13 اردیبهشت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 4:26
من بر گذشته ی پدر و مادرم سخت می گیرم. زیاد دوستشان دارم ها، ولی خیلی چیزها و خیلی کارها را بر گذشته شان سخت می گیرم و بهشان غر می زنم. من عادت دارم از بیرونِ زندگی پدر و مادرم شنونده ی لحظه های حساس زندگی شان باشم و بهشان غر بزنم. غر بزنم، غر بزنم، و هی غر بزنم؛ که فلان روز زندگی تان بیخود این کار
21 اردیبهشت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 4:26
این چند روز اصلا نفهمیده ام شب و روزم چطور گذشته. صبح های زود چشم هایم را باز کرده ام و رفته ام این طرف و آن طرف و دانشگاه و خریدهای هدیه و آخرین کارهای باقی مانده، و شب به خانه برگشته ام بدون اینکه احساس کنم هیچ کدام از کارهایی که باید انجام می داده ام را به اتمام رسانده ام. نه یک ورق از درس هایم ر
22 اردیبهشت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 4:26
همان اولین روزهایی که هدیه ازدواج کرده بود روی فیس بوکم نوشتم "به نظرتون خواهرزن خوبی می شم؟ ... اینو باید از علی پرسید!"یک دوست قدیمی داشتم که اخلاق هایش واقعا خاص بود. خُلقیات خاص شیرین ر. و فائزه سین. مرا بی نهایت یاد او می انداخت. عادت داشت توی یک جمله همه ی آنچه که به نظرش می آمد را بگوید. همیش
26 اردیبهشت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 4:26
دیشب فکر می کردم سه شنبه بعد از ظهرم همانند شنبه بعد از ظهر - ضمیمه ی 4 - روز مرخرفی است، و کاملا امیدوار بودم که سه شنبه شب برسد و من مثل شنبه شب از عمق وجودم احساس کنم که در کمال ناباوری روزی فوق العاده داشته ام!و داشتم.سه شنبه شب تا قبل از ساعت 9:30 شب، روزی فوق العاده داشتم. بعد در عرضِ کمتر از
30 اردیبهشت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 4:26
از یک جایی به بعد در این ترم، مزخرف ترین روزِ هفته برایم شنبه شد.از یک جایی به بعد، مزخرف ترین ساعت در تماااااااام طول هفته ام بازه ی بین ساعت 3 تا 5 بعد از ظهرِ روزهای شنبه بود. از یک جایی به بعد، نفس گیر ترین دقایق هفته ی من بین ساعت 3 تا 5 بعد از ظهرِ روزهای شنبه ای بود که خانم ز.میم. در کلاس درس
دوم خرداد
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 4:26
فکر می کنم، چه خوب که انتخابات های ریاست جمهوری در ایران هر چهار سال یک بار انجام می شوند. چه خوب که چهار تا و چهار تا، و چهار تا و چهار تا، و یک چهار تای دیگر جمعا می شود پنج تا چهار تا؛ و چه خوب که حاصل همه ی "پنج تا چهارتا" ها برابر با بیست می شود. چه خوب که از قضا بیست سال بعد از یک لبّاده پوش خ
8 خرداد
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/9 | ساعت: 4:26
دو هفتگیِ پسر کوچک هدیه هم گذشت، و من همه ی شب هایی که - مثل الان - از گریه ی بی امان پسرش خوابم نمی برد فکر می کنم مامان و بابا واقعا چطور من و حمید را بزرگ کردند؟ واقعا چطور تا اینجا رسیدیم؟روزهای کودکی که در سایه ی راحتی و بی خبری از همه ی سختی های مامان و بابا بر من و حمید گذشت ... بی توجه به ای
26 مهر
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
هااااااه!گله ها ... گلایه ها ...گاهی وقت ها فکر می کنم، قدرتی که در گله ها وجود دارد آنقدر زیاد است که به راحتی می تواند هر رابطه ای را خراب کند. رفاقت های چند ساله، دوستی های یک عمر ... یک گله ی کوچک هر بار باعث می شود بخش بزرگی از یک رفاقت فرو بریزد ... بدون صدا، بدون اثر ...چرا آدم ها عادت دارند ...
30 مهر
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
یک دوره ی چند روزه برای حمیدرضا پیدا کردم که خیلی وقت بود دنبالش می گشت. لینکش را برایش فرستادم و بهش گفتم ثبت نام کند، هی پشت گوش می انداخت. پانصدبار بهش یادآوری کردم که ثبت نام کن! دفعه ی آخری وقتی نشسته بودم منتظر نوبت MRI ام بهش اسمس زدم که "حمید رفتی اون دوره رو ثبت نام کردی؟؟"در جوابم اسمس زده...
اول آبان
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
هنگامی که از کسی جدا می شوی، با قلبی اندوهگین خاطرات سال های با هم بودن را مرور می کنی. غالبا متوجه می شوی این دوستی ها خیلی قبل از آنکه تو بخواهی تمامش کنی تمام شده بوده؛ این تو بوده ای که آن را کش می داده ای نه دیگری.این نکته نباید دور از نظر بماند که آیا همه ی آنها بد بودند یا من نتوانستم به دلای...
4 آبان
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
تمام دورانی که در مدرسه درس زیست می خواندم برایم سوال بود که چرا ما خونگرم هستیم و مثلا خزندگان خونسرد محسوب می شوند. اصلا یکی از سوال های اساسی من در مدرسه همین بود که عبارت های خونگرم و خونسرد چه معنی ای می دهند. احتمال می دهم معلم زیست مان آن وقت ها نمی دانست این عبارت ها یعنی چی وگرنه برای من تو...
10 آبان
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
یک روز می روم کل دفترهای خاطرات مربوط به دوران راهنمایی و دبیرستانم را ریز ریز می کنم و می اندازم در سطل زباله ی بازیافتی ها.یک روز می روم کلّ آرشیو مجله ی داستان همشهری ام را - از شماره های اولیه که هنوز اسمش خردنامه بود تا آخرین روزهای حضور نفیسه مرشدزاده - از توی کتابخانه ام در می آورم و می انداز...
14 آبان
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
احساس می کردم اگر یک روز دیگر بگذرد و من پایم را از خانه بیرون نگذاشته باشم خواهم مرد!زین رو ساعت 13 و 40 دقیقه ی امروز سر نهار یکهویی تصمیم گرفتم با حمیدرضا - قبل از اعزام شدنش به سربازی و نبودنش به مدت دو ماه - بروم سینما. یعنی خودم بروم سینما تا بعد از مدت ها پایم را از خانه بیرون گذاشته باشم و ح...
16 آبان
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
از ساعت 12 و 8 دقیقه ی امروز ظهر دارم برای خودم تکرار می کنم "48 ساعت بیشتر نیست، تو می تونی هدی ... تو می تونی ..."الان دلم برای آنهایی می سوزد که تا آخر عمرشان فقط می توانند دراز شوند، برای قطع نخاعی ها، برای همه ی آدم هایی که استراحت مطلق هستند. مگر چقدر می شود به دیگران گفت لطفا به من یه لیوان آ...
19 آبان
◷
تاریخ انتشار: 1395/8/21 | ساعت: 12:01
شماره ی آبان مجله ی "مهرنامه" به بهانه ی فیلم سیانور، موضوع سازمان مجاهدین خلق را کار کرده به همراه مقاله های خیلی خیلی مفصل از افراد مختلف درباره تشکیلات این سازمان. می دانید من هیچ وقت با این "ایسم ایسم" هایی که علوم انسانی دان ها معمولا استفاده می کنند ارتباط برقرار نکردم، اصلا یکطوری است که نمی ...
21 مهر
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/22 | ساعت: 5:50
این روزهای من شب می شوند بدون اینکه بفهمم چطور. بدون اینکه هیچ ایده ای داشته باشم روزهای یازده ساعت و پنجاه دقیقه ای مهر چطور بر من به اندازه ی یک ساعت و پنج دقیقه می گذرند.در عوض شب هایم طولانی اند؛ شب هایی پر از فکر و خیال. پر از بوی تینر و رنگ و حضور مداوم پشه ها در اتاق من. شب هایی در مصاحبت با ...
17 مهر
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/17 | ساعت: 15:05
یک روز صبح بلند شدیم و در روزی تعطیل یک جهاد اکبر کردیم و انباریِ روی پشت بام خانه مان را ریختیم بیرون ...در بعد از ظهر همان صبح، من در میان انبوهی از کارتون های موزی احساس کردم به دوران هشت سالگی ام بازگشته ام!ضمیمه 1 : وقتی محتویات یکی از کارتون ها را ریختم بیرون، خواستم روزنامه ی ته کارتون را عوض...
9 مهر
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/9 | ساعت: 21:08
الان دقیقا یک هفته است که برنامه ی روزانه ی هر ظهر تا شب من شده "خانه ی خاله جمیله" - در راستای ترکیدگی دیسک کمرش و استراحت مطلق سه هفته ای!تازه در این یک هفته فهمیدم که داشتن یک فرزند دختر به داشتن دو تا که هیچ، بلکه پنج تا پسر هم می ارزد! خانه ی بدون دختر - در شرایط استراحت مطلق مادر خانواده - شبی...
دوم مهر
◷
تاریخ انتشار: 1395/7/2 | ساعت: 21:48
همه ی نوشته های آدم شبیه به بچه هایش می شود. فقط فرقش این است که آدم ها با چشم خودشان می بینند بچه هایشان روز به روز بزرگتر می شوند، رشد می کنند و به کمال می رسند اما هیچ نوشته ای رشد نمی کند. هیچ نوشته ای با غذا دادن و مراقبت کردن به کمال نمی رسد، هیچ نوشته ای از چیزی که روز اول تولدش بوده بزرگتر ن...
28 شهریور
◷
تاریخ انتشار: 1395/6/29 | ساعت: 7:05
من یک مرز دارم که تا قبل از رسیدن به آن برای اتفاق ها و آدم ها و حرف هایشان اهمیت قائل می شوم. تا قبل از رسیدن به مرز مزبور برایم مهم است که فلان اتفاق افتاده و من فلان حس را تجربه کرده ام؛ فلان آدم حرفی زده که من ناراحت شده ام و تلاش میکنم دلم را با آن آدم صاف کنم.من قبل از اینکه به آن مرز برسم به ...