17 مرداد
من واقعیت را گفتم. دقیقا همه ی همه اش را.واقعیت این است که وقتی نشسته ایم روی 2تا صندلی رو به روی هم و داریم درباره ی آینده ی مشترکی که می تواند وجود داشته باشد حرف می زنیم، من معمولا در هبچ لحظه ای ا
21 مرداد
نصف بیشتر روزهایی که سر کار می روم فکر می کنم بعضی از این کارمندان چطور 10 سال و 5 سال توانسته اند دوام بیاورند در این محیط؟ اصلا چطور می شود 5 سال توی محیطی کار کرد که آدم هایش انقدر کوچک اند و فکرها
22 مرداد
پرسید "چند؟ 71؟"گفتم "نه، میگه 72".گفت "ببخشید خانوم ما مدافع حرم رفتیم واسه همین شنوایی گوشم کم شده."نگاه کردم به ابروهای برداشته شده و خالکوبی روی ساعد دست چپش. به چشمم حداکثر 30 سال می آمد. به من د
پانزدهم شهریور
اگر سال ها پیش، مثلا هفت سال قبل که مرتب وبلاگ نویسی می کردم و Daily thoughtsهایم واقعا دیلی بودند، یک نفر از در می رسید و به من می گفت هفت سال بعد روزی می شود که تو دو هفته از شهریور گذشته تازه می خو
19 شهریور
می خواهم سعی کنم یاد بگیرم زمانِ کارم فکرم در کار باشد و زمان خانه بودنم ذهنم در خانه. می خواهم بتوانم بین کار و زندگی شخصی ام مرز بگذارم. که واقعا بتوانم اتفاق های محل کار را همانجا بگذارم و وقتی بر
پنجم مهر
این پست را در حالتی می نویسم که هم کمرم و هم گردنم از شدت کار با کامپیوتر درد می کنند، علاوه بر آرنج و مچ دستم که از قبل درد می کردند. این پست را در حالتی می نویسم که مدت های مدیدی است پست نگذاشته ام
27 مهر
زندگی ام می گذرد در این روزها، در این هفته ها.گاهی روزهایش معمولی، گاهی روزها مزخرف با وحشی بازی ها و اخلاق های گند جناب آقای مهندس قاف. طبق معمول همیشه، گاهی روزها هم عالی با کل کل های مهندس الف. که
سوم آبان
آبان ذاتا همواره ماه دلچسبی برایم بوده. هوای ابری هم همینطور.و من همیشه هوای ابری را به آفتابی، بارانی را به ابری، و برفی را به همه بارانی ترجیح داده ام.این خیلی خوب است که در این سه روز آبانی را شاهد
29 بهمن
همه چیز این روزها حالمان را می گیرد. همه ی آدمها ناامیدند و اکثر اخباری که می شنویم ناامیدمان می کند. اگر هم خبر ناامیدکننده ای نشنویم، عکس ها و دکورهای زندگی دیگران جوری چیده شده که حتما با دیدنشان ع
سوم دی
حالا که تنهایی نشسته ام روی مبل راحتی های خانه ی خاله جمیله و در سکوت زل زده ام به پرده های گل گلی ای که از انگلیس برای خودش خریده است و ساعت دیواری خانه ی کانادایش دارد روی دیوار خانه ی تهران 21 و 49
12 دی
وقتی اول دبستان بودم معلم مان حرف "واو" در کلمه ی "اول" را با تشدید می خواند و می گفت این کلمه باید با تشدید نوشته شود اما روی حرف "واو" در کلمه های "دوم" و "سوم" هیچ مکثی نمی کرد و سریع از رویشان می
19 دی
همراه مدارکی که باید به کارگزینی تحویل می دادم نتیجه ی یک تست شخصیت شناسی هم بود. دیشب تست را دادم و سوال هایش به نظرم بی نهایت مسخره و مضحک آمد. به طرز باورنکردنی ای، نتیجه ی تست بی نهاااااااااااااای
22 دی
داشتم از سرما منجمد می شدم. برای اولین بار از شدت سرما در ناحیه ی پا و زانوهایم واقعا احساس می کردم یکی از انگشت های پایم سیاه شده. از بس سرد بود عصبی شده بودم و سرم هم بی نهایت درد می کرد. پالتویم را
25 دی
مهم این نیست که بتوانیم صبح زود بلند شویم و سر کار برویم و عصر هم به خانه برگردیم. مهم توی زندگی این است که در موقعیت هایی که دلمان بدجور می خواهد از جایمان تکان نخوریم اما به طرز ناامیدکننده ای مجبور
30 دی
روزها تا قبل از ساعت 3 بعد از ظهر معمولا در دقایق بیکاری ام فکر می کنم یعنی این آدم ها غایت آمال شان همین بوده؟ که هر کدام یک میز داشته باشند، با یک کامپیوتر جلویش، و یک لیوان که نشان می دهد این آدم د
سوم بهمن
معمولا طی مواجهه با آدم هایی که خیلی ریلکس هستند احساس بدی پیدا می کنم. حس عصبی از اینکه "روانیم کردی انقد ریلکسی تو!" که در هنگام دیدار بر تمام وجود من مستولی می شود به کنار، اما همیشه بعد از اینکه م
هفتم بهمن
صبح ها هنوز به زور خودم را از تخت می اندازم بیرون. و هنوز، از ساعت 8ونیم صبح به بعد، با سرعت 18بار در ثانیه سرم را می چرخانم و ساعت را نگاه می کنم که نکند عقربه هایش به اندازه ی نیم میلی متر به ساعتِ
هشتم بهمن
توپ که خورد به دست پورعلی گنجی و پنالتی اعلام شد، توی دلم گفتم فقط خدا کند به عقلش رسیده باشد که قبل از مسابقه کامنت های صفحه ی اینستاگرامش را ببندد. پنالتی که گل شد، بلافاصله صفحه اش را باز کردم و شا
12 بهمن
این تصویر را بیشتر از سه هفته است که هر روز موقع برگشت به خانه روی بیلبورد کنار اتوبان می بینم. (شما هم می توانید در اینجا کیفیت اصلی تصویر را ببینید.)در شروع مسابقات فوتبال آسیا تنها چیزی که در عکس ب
31 شهریور
نوشتنم نمی آمد در این دو سه هفته. زورکی هم که صفحه ی وبلاگم را باز می کردم و چشم می دوختم به پنل مدیریتم، باز نوشتنم نمی آمد.وبلاگ نویسی کلا به نظرم بستگی به رویکرد ما در زندگی دارد. می توانیم یک وبلا