16 فروردین
اولین بار بود من را می دید. تا قبلش همیشه تلفنی حرف زده بودیم برای کارهای دانشگاه.باران وحشتناکی می بارید و کلاس مدار الکتریکی من با آقای "منگنه ی 45درجه" (!) تازه تمام شده بود. بلافاصله از دانشکده مس
21 فروردین
مدیرم روی گروهی که با همکارانم داریم یک پست گذاشته که تصویر هومن حاجی عبداللهی است و زیرش نوشته "رحمت تو پایتخت به یه ملت ثابت کرد تو نباشی بقیه هستن." اولش نفهمیدم منظورش چیست. اشاره اش به فهیمه توی
22 فروردین
یک سال و سه ماه پیش، در همچین شبی، همین حسی را داشتم که حالا دارم.که در یک روز جمعه که مجبور بودم از شنبه اش بروم سرکار، آرزو می کردم کاش بابا نگفته بود دخترم می آید. کاش من نمی خواستم بروم بیمارستان.
28 دی
پنج شنبه و جمعه تجربه ی عجیبی را پشت سر گذاشتم. حالا از زمان نوشتنش البته گذشته؛ ولی چون خیلی عجیب بود نمی خواستم ننوشته بگذارمش.در همان بدو ورودمان، ماشین مامان توی برف گیر کرد. تمام تعلیماتِ تجربه ی
چهارم بهمن
به امیرعلیِ 12ساله گفتم، راستی من می خوام آخر سال از محل کارم دربیام.گفت از همون بیمارستان؟ چرا خب؟ بهت حقوق نمی دن یا تو یه جای بهتر پیدا کردی؟گفتم نه حقوق بهم می دن و جای بهتری هم پیدا نکردم. گفت پس
پنجم بهمن
پنجمین روز از اعلام قطعی تصمیم من گذشته و حالم بالکل دارد از این عبارتِ مزخرف و تهوع آورِ "هرجا بری همین خبره" به هم می خورد.دقیقا همینقدر به نظرم مسخره است که به کسی که دیسک کمر دارد بگویی "برو خدا ر
9 اسفند
گفته بودم تا آخر سال. آن موقع که این حرف را زده بودم خبری از کرونا نبود. فکر می کردم خوش و خرم ادامه می دهم تا آخر سال؛ چون نمی توانستم دلم را راضی کنم که زودتر بروم، زودتر نباشم.حالا وضعیت بی نهایت م
14 اسفند
ناامید شده ام. به طرز ناامید کننده ای، ناامید شده ام. با اینکه امروز چهارشنبه بود، من حسی شبیه عصرهای جمعه را داشتم. بی نهایت دلگیر. بی نهایت دلسرد کننده.امروز قبل از ظهر، موبایلم را گرفتم توی دستم و
18 اسفند
برایش نوشتم که قبل از این ماجراهای کرونا به مدیرم گفته بودم حداکثر تا آخر سال خواهم آمد و بعدش استعفا می دهم. گفتم "الان تعهد اخلاقی دارم نمیتونم بگم، بذارید کارم اینجا تموم شه بعد براتون تعریف میکنم
17 آذر
درخت کاج؟ که چی بشود خب؟من اصلا نمی فهمم به چه علت درختی از نوع "برگ های سوزنی دار" باید این همه خواهان و طرفدار داشته باشد وقتی پاییزی در این درخت ها نیست، وقتی بهاری از آنها بیرون نمی زند. به گمان م
22 آذر
کلافه به بابا می گویم، پس اگه همه جا همینطوریه و همه ی مدیرها همینجوری اند، آدم کلا نباید هیچ کاری انجام بده چون هر جا بری و هر کاری بکنی یکی از همین آدما هستن که برن رو اعصابت.سرش را برد عقب و تکیه د
26 آذر
تقويم را گذاشتم جلويم و شمردم. سي و يك روز بود كه وارد محوطه ي اصلي بيمارستان نشده بودم. يعني سي و يك روز كامل پايم را جايي به جز مركز كامپيوتر و توي آن درمانگاه ساختمان نيمه ساز جديد بيمارستان نگذاشت
11 آذر
آخرین باری که گریه کرده بودم 16 آبان ساعت 23:30 دقیقه ی نیمه شب بود؛ همان روز پایم تازه پیچ خورده بود و شب موقع خواب از شدت درد نمی توانستم بخوابم. به جایش بلند شدم نشستم و های های گریه کردم.آخرین بار
20 آبان
همکارم بلند بلند برایمان خواند که یک مرد معمّم - یا به قول خودش، "آخوند" - در یک پارک به دو دختر که سگ داشته اند امر به معروف و نهی از منکر کرده، بعد هم یکی از دخترها مرد معمّم را با ماشین زیر گرفته!!
26 آبان
خسته شده بودم. واقعا خسته شده بودم.فقط از ذهنم گذشت "خوش به حال خانم ت. اون موقع که مچ پاش شکسته بود و یک ماه کامل خوابید تو خونه نیومد بیمارستان و استراحت کرد." بعد توی دلم گفتم "کاشکی واسه منم موقعی
28 آبان
ساعت 10:18 دقیقه ی صبح که آخرین اسمس اش را خواندم با جمله ی "آره زندگی همینطور ناگهانی تغییر می کنه" در حالی که تمامی بانک های دی، ملت، پاسارگاد و پارسیان اسمس های تبریک تولد را برایم فرستاده بودند و
دوم آذر
من همزمان که دارم اسمس ها و پیغام های دیگران را می خوانم، تصحیح نگارشی هم می کنم. همزمان که روی message گوشی ام می خوانم "صبح به خیر.امیدوارم بهترشده باشید" توی ذهنم تصحیح می کنم "صبح بخیر نقطه. فاصله
ششم آذر
و اینگونه است که سفارش کرده اند هرگز چیزی را از خدا با اصرار نخواهید.لابد اگر پای من به این وضعیت اسفناک فعلی نبود، همین حالا و در همین ساعت از شب نشسته بودم توی بیمارستان کنار آقای عین. و داشتم ویندو
پنجم آبان
این البته خیلی عجیب است که از وقتی سرکار رفته ام و در این بیمارستان هستم مسخره ترین چیزها به نظرم جالب می آیند. فرق بین انبردست و سیم چین و دم باریک را هیچ وقت نمی دانستم، هیچ وقت هم در نظرم اهمیتی ند
11 مرداد
به گمانم اینطوری است که وقتی آبدارچی باشی باید یک اخلاق تکرارشونده ی خیلی بولد هم داشته باشی. اصلا باید اینطور باشد که یک اخلاق کلید کننده داشته باشی و روی همان گیر بدهی و هی تکرارش کنی تا آبدارچی بهت