نیامد و من تنها بودم.اول درجه ی اسپلیت را تا جایی که می توانستم تحمل کنم، روی سرما گذاشتم. بعد درس خواندم. بعد میزهایمان را مرتب کردم، سرور را جا به جا کردم. بعد همه ی کاغذهای توی کشوها را ریختم بیرون و اضافه ها را انداختم دور و بقیه را دوباره ا...
اول مهر
روز اول مهر را مرخصی گرفتم که بعد از مدت ها با مامان و بابا "یک طرفی" برویم و استراحت کنیم و بهمان خوش بگذرد.پسر کوچولوی هدیه امروز باید می رفت اول دبستان. و روز قبلش، همگی با هم تولد 36 سالگی هدیه و یک سالگیِ علیِ کوچکِ خانواده را جشن گرفتیم. امیرپارسا در این اول مهر به طرز شگفت آوری می رود سوم دبی...
چهاردهم شهريور
به خودم گفتم، آخرش که چی؟ این همه هرروز صبح زود بیدار شدن و تا بوق سگ کار کردن و هرروز خسته بودن و هر روز هیچ کس را ندیدن و هیچ کاری نکردن و هی پول پس انداز کردن و خوش نگذراندن؟ همه ی این حرف ها آخرش که چی؟پس؛ یک روز که کمرم حسابی درد می کرد و صبح به سختی می توانستم از جایم تکان بخورم، نرفتم سرکار. ...
سی و یکم مرداد
وقتی اول دبستان بودم، قرار بود سر کلاس یک نقاشی چاپ شده ی سفید از یک گل و برگ هایش را رنگ کنیم و به معلم مان تحویل بدهیم.توی کلاس سی نفر بودیم و همه داشتند توی سر خودشان می زدند که بهتر رنگ کنند. بعد معلم مان تعریف کرد که یکی از شاگردهای قدیمی اش برای رنگ کردن نقاشی گل به رنگ صورتی، اول دورِ گل را ص...
نوزدهم مرداد
بچه ی هدیه داشت زور می زد که بخوابد اما نمی توانست. بهش گفتم، خاله می خوای بریم روی تخت من بخوابیم برات کتاب قصه بخونم؟ گفت آره. چهل دقیقه ی بعد، وقتی نصف بیشتر کتاب داستان بچگی خودم را برایش خوانده بودم و تمام لامپ های خانه و ایضاً چراغ خوابم را خاموش کرده بودم که او راحت تر بتواند بخوابد، در حالی ...
25 خرداد
ساعت کاری مان تمام شده بود و من به هیچ عنوان دلم نمی خواست مسیرم تا ماشین را طی کنم در حالی که آقای ر. کنارم راه می رود.بلند شدم وسایلم را جمع کردم و همزمان توی ذهنم دنبال بهانه می گشتم که چطوری او را بپیچانم. آقای ر. رفت جلوی در و گفت بریم؟ با اکراه گفتم بریم. بعد ناامیدانه برگه های روی میزم را نگا...
پنجم تیر
خیلی وقت بود آشپزی نکرده بودم. خیلی خیلی خیلی وقت بود و در واقع اصلا یادم نمی آمد آخرین باری که غذا پخته بودم چند قرن قبل بود.اما چیزی که به وضوح یادم می آمد این بود که همه ی دفعات قبلی که غذا پخته بودم، آخرش مامان فوت های کوزه گری اش را روی غذا می ریخت و من هیچ وقت یک غذا را از اول تا آخرِ آخر خودم...
23 تیر
من توی اتاق خودم بودم و صدای حرف زدنشان با هم را می شنیدم. داشت ناله می کرد "مامان کاش به بابا بگیم توی ماموریتش دو شب بمونه. اینطوری من یه شب توی اتاق خاله هدی می خوابم یه شب هم توی اتاق مامانی باباجی."خنده ام گرفت. هدیه بهش گفت "حالا بالاخره تصمیمت رو بگیر میخوای امشب کدوم اتاق بخوابی؟"دوباره ناله...
سی و یکم فروردین
وقتی ساعت 6 و نیم صبح از خواب بیدار شدم چون ساعت موبایلم زنگ زد و باید می رفتم بیمارستان، یک اسم توی کله ام تکرار می شد فقط. دقیقا عین وقتی که کله ی صبح از خواب بیدار می شوی و یک آهنگ همینطوری توی کله ات می خواند. یا وقتی صبح زود از خواب می پری و آهنگ تبلیغی که دیشب توی پیام بازرگانی تلویزیون دیده ب...
22 اسفند
میل گم شدن در من پیدا شده است میل گم شدن در جایی بکر، در فکرهای دور خسته ام از حس خستگی از اینکه اینجا نشسته ام و می گویم از اینجا و حالی که مرا خسته می کند خسته ام از خسته ام. فکرِ رها شدن، مرا رها نمی کند رها شدن در رفتن در اعماق یک سفر می خواهم با باران ها سفر کنم از هرچه بگذرم روی دریاها چادر زن...
هشتم اسفند
وقتی موهايم هی داشت به چپ و بالا و راست كشيده می شد و هی تافت می خورد و ميرفت لای بابليس تا خوب پيچيده شود، من همينطوری خیره شده بودم به قفسه ی سشوارها و كِرِم های مو و بُرُس پیچ های با سایزهای مختلف. بعد فکر کردم، چه خوب که من می دانم اسم سوراخ هایی که روی میز در می آورند تا کله ی سشوار در آن قرار ...
سی ام بهمن
حوصله ام سر رفته بود و داشتم بین کانال های دوربین های مداربسته ی بیمارستان چرخ می زدم همینطوری.توی یکی از کانال های CCU، یک پسر جوان را دیدم که کنار تخت یک پیرمرد خم شده بود و داشت با دقت تمام، صورت پیرمرد را با ریش تراش اصلاح می کرد. روی همین تصویر فیکس شدم. انقدر صبر کردم تا پسر جوان کل صورت پیرمر...
هفدهم بهمن
عكس را بريده بود و فقط بخشی از عکس پیدا بود. بهم گفت، می خوای کاملش رو برات بفرستم؟ گفتم آره.بعد عکس كامل را برايم فرستاد.دو نفری کنار هم ایستاده بودند و از ته دل می خندیدند. از تهِ تهِ دل. با لباس های رنگی رنگی و رژ لب های قرمز خیلی خوش رنگ. با دندان های سفید و مرتب و کامپوزیت شده. دست ها روی شانه ...
24 بهمن
در حالی که کمرم کاملا دارد از شدت درد، نصف می شود، فردا مجبورم بروم بیمارستان.فکر می کنم، کاش می توانستم یک هفته ی کامل بخوابم و کمردردم تا حد زیادی بهتر شود.ضمیمه 1 : ایستادم جلوی آینه و با این واقعیت تلخ مواجه شدم که حالا 30 ساله شده ام و چروک های دور چشمم به شددددددددددت افزایش پیدا کرده.هفته ی ق...
25 آذر
"شانزده سال" بود كه ندیده بودمشان. بیشتر از نصف عمرم!اضطراب داشتم. آشکارا اضطراب داشتم و هرچقدر به "کافه ویونا پلاس" نزدیک تر می شدم، اضطرابم بیشتر می شد. اگر او بهم دروغ گفته بود و در این دورهمی، آن دخترهایی که توی راهنمایی حسابی من را اذیت می کردند هم باشند چه؟ اگر یکهو بروم آنجا و یکی از همان آدم...